=ظخاطرات=خاطرات==• .زمانی که برادرم ابراهیم به شهادت رسیده بود من خیلی بی تابی می کردم یک عکس از شهید داشتم آن را جلویم می گذاشتم و با او صحبت می کردم و شب را اینجوری به صبح می رساندم که بالاخره شوهرم عکس را از خانه خودمان به خانه پدرم برد.آن شبی که عکس را برده بودند خواب دیدم که یک باغی است که خیلی بزرگ است و دیوارهای بلند دارد به طوری که داخل باغ دیده نمی شود ، فقط دوتا پنجره داشت ، در این حال دیدم که من دارم پرواز میکنم که از این پنجره ها به داخل باغ بروم ، هرکاری کردم دیدم نمی توانم بروم داخل تا می خواستم بروم داخل باغ می دیدم دو تا بال مرا عقب پرت می کردند، و هردفعه به همین ترتیب بود؛ بالاخره دور زدم و آمدم بالای دیوار باغ نشستم بعد دیدم داخل باغ یک عده زیادی هستند و دارند وضو می گیرند ، در بین اینان برادر شهیدم را دیدم بلافاصله صدایی زدم و گفتم داداش تو اینجا هستی که من دلم برایت خیلی تنگ شده است ، پرسید خواهر تو اینجا چکار میکنی ؟ چرا اینجا آمده ای اینجا جای تو نیست زود برو ! گفتم اینجا کجاست ؟ گفت می خواهیم نماز بخوانیم ، گفتم پیشنمازتان کو؟ گفت : آن آقایی است که دارد می آید، دیدم سیدی است که دارد وضو می گیرد و یک جفت نعلین به پایش است همینطور که داشت وضو می گرفت من نگاهش می کردم و دیدم کنارش یک تابلویی است که رویش نوشته شده است نمازخانه بهشت ، در همین حال بودم که از خواب بیدار شدم.
• زمانی که داشتیم آش پشت پای برادرم را درست می کردیم ایشان از جبهه زنگ زدند و بعد از احوالپرسی به ایشان گفتم داداش جان من الان دارم آش پشت پایت را طبخ می کنم . گفت : بزودی پلوی عروسی من را درست می کنی گفتم : چطور گفت من آرزو داشتم که بیایم جبهه که با جبهه برگردم بعد از اینکه این حرف را زد ما همه شروع کردیم به گریه کردن گفتم داداش این چه حرفی است که تو می زنی هنوز سه روز هم بیشتر نیست که رفته در جبهه خدا شاهد است که یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند.
• بعد از شهادت فرزندم ابراهیم یک دفعه مریض سختی شده بودم یکدفعه دیدم ابراهیم از پنجره خانه آمد و دستش را دراز کرد و به من گفت دستم را بگیر بعد که دستش را گرفتم خدا شاهد است به محض این که دستش را گرفتم حالم خوب شد مثل اینکه اصلا مریض نبودم.