شهیداحمد بستانی: تفاوت بین نسخهها
Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱۱: | سطر ۱۱: | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| + | |||
| + | |||
• هنوز خبر شهادت پسرم احمد بستانی را به من نداده بودند که یک شب خواب دیدم کبکی را گرفته ام و می خواهم پای او را با نخ ببندم تا فرار نکند او را روی زمین گذاشتم تا نخ به پایش ببندم که یکدفعه به شکل یک انسان در آمد و کمی دست و پا زد و کمی دستم را شل کردم تا اذیت نشود که دوباره به شکل کبک در آمد و از دستم فرار کرد و به آسمان پرواز کرد از خواب بیدار شدم و هر چه فکر کردم تا تعبیری برای این خواب پیدا کنم چیزی به ذهنم نرسید از خانه خارج شدم و به خانه ی پدر خانمم رفتم وقتی وارد خانه شدم همه آنها را صورتی خیس و چشمان قرمز دیدم وقتی پرسیدم چه اتفاقی افتاده گفتند: خبر آوردند که احمد مجروح شده و در بیمارستانی در مشهد است. گفتم خوب بلند شوید تا به عیادت او برویم و ببینیم که چکار شده است گفتند:حالا دیر است صبح می رویم تا این جمله را گفتند یاده خوابی که دیده بودم افتادم و یقین پیدا کردم که آن کبک احمد بوده که از دستم رها شد و به آسمان پرواز کرد. | • هنوز خبر شهادت پسرم احمد بستانی را به من نداده بودند که یک شب خواب دیدم کبکی را گرفته ام و می خواهم پای او را با نخ ببندم تا فرار نکند او را روی زمین گذاشتم تا نخ به پایش ببندم که یکدفعه به شکل یک انسان در آمد و کمی دست و پا زد و کمی دستم را شل کردم تا اذیت نشود که دوباره به شکل کبک در آمد و از دستم فرار کرد و به آسمان پرواز کرد از خواب بیدار شدم و هر چه فکر کردم تا تعبیری برای این خواب پیدا کنم چیزی به ذهنم نرسید از خانه خارج شدم و به خانه ی پدر خانمم رفتم وقتی وارد خانه شدم همه آنها را صورتی خیس و چشمان قرمز دیدم وقتی پرسیدم چه اتفاقی افتاده گفتند: خبر آوردند که احمد مجروح شده و در بیمارستانی در مشهد است. گفتم خوب بلند شوید تا به عیادت او برویم و ببینیم که چکار شده است گفتند:حالا دیر است صبح می رویم تا این جمله را گفتند یاده خوابی که دیده بودم افتادم و یقین پیدا کردم که آن کبک احمد بوده که از دستم رها شد و به آسمان پرواز کرد. | ||
• یادم هست که یکبار پسرم احمد بستانی به مرخصی آمده بود تعریف می کرد که باید من شهید می شدم ولی نمی دانم چرا خدا قسمت ما نکرد چون در سنگر نشسته بودم که تیری به پهلوی من خورد و کت مرا سوراخ کرد پیراهنم را نیز سوراخ کرد و از آن طرف خارج شد ولی هیچ آسیبی به من نرسید و از این موضوع خیلی ناراحت بود. | • یادم هست که یکبار پسرم احمد بستانی به مرخصی آمده بود تعریف می کرد که باید من شهید می شدم ولی نمی دانم چرا خدا قسمت ما نکرد چون در سنگر نشسته بودم که تیری به پهلوی من خورد و کت مرا سوراخ کرد پیراهنم را نیز سوراخ کرد و از آن طرف خارج شد ولی هیچ آسیبی به من نرسید و از این موضوع خیلی ناراحت بود. | ||
نسخهٔ ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۲
تاریخ تولد : 1348/08/25 نام : احمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بستانی تاریخ شهادت : 1365/01/18 نام پدر : رمضانعلی مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : محصل یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا
خاطرات
• هنوز خبر شهادت پسرم احمد بستانی را به من نداده بودند که یک شب خواب دیدم کبکی را گرفته ام و می خواهم پای او را با نخ ببندم تا فرار نکند او را روی زمین گذاشتم تا نخ به پایش ببندم که یکدفعه به شکل یک انسان در آمد و کمی دست و پا زد و کمی دستم را شل کردم تا اذیت نشود که دوباره به شکل کبک در آمد و از دستم فرار کرد و به آسمان پرواز کرد از خواب بیدار شدم و هر چه فکر کردم تا تعبیری برای این خواب پیدا کنم چیزی به ذهنم نرسید از خانه خارج شدم و به خانه ی پدر خانمم رفتم وقتی وارد خانه شدم همه آنها را صورتی خیس و چشمان قرمز دیدم وقتی پرسیدم چه اتفاقی افتاده گفتند: خبر آوردند که احمد مجروح شده و در بیمارستانی در مشهد است. گفتم خوب بلند شوید تا به عیادت او برویم و ببینیم که چکار شده است گفتند:حالا دیر است صبح می رویم تا این جمله را گفتند یاده خوابی که دیده بودم افتادم و یقین پیدا کردم که آن کبک احمد بوده که از دستم رها شد و به آسمان پرواز کرد. • یادم هست که یکبار پسرم احمد بستانی به مرخصی آمده بود تعریف می کرد که باید من شهید می شدم ولی نمی دانم چرا خدا قسمت ما نکرد چون در سنگر نشسته بودم که تیری به پهلوی من خورد و کت مرا سوراخ کرد پیراهنم را نیز سوراخ کرد و از آن طرف خارج شد ولی هیچ آسیبی به من نرسید و از این موضوع خیلی ناراحت بود. • قبل از شهادت پسرم احمد بستانی خواهرم که عمه ی او است خوابی دیده بود که تعریف می کرد خواب دیدم در یک باغ بزرگی هستم که می گوید از آن رمضانعلی بستانی است. وقتی وارد باغ شدم و گشتی زدم نهال های زیادی را در یک راستا دیدم که یکی از آن نهال ها از همه تنومند تر بود ولی برگهایش همه خشکیده بود من خیلی افسوس خوردم که درختی به این زیبایی تنه هایش همه خشک شده است و دلم خیلی سوخت از خواب بیدار شدم و این موضوع را به کسی نگفتم تا اینکه خبر شهادت احمد بعد از چند روز به من رسید من آن موقع فهمیدم که آن نهال خشک شده احمد بوده است.[۱]