سال پنجاه و شش، پادگان [[ارومیه]] خدمت میکردم. آمدند؛ گفتند: «ملاقاتی داری.» مهدی بود. بهم گفت: «باید از این جا در بری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانهی عمهاش. کلی شیشهی نوشابه آن جا بود. گفت: «بنزین میخوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتلمولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرون شهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولوتفهایی را هم که ساخته بودیم، ندیدم. دو – سه روز بعد، شنیدم مشروب فروشیهای شهر یکییکی دارد آتش میگیرد. حالا میفهمیدم چرا ازش خبری نیست.<ref>(یادگاران، ج 3، ص 3)</ref>
(یادگاران، ج 3، ص 3)
خواهرش بهش گفته بود: «آخه دختر رو که تا حالا قیافهش رو ندیدهای ، چه جوری میخوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود: «اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه!»
خواهرش بهش گفته بود: «آخه دختر رو که تا حالا قیافهش رو ندیدهای ، چه جوری میخوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود: «اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه!»<ref>(یادگاران، ج 3، ص 7)</ref>
هرچه به عنوان هدیهی عروسی بهمان دادند، جمع کردیم کنار هم. بهم گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی ؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه.» گفتم «قبول!» بردمشان در مغازهی لوازم منزل فروشی. همهشان را دادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.
(یادگاران، ج 3، ص 10)
هرچه به عنوان هدیهی عروسی بهمان دادند، جمع کردیم کنار هم. بهم گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی ؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه.» گفتم «قبول!» بردمشان در مغازهی لوازم منزل فروشی. همهشان را دادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.<ref>(یادگاران، ج 3، ص 10)</ref>
شهردار ارومیه که بود، 2800 تومان حقوق میگرفت. یک روز بهم گفت: «بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد، بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دو هزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیهی پول را داد؛ لوازمالتحریر خرید؛ داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و میدانست محتاجند. گفت: «اینم کفارۀ گناهای این ماهمون.»
(یادگاران، ج 3، ص 14)
باران خیلی تند میآمدشهردار ارومیه که بود، 2800 تومان حقوق میگرفت. یک روز بهم گفت: «من میرم بیرون.» گفتم: «توی «بیا این هوا کجا میخوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت: «می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیاماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد، بدیم به یه فقیر.» با لندکروزر شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکیهای فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچههایش، پر همه چی را نوشتم؛ از آب واکس کفش گرفته تا گوشت و گل نان و شل[بود]تخم مرغ. آب وسط کوچه، صاف میرفت توی یکی از خانهها. در خانه را آخر ماه که زد، پیرمردی آمد دم درحساب کردیم، شد دو هزار و ششصد و پنجاه تومان. ما بقیهی پول را داد؛ لوازمالتحریر خرید؛ داد به یکی از کسانی که دید، شروع کرد به بد شناسایی کرده بود و بیراه گفتن به شهردارمیدانست محتاجند. میگفتگفت: «آخه «اینم کفارۀ گناهای این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه ، ببینه چی میکشیمماهمون.» آقا مهدی بهش گفت: «خیله خب پدرجان ! اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش میکنیم.» پیرمرد گفت: «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود؟!» از یکی از همسایهها بیل گرفتیم. تا نزدیکیهای اذان صبح توی کوچه، راه آب میکندیم.<ref>(یادگاران، ج 3، ص 14)</ref>
(یادگاران، ج 3، ص 15)
بهش گفتم: «توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.» گفت: «من سرم خیلی شلوغه ؛ میترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی میخوای بنویس؛ بهم بده.» همان موقع، داشت جیبش را خالی میکرد. یک دفترچهی یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین. برداشتمشان تا چیزهایی را که میخواستم، تویش بنویسم. یک دفعه بهم گفت: «ننویسی ها!» جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم: «مگه چی شده؟» گفت: «اون خودکاری که دستته، مال بیتالماله.» گفتم: «من که نمیخوام کتاب باهاش بنویسم؛ دو – سه تا کلمه که بیشتر نیست.» گفت: «نه! »
باران خیلی تند میآمد. بهم گفت: «من میرم بیرون.» گفتم: «توی این هوا کجا میخوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت: «می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا.» با لندکروزر شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکیهای فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچههایش، پر از آب و گل و شل[بود]. آب وسط کوچه، صاف میرفت توی یکی از خانهها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما را که دید، شروع کرد به بد و بیراه گفتن به شهردار. میگفت: «آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه ، ببینه چی میکشیم.» آقا مهدی بهش گفت: «خیله خب پدرجان ! اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش میکنیم.» پیرمرد گفت: «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود؟!» از یکی از همسایهها بیل گرفتیم. تا نزدیکیهای اذان صبح توی کوچه، راه آب میکندیم.<ref>(یادگاران، ج 3، ص 15)</ref> بهش گفتم: «توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.» گفت: «من سرم خیلی شلوغه ؛ میترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی میخوای بنویس؛ بهم بده.» همان موقع، داشت جیبش را خالی میکرد. یک دفترچهی یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین. برداشتمشان تا چیزهایی را که میخواستم، تویش بنویسم. یک دفعه بهم گفت: «ننویسی ها!» جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم: «مگه چی شده؟» گفت: «اون خودکاری که دستته، مال بیتالماله.» گفتم: «من که نمیخوام کتاب باهاش بنویسم؛ دو – سه تا کلمه که بیشتر نیست.» گفت: «نه! »<ref>(یادگاران، ج 3، ص 23)</ref>