==خاطرات==
• - احمد فعالیتش را در مسجد و بسیج را از سنین کوچکی شروع کرد یک روز به او گفتم معلوم است شبها کجا می روی؟ گفت: مادر میدانی مسجد کجاست؟ گفت: اینقدر جای خوبی است که اگر شما هم از آن مطلع باشی از همین امشب می آیی و بسیجی می شوی تا این که یکروزی آمد و گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم چند ماهی از آن روز که از او سئوال کرده بودم می گذشت. گفتم: پسر جان جبهه می خواهی بروی فکر من و پدرت هم هستی؟ گفت: مادر راضی باش. کاغذی آورد و گفت: این را امضا کنید. گفتم: مادر دلم نمی آید جبهه بروی می ترسم شهید شوی. گفت: مادر مگر شهید شدن بد است ائمه ما هم شهید شدند. گفت: تو ناراحتی؟ گفتم: نه برو ناراحت نیستم ولی دلم می سوزد، خلاصه کاغذ را امضا کردم. پدرش گفت: بده من هم امضا کنم. خلاصه کاغذ را برداشت با من و پدرش رو بوسی کرد و رفت ولی دلم طاقت نیاورد تا حوزه رفتم گفت: مادر تو من را شیر دادی، بزرگ کردی دیگر چرا زحمت کشیدی به بدرقه ام آمدی؟ گفتم: مادر آمدم همراهیت کنم خلاصه قول داد زود برگردد با این قولش مرا خوشحال کرد و کمی از آن نگرانی که داشتم کم شد.
• بعد از عملیات چزابه احمد را دیدم که کلتی به کمرش بسته است. آن زمان اسلحه بچه ها کلاشینکف بود. تعجب کردم. گفتم: احمد این کلت را از کجا آوردی؟ گفت: مال خودم است. گفتم: قبول از کجا آوردی؟ گفت: از عراقی ها گرفته ام. گفتم: چه جوری گرفته ای؟ گفت: رفتم جلو و با عراقی ها درگیر شدم. گفتم: توضیح بده. گفتم رفتم توی سنگر عراقی ، وقتی می خواستم وارد سنگر بشوم. فشنگ هایم تمام شده بود، اسلحه ام خالی بود ولی مطمئن بودم هیچ مشکلی پیش نمی آید، داخل سنگر شدم، چهار نفر را دیدم که مسلح بودند آنها را خلع کردم مسئولشان کلتی همراه داشت. از او گرفتم. دیدم کلت خوبی است فشنگ هاو خشابش را گرفتم و کلت را مسلح کردم که کمی به خودشان آمدند کلت دستم بود اسلحهام را به آنها دادم که خالی است. برای اینکه مطوئن هم شوند چند بار ماشه را چکاندم تا متوجه شوند با دست خالی اسیر شان کردم حتی خشابم را در آوردم و به آنها نشان دادم، هیچ تیری داخل خشاب نبود. آنها مات و مبهوت مانده بودند و به یکدیگر نگاه می کردند و با خود می گفتند : ببین چه راحت گول این بچه را خوردم. احمد از لحاظ سنی هم بسیار جوان بود ولی دیگر کاری نمی توانستند انجام دهند. احمد با سن کمی که داشت بسیار شجاعانه عمل می کرد و حتی من با اینکه سنم خیلی بیشتر از او بود از او درس دلاوری و جسارت می آموختم. 1- شجاعت و شهامت 2- زیرکی و هوشمندی