- یادم هست یک روز که با همسرم احمد چک در خانه نشسته بودیم و صحبت می کردیم صدای درب خانه آمد وقتی درب را بازکردم یکی از اقواممان بود که مقداری پول به طور قرضی از احمد می خواست من به احمد گفتم : ما پانصد تومان پول بیشتر در خانه نداریم . ایشان گفت : اشکالی ندارد ما در حال حاضر پولی که نیاز نداریم پس بهتر است به او بدهیم تا مشکل او حل شود . پول را به او دادیم و او تشکر کرد و رفت . بعد از ظهر همان روز یکی ازافرادی که به شوهرم بدهکار بود به درب خانه ما آمد و تمام بدهی که داشت تسویه نمود . من که از این موضوع خیلی متعجب شده بودم و ایستاده بودم و به همسرم نگاه می کردم او لبخندی زد و گفت : باید دست نیازمندی را بگیری تا خدا بی نیازت کند . این حرف او همیشه در گوشم مانده است و خاطره ای به یاد ماندنی در ذهن من مانده است .
- به یاد دارم زمانیکه افتخار همراهی با شهید احمد چک را داشتم در منطقه بودیم یک روز که مشغول درست کردن خاکریز بود ، بلدوزر را رها کرد و در حالی که دستش بر روی شکمش بود و لبه پیراهن را روی دستش انداخته بود از بلدوزر پایین آمد از ایشان پرسیدم چه شده است ؟ گفت : چیزی نیست فقط کمی دلم درد می کند و می خواهم بروم و از آمبولانس قرص بگیرم . وقتی به پیش آمبولانس رسید آمبولانس سریع حرکت کرد و بعد از ظهر به مقر ما برگشت از او پرسیدم کجا بودی ؟ و چه شد؟ اول می گفت : هیچی یک کمی دلم درد می کرد ولی با اصرار زیاد فهمیدم که چند ترکش به شکمش برخورد کرده بود و هر چند که زخمهای سطحی برداشته بود ، ولی اصلا نمی خواست که بچه ها به خاطر زخمی شدن او روحیه شان را از دست بدهند به همین خاطر بعد از ظهر همان روز سریع به مقر برگشته بود و طوری برخورد می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6269منبع سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6269>