نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
==خاطرات==
• یک شب خواب دیدم حسن در میان باغی است. می گوید:" مادر جایم خوب است شما تا می توانی کارهای خوب انجام بده. " ( گویا اعمال خوب والدین برای ایشان خیلی اهمیت و تاثیر داشته است
• حسن با من قالیبافی می کرد. یک روز که او به سر کار نیامده بود وقتی او را دیدم، از او سئوال کردم چرا سر کار نیامدی؟ حسن با بیان خیلی ساده گفت: " حقیقتش امروز کمی کار داشتم برای همین دیر شد فردا می آیم. " یک روز که من به بیابان رفته بودم وقتی به روستا برگشتم به من خبر دادند حسن از مشهد آمده است. گویا قبلاً رفته و همه کارهایش را انجام داده است. ولی روی اینکه به ما بگویید می خواهم به جبهه بروم و از ما خداحافظی کند را نداشت.