==خاطرات==
• برادرم تاج محمد در تربت جام درس می خواند یک روز گروهی به نام چماق به دستان مغازه ها را آتش می زدند و به امام و مردم انقلابی توهین می کردند تاج محمد و دوستانش از این حرکت آنها عصبانی می شوند و با اینکه سیزده، چهارده سال بیشتر سن نداشتند با فریادهای الله اکبر وارد مهدیه می شوند و به نماز می ایستند و با انجام این حرکت انقلابی از خود به مردم امید و نیرو می بخشند بعد مردم به خودشان می آیند و راهپیمایی می کنند و به دین ترتیب به دفاع از خودشان می پردازند.
• در محرم سال 1356 در روستای ما آقای روضه خوانی بود بنام سیدحسین حسینی که همیشه پس از اتمام روضه شروع به دعا کردن برای شاه و رژیمش می نمود. یک روز که تاج محمد در مسجد بود وقتی این صحنه را دید به آن آقا گفت: این حرفهای بیهوده چه بود که گفتی؟ به جای اینکه به جای مردی که نه خدا را می شناسد و نه پیغمبر خدا را کمی مردم را ارشاد کن.