• «روزی که می خواست اعزام شود به ایشان گفتم که از دوستان و فامیل خداحافظی کن ، گفت : بخاطر اینکه ریا نشود ، خداحافظی نمی کنم . جبهه رفتن که خداحافظی نمی خواهد و فقط بخاطر احترام به مقام شهید از خانواده محترم شهید حجازی خداحافظی کرد و وقتی از زیر قرآن عبور کرد ، قرآن را برداشته و باز کرد و نمی دانم چه آیه ای را مشاهده کرد که سرش را تکان داد و نگاهی به من کرد و راه افتاد و در کوچه هم که رسید ، برگشت ، نگاهی به برادر کوچکش قاسم انداخت و گفت شاید این آخرین دیدار باشد . »
• یکی از همرزمان فرزندم بنام آقای حشمتی از نحوه ی به شهادت رسیدن احمد گفت: آن روز احمد وضو گرفت بعد از وضو سر و گردنش را هم شست و خشک نمود بعد عطر زد و رفت به نماز ایستاد نماز ظهرش که تمام شد گفتم هوا گرم است بیا داخل سنگر گفت باشد، بعد به نماز عصر ایستاد در حال قنوت بود که با صدای خمپاره از سنگر بیرون آمدم دیدم احمد به زمین افتاده ولی هنوز دستهایش رو به آسمان است وقتی بالای سرش رسیدم و گرد و خاک نشست، دیدم شهید شده است.
• برادر احمد که خود و پدرش در جبهه بودند و فهمیده بودند که احمد نیز می خواهد به جبهه برود برای این که احمد از رفتن به جبهه منصرف کند به او گفته بود بیا داداش برایت موتور سیکلت می خرم تو در این جا بمان و به درست ادامه بده و کارهای خانه را هم در نبود پدر که در جبهه است و من که نیستم تو انجام بده که احمد قبول نکرد و گفت: نگاه داداش تو برای خودت و پدر هم برای خودش به جبهه می رود و من هم برای خودم می روم .ضمنا امام فرموده اند به نیرو در جبهه نیاز داریم.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=48984898منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>