ثریا چهار ماه بود که باردار بود، مادر می خواست که وسایل نوزاد را فراهم کند اما ثریا نمی گذاشت. آیا او به راستی می دانست که طفلش سرنوشتی مانند محسن فاطمه پیدا خواهد کرد.
چند روز قبل از شهادتش سفارش کرد، گویا می دانست که رفتنی است. اما ثریا، چگونه راضی شدی مادر را تنها بگذاری و چشمانش را گریان کنی، تو که خیلی او را دوست داشتی اما نه، تو به لقاءاللهی رسیدی و خداوند به مادرت صبر خواهد داد.
سال 1360 بود. دژخیمان عراقی کرمانشاه را به زیر بمباران خود گرفته بودند. بمبی به خانه ای خورد. ثریا به اوج آسمان عروج کرد و شاید در عروج ملکوتی اش از کنار ستاره های ثریا هم گذاشته باشد.<ref>منبع جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381</ref>
منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381==پانویس==<references/>