==خاطراتیکبار حسن می گفت در عملیاتی ما موفق به پیشروی به سوی دشمن شدیم و شکست سختی به دشمن بعثی وارد کردیم. در این پیشروی غنائم بسیاری به رزمندگان رسید و هرکس برای خودش غنیمتی جمع می کرد. چشم او به افسر بعثی که به هلاکت رسیده بود افتاده بود و ساعت زیبایی در دست او بوده است. دوستان او گفته بودند که ساعت را بردار و به پدرت هدیه کن که او در جواب آنها گفته بود من برای ساعت نیامده ام برای کار و عقیده ای مهمتر یعنی همان شهادت به جبهه آمده ام.==
منبع سایت یاران رضایکبار حسن می گفت در عملیاتی ما موفق به پیشروی به سوی دشمن شدیم و شکست سختی به دشمن بعثی وارد کردیم. در این پیشروی غنائم بسیاری به رزمندگان رسید و هرکس برای خودش غنیمتی جمع می کرد. چشم او به افسر بعثی که به هلاکت رسیده بود افتاده بود و ساعت زیبایی در دست او بوده است. دوستان او گفته بودند که ساعت را بردار و به پدرت هدیه کن که او در جواب آنها گفته بود من برای ساعت نیامده ام برای کار و عقیده ای مهمتر یعنی همان شهادت به جبهه آمده ام.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3852سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />