بسمه تعالی
خاطره از پدر شهید در طول خدمت در جبهه دو بار به مرخصی آمد. من آن موقع مستخدم سالن ورزشی آزادی بودم. بار دوم که مرخصی آمده بود گویی به او الهام شده بود که شهید خواهد شد. به عکاسی رفته بود و عکس گرفت و به من گفت: پدر من باید به جبهه برگردم، عکسهای من را از عکاسی بگیر و وقتی عکسها را گرفتی یک قطعهاش را برای من بفرست. که قبا از اینکه عکس به دستش برسد به شهادت رسید.
خاطرات شهید حسن علی دخت