ویرایش‌ها

شهیدابراهیم بهی

۴۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۷ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۳۷
• زمانی که داشتیم آش پشت پای برادرم را درست می کردیم ایشان از جبهه زنگ زدند و بعد از احوالپرسی به ایشان گفتم داداش جان من الان دارم آش پشت پایت را طبخ می کنم . گفت : بزودی پلوی عروسی من را درست می کنی گفتم : چطور گفت من آرزو داشتم که بیایم جبهه که با جبهه برگردم بعد از اینکه این حرف را زد ما همه شروع کردیم به گریه کردن گفتم داداش این چه حرفی است که تو می زنی هنوز سه روز هم بیشتر نیست که رفته در جبهه خدا شاهد است که یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند.
• بعد از شهادت فرزندم ابراهیم یک دفعه مریض سختی شده بودم یکدفعه دیدم ابراهیم از پنجره خانه آمد و دستش را دراز کرد و به من گفت دستم را بگیر بعد که دستش را گرفتم خدا شاهد است به محض این که دستش را گرفتم حالم خوب شد مثل اینکه اصلا مریض نبودم.
• صبح روزی که خبر شهادت فرزندم ابراهیم را دادند وقتی از خواب بلند شدم دیدم خانه مان بسیار تمیز است به مادر بچه ها گفتم چه خبر است چی شده است گفت : هیچی چون قرار است ما خانمان را از اینجا ببریم پس بهتر است که تمیز باشد ولی به دلم برات شده بود که می خواهد خبری را بدهد . هنوز چیزی از این صحبت ما نگذشته بود که دیدم در خانه به صدا در آمد از طرف سپاه آمده بودند و خبر شهادت ابراهیم را به ما دادند.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=44524452منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش