ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهیدابوالفضل جنت آبادی

۴۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۷ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۰۵
• آخرین باری که ابوالفضل که می خواست به جبهه برود گفت: مادر من می روم و شهید می شوم. ما همه دور هم جمع شده بودیم. ابوالفضل در حال شانه کردن موهایش بود و در همین حال به من گفت: این بار که من می روم شهید می شوم. و در همان حال با من خداحافظی کرد وگفت: اگر خبر شهادت مرا شنیدی ناراحت نشوی. من می خواستم که اولین بار که به جبهه می روم شهید شوم، ولی قسمت نشد. ان شاءا... این بار که بروم شهید می شوم. و در موقع رفتن در همه جای محل نوشته بود که ابوالفضل می رود.
• ابوالفضل در آخرین دیدار با وجود اینکه با مادرش و من در روستای جنت آباد خداحافظی کرده بود. اما وقتی که من به محل کار خودم رفته بودم . مجددا" آمد و ازمن خدا حافظی کرد و من در حالیکه او را در بغل گرفته و شانه هایش را فشار می دادم . گفتم: پسرم مرد باش .
• خاطرم هست که ابوالفضل را در سن 10سالگی به مشهد برده بودیم . ایشان به محض اینکه چشمش به یکی از سادات افتاد ، فریاد زد بابا امام . منظورش امام خمینی بود.به دنبال ایشان رفت وتادرب حوزه علمیه همراه ایشان بود وموقع خداحافظی دست ایشان را بوسید. وقتی آمد به او گفتم: کجا بودی ؟ گفت: همراه امام بودم.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=60036003منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>
۱٬۸۴۲
ویرایش