ویرایش‌ها

شهید عبدالرسول بلقان آبادی

۵۲ بایت اضافه‌شده، ‏۲۷ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۳۷
من و شوهرم تازه به نیشابور نقل مکان کرده بودیم و دراین شهر غریب بودیم و بقیه خانواده ام در روستا زندگی می کردند در آنجا همیشه فکر برادرم عبدالرسول بودم. یک شب درخانه دیدم که در خانه ما تعداد زیادی پوتین سربازی است وقتی وارد خانه شدم' برادرم و عده زیادی از بسیجیان درخانه هستند. رو به عبدالرسول گفتم : اینها چه کسانی هستند ؟ گفت : اقوام ائمه معصومین هستند. و گفت : شما چرا اینقدر غصه می خورید' جای من بسیارخوب است. من را به اتاق دیگری برد که در آن پر از میوه و شیرینی های مختلف بود. دیس شیرینی را برداشت و به من تعارف کرد وگفت : بردار' تا خواستم بردارم با صدای اذان از خواب بیدار شدم.
شبی در خواب دیدم که به زیارت شاهزاده حسین اصغر رفتم' در آنجا یک اتاق بزرگی بود که درداخل اتاق پر ازجنازه بود که هیچکدام آنها سردربردن نداشتند. یک پیرزن را دیدم که یک عصا در دست دارد و نگهبانی آنها را می دهد. به او گفتم : اینها جنازه چه کسانی هستند ؟ اشاره کرد آن طرف. به آنجا رفتم و روی اولین نفر را که کنار زدم عبدالرسول را دیدم که سر دربدن دارد ول یک دست و پا ندارد. گفتم : کدام از خدا بی خبر این کار رابا شما انجام داده که از خواب بیدار شدم.
<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4210 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضاhttp://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID =4210=پانویس==   <references />
۲٬۹۹۷
ویرایش