شهید نصرالله ترابی: تفاوت بین نسخهها
Barzegar97 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1342/11/02 نام : نصراله محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : ترابی تا...» ایجاد کرد) |
Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۰: | سطر ۱۰: | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| + | |||
شب بیست و هشتم صفر بود که در عالم خواب دیدم سوار بر یک اتوبوس هستم، و از وسط بیابان که هیچ چیزی ندارد و مانند کویر است می رویم، ولی ناگهان دیدم که اتاقی در وسط بیابان است و پرچم سبزی هم در آنجاست. اتوبوس همان جا و در وسط بیابان ایستاد و رانندة اتوبوس گفت:" هر کسی که می خواهد نماز بخواند می تواند برود و نمازش را بخواند و برگردد." من هم از اتوبوس پیاده شدم تا نماز بخوانم، که یک خواهر چادر مشکی به من گفت:" آن پرچم سبزی که می بینی می دانی کجاست؟" من گفتم: نه نمی دانم که آنجا کجاست؟ این خواهر چادر مشکی، گفت:" آنجا مقبره شاهزاده علی اکبر است، و برادر شما هم آنجاست. اگر دوست داشتی برو و زیارت کن." من رفتم و دیدم که یک مقبره بزرگی است، که تماماً از خاک است بنابراین رفتم و زیارت کردم، دور زدم و گریه زیادی هم کردم. | شب بیست و هشتم صفر بود که در عالم خواب دیدم سوار بر یک اتوبوس هستم، و از وسط بیابان که هیچ چیزی ندارد و مانند کویر است می رویم، ولی ناگهان دیدم که اتاقی در وسط بیابان است و پرچم سبزی هم در آنجاست. اتوبوس همان جا و در وسط بیابان ایستاد و رانندة اتوبوس گفت:" هر کسی که می خواهد نماز بخواند می تواند برود و نمازش را بخواند و برگردد." من هم از اتوبوس پیاده شدم تا نماز بخوانم، که یک خواهر چادر مشکی به من گفت:" آن پرچم سبزی که می بینی می دانی کجاست؟" من گفتم: نه نمی دانم که آنجا کجاست؟ این خواهر چادر مشکی، گفت:" آنجا مقبره شاهزاده علی اکبر است، و برادر شما هم آنجاست. اگر دوست داشتی برو و زیارت کن." من رفتم و دیدم که یک مقبره بزرگی است، که تماماً از خاک است بنابراین رفتم و زیارت کردم، دور زدم و گریه زیادی هم کردم. | ||
من به یاد دارم زمانی که ایشان در جبهه بودند، من خیلی کوچک بودم و همیشه چشم انتظار آمدن ایشان بودیم. یکسری که نصرالله از جبهه می آمد من دیدم که ایشان از سر کوچه دارند می آیند، بنابراین خیلی خوشحال شدم و دویدم که به استقبال ایشان بروم و همینطور که می دویدم فریاد می زدم که نصرالله آمد، نصرالله آمد، زمانی که به ایشان رسیدم نصرالله من را بوسید و به داخل منزل که رسیدیم نصرالله به من گفت:" نبینم که شما دومرتبه در کوچه بدوی و فریاد بزنی، چونکه من هرزمانی که بیایم اول به خانه می آیم و جای دیگری نمی روم." | من به یاد دارم زمانی که ایشان در جبهه بودند، من خیلی کوچک بودم و همیشه چشم انتظار آمدن ایشان بودیم. یکسری که نصرالله از جبهه می آمد من دیدم که ایشان از سر کوچه دارند می آیند، بنابراین خیلی خوشحال شدم و دویدم که به استقبال ایشان بروم و همینطور که می دویدم فریاد می زدم که نصرالله آمد، نصرالله آمد، زمانی که به ایشان رسیدم نصرالله من را بوسید و به داخل منزل که رسیدیم نصرالله به من گفت:" نبینم که شما دومرتبه در کوچه بدوی و فریاد بزنی، چونکه من هرزمانی که بیایم اول به خانه می آیم و جای دیگری نمی روم." | ||
نسخهٔ ۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۱
تاریخ تولد : 1342/11/02 نام : نصراله محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : ترابی تاریخ شهادت : 1363/12/28 نام پدر : عباسعلی مکان شهادت : شرق دجله تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشگر ویژه شهدا گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرماندهگردان
خاطرات
شب بیست و هشتم صفر بود که در عالم خواب دیدم سوار بر یک اتوبوس هستم، و از وسط بیابان که هیچ چیزی ندارد و مانند کویر است می رویم، ولی ناگهان دیدم که اتاقی در وسط بیابان است و پرچم سبزی هم در آنجاست. اتوبوس همان جا و در وسط بیابان ایستاد و رانندة اتوبوس گفت:" هر کسی که می خواهد نماز بخواند می تواند برود و نمازش را بخواند و برگردد." من هم از اتوبوس پیاده شدم تا نماز بخوانم، که یک خواهر چادر مشکی به من گفت:" آن پرچم سبزی که می بینی می دانی کجاست؟" من گفتم: نه نمی دانم که آنجا کجاست؟ این خواهر چادر مشکی، گفت:" آنجا مقبره شاهزاده علی اکبر است، و برادر شما هم آنجاست. اگر دوست داشتی برو و زیارت کن." من رفتم و دیدم که یک مقبره بزرگی است، که تماماً از خاک است بنابراین رفتم و زیارت کردم، دور زدم و گریه زیادی هم کردم. من به یاد دارم زمانی که ایشان در جبهه بودند، من خیلی کوچک بودم و همیشه چشم انتظار آمدن ایشان بودیم. یکسری که نصرالله از جبهه می آمد من دیدم که ایشان از سر کوچه دارند می آیند، بنابراین خیلی خوشحال شدم و دویدم که به استقبال ایشان بروم و همینطور که می دویدم فریاد می زدم که نصرالله آمد، نصرالله آمد، زمانی که به ایشان رسیدم نصرالله من را بوسید و به داخل منزل که رسیدیم نصرالله به من گفت:" نبینم که شما دومرتبه در کوچه بدوی و فریاد بزنی، چونکه من هرزمانی که بیایم اول به خانه می آیم و جای دیگری نمی روم." من یک شب خواب دیدم که در بیابان هستم و باران شدیدی هم می بارد و من هم در بیابان دارم به دنبال نصرا… می گردم که ناگهان دیدم یک لشگر سرباز دارند به سمت من می آیند . یکی از این سربازها به سمت من آمد و گفت : شما به کجا می روید من گفتم به بیابان می روم این سرباز به من گفت : آیا شما در این بیابان به دنبال کسی و یا جایی می گردید من هم گفتم : به دنبال نصرا… ترابی هستم که این بنده خدا به من گفت : شما نصرا… ترابی را می خواهید من گفتم :بله . این بنده خدا هم گفتند : شما هم به همراه ما بیائید تا شما را به نزد نصرا.. ترابی ببریم . من هم به دنبال اینها رفتم تا اینکه دیدم همه این سربازها ایستادند بنابراین من جلو رفتم و دیدم که مقبره ای همانند ضریح امام حسین (ع) به شکل چهار گوش برای نصر ا… گذاشته اند و پارچه تیره ای هم بر روی ضریح انداخته اند و یک شال سبز هم دور تا دور ضریح کشیده اند این سربازی که من را به آنجا آورده بود گفت : که نصر ا… ترابی اینجا شهید شده و ما هم سربازان ایشان هستیم بنابراین ما هیچگاه اینجا را رها نمی کنیم و ایشان را تنها نمی گذاریم در تاریخ 28/12/63 شبی که قرار بود ایشان در عملیات شرکت کنند ، من در مقابل تلویزیون نشسته بودم که ناگهان حالتی به من دست داد و من هم منقلب شدم و عکس نصرا… را برداشتم و شروع کردم به گریه کردن ، که همسرم آمد و گفت : چرا گریه می کنی ؟ من گفتم : دلم به من خبر داده که برادرم هر طوری هست شهید شده و من هم خیلی نگران حال ایشان هستم ، بنابراین فردای آن روز به همسرم گفتم : شما برو و ببین که از ایشان آیا نامه ای آمده است یا نه . از این مدتی گذشت و خبر شهادت نصرا… را همسایه ها شنیده بودند ، ولی به من هیچ چیزی نمی گفتند . من برای روشن شدن جریان به بنیاد رفتم ، ولی گفتند که ما از ایشان را هیچ اطلاعی نداریم ، و هیچ پرونده ای به این اسم نداریم . به مشهد رفتیم و در مشهد هم به ما گفتند که ما اسم ایشان را دادیم ولی ایشان جزو مفقودین هستند ولی خودمان این جریان را پیگیری می کنیم زمانیکه نصرا… جوان بود پسر همسایه به دنبال ایشان می آمدند و می گفتند : بیا برویم بیرون و در شهر دوری بزنیم نصرا… هم یک روز با ایشان بیرون رفتند ولی زمانیکه نصرا… به منزل باز گشت به من گفت : اگر که فلانی باز هم به دنبال من آمد بگو که من در منزل نیستم چون که من از اینها خوشم نمی آید و نمی خواهم با اینها رفت و آمد کنم چون رفتار اینها خیلی رفتار ناپسندی است و من هم از رفتار اینها خوشم نمی آید . از آن زمان به بعد هر زمان که همسایه مان به دنبال ایشان می آمدند نصرا… نمی رفت من و نصرا… در سالهای 59 و 1358 همیشه با هم بودیم و هیچ موقع از یکدیگر جدا نمی شدیم و این رفتارهای سنجیده و به جایی که ایشان داشتند همیشه در ذهن من مانده است . من به یاد دارم که یک روز عصر پنج شنبه به اتفاق دوستم زودتر از روزهای دیگر کار را تعطیل کردیم و گفتم که بهتر است پس از چند وقت که دائم مشغول کار هستیم یک تفریح و تنوعی داشته باشیم و برویم یک مقداری در شهر بگردیم . بنابراین مغازه را تعطیل کردیم و مدتی را در خیابان گذراندیم و پس از آن به اتفاق دوستم تصمیم گرفتیم که فردای آن روز که روز جمعه بود به سینما برویم البته الان دقیقاً نمی دانم اسم این فیلم چه بود ولی می دانم که فیلم بسیار جالبی بود که در اکثر سینماهای تهران هم این فیلم را به نمایش گذاشته بودند و چونکه اوایل انقلاب بود این فیلم التهاب خاصی داشت . آن شب وقتی که نصرا… طبق معمول همیشه با لبخندی که بر لبانش بود به منزل آمد من هم به ایشان گفتم : نصرا… من فردا به اتفاق یکی از دوستانم می خواهیم به سینما برویم بهتر است شما هم با ما بیائید ولی نصرا… در جواب کفت : من با شما نمی آیم و می خواهم به بهترین جایی بروم که بهترین تفریح باشد . من از ایشان پرسیدم که کجا می خواهید بروید ؟ نصرا… گفت : فردا به اتفاق بچه های مسجد می خواهیم به ورامین برویم و به کشاورزان کمک کنیم و این کار به نظر من بهترین تفریح است . من از این حرکت ایشان می بینم که واقعاً امکان دارد که سینما فیلم آموزنده ای داشته باشد و انسان چیزی یاد بگیرد ولی ایشان کمک کردن به کشاورزان را چونکه دستور امام «« ره »» بود را به سینما ترجیح می داد و در این جا متوجه می شویم که شهدا اهداف والایی داشته اند و به خاطر همین اهداف والایشان بوده که خودشان را فدا کرده اند نصرا… ترابی زمانیکه نصرا… شهید شده بود من چونکه در اسارت بودم هیچ گونه اطلاعی از شهادت ایشان نداشتم و آخرین نامه ای که از ایشان به دست من رسید از کردستان برایم فرستاده بودند و پس از آن ارتباط من با ایشان قطع شد و من هر نامه ای که می فرستادم خانواده جواب نامه هایم را برایم می نوشتند و این برای من سوال بود که چطور می شود ، دو برادر که خیلی هم نسبت به هم علاقه داشتیم به نحوی که حتی زمانیکه کار تعطیل می شد سعی می کردیم یکدیگر را ببینیم و از احوال یکدیگر جویا شویم ، حالا ما را از یاد برده است و ما را فراموش کرده ، آخر دو برادر که به این زودی یکدیگر را فراموش نمی کنند . خانواده هم دائماًاز قول نصرا… برای من نامه می نوشتند و سلام می رساندند و می گفتند که نصرا… به دلیل مشغله ی زیاد کاری که دارم خودش نرسیده که برایت نامه بنویسد و ما به جای ایشان برایت نامه می نویسیم . حتی گاهی اوقات خانواده خط نصرا… را تقلید می کردند و برایم نامه می نوشتند و می فرستادند ولی تا سال 63 من نامه ای از خود نصرا… نداشتم . تقریباً نیمه های اسفند ماه سال 1363 بود که من برای ادای نماز صبح از خواب بیدار شدم و پس از اقامه ی نماز دو مرتبه خوابیدم و پس از چند لحظه در عالم خواب دیدم که از اسارت آزاد شده ام و به ایران برگشته ام و مستقیماً به بیرجند و بدون اطلاع به منزل خواهرم رفته ام و در زدم و خواهر زاده ام که دختری کوچک بود آمد و درب را باز کرد و من هم در حالی که خیلی مشتاق بودم ، خواهر زاده ام را در آغوش بگیرم و ببوسم خودم را کنترل کردم و به او گفتم : خانم کوچولو برو به مادرت بگو که فردا برادرت که در اسارت بوده میهمان شماست و به منزل شما می آید . فردای آن روز که به منزل خواهرم رفتم دیدم که تمام اقوام در منزل خواهرم جمع هستند من هم یکایک همه را به ترتیب نگاه کردم و دیدم که همه هستند به غیر از برادرم نصرا… و من هم عجیب دلم هوای دیدار ایشان را کرده بود و دائماً به اطراف نگاه می کردم که ایشان را پیدا کنم ولی دیدم که در بین افراد نیست بنابراین تعجب کردم ولی ناگهان دیدم که ایشان داخل راه روی خانه ایستاده و می خندد و مثل همیشه تبسم بر روی لبانش است چند لحظه ای من و نصرا…. ایستادیم و بدون هیچ صحبتی یکدیگر را نگاه می کردیم و انگار ایشان انتظار داشتند که من چونکه برادر بزرگتر هستم بایستم تا ایشان به طرف من بیایند ولی من بی تاب شدم و رفتم جلو و یکی دو قدم که رفتم دیدم ایشان هم به طرف من آمدند و یکدیگر را در آغوش گرفتیم و خیلی گریه کردیم و خانواده هم به خاطر گریه ی ما گریه می کردند خلاصه خانواده ما را به داخل منزل بردند و در خانه نشستیم ولی هنوز هم من و نصرا… گریه می کردیم ولی نصرا… در حالی که گریه می کرد آن تبسم همیشگی اش بر لبانش بود در این حالت بودیم که من ناگهان از خواب بیدار شدم و پریشان احوال شدم و دیدم که همانطور که در خواب گریه می کردم واقعیت داشته است و اینقدر گریه کرده بودم که متکای زیر سرم خیس شده بود و من هم از اینکه این جریان خواب بوده خیلی ناراحت شدم و همینطور که نشسته بودم یکی از دوستانم که بچه ی تربت جام بود به نام آقای زاینده ایشان هم از خواب بیدار شدند و دید که من خیلی ناراحتم ولی چیزی نگفت . چند لحظه بعد از بیدار شدن من، سوت آماز را زدند ما هم می بایست می رفتیم بیرون که عراقیها افراد را شمارش کنند و بعد از آمار ما را آزاد می کردند که ما در اختیاز خودمان باشیم . در هر حال من به اتفاق آقای زاینده در صف نشستیم و شروع کردیم به صحبت با یکدیگر که آقای زاینده دید که من خیلی ناراحت هستم بنابراین جریان را جویا شد و من هم گفتم که واقعیت این است که نزدیک به دو سال است برادرم به من نامه ای نداده در صورتی که قبل ار این همیشه برای من نامه می فرستاد و امروز هم من این خواب را دیده ام برادر زاینده هم دائماً مرا دلداری می داد و جالب اینجا بود که من تا سال 67 فکر می کردم نصرا… زنده هستند چونکه تا سال 1367 خانواده مرتباً برای من نامه می دادند و در مورد نصرا… می نوشتند که ایشان حالش خوب است و سلام می رساند و حتی گاهی اوقات خط او را تقلید می کردند و برای من نامه می نوشتند و می فرستادند تا اینکه یک روز ما را از کمپ 7 به کمپ 17 انتقال دادند و در این اردوگاه اسرایی که از نظر عراقیها همه خرابکار محسوب می شدند از اردوگاههای مختلف و از کمپهای 7و9و6و10 تمام اینها را در این اردوگاه جمع می کردند و در این بین خیلی از اسرا یکدیگر را می شناختند و با هم آشنایی داشتند و کسانی که در اردوگاهی با هم بودند و از هم جدا شده بودند و در اردوگاههای دیگر تقسیم شده بودند باز دوبازه یکدیگر را می دیدند . در این اردوگاه هر آسایشگاه را به مدت 2 ساعت آزاد می گذاشتند تا بچه ها به کارهای نظافتی و شستشوی خودشان بپردازند ولی در این بین بچه ها از فرصت استفاده می کردند و از پشت پنجره های به سراغ دوستانی که می شناختند می رفتند و از احوال آنها نیز جویا می شدند . من هم داخل آسایشگاه نشسته بودم که دیدم یکی از دوستانم به نام آقای میراندی پشت پنجره آمده و از بچه هایی که پشت پنجره ایستاده بودند سراغ مرا می گرفت من هم از صدای آقای میراندی ایشان را شناختم و به کنار پنجره رفتم و از دیدن ایشان بسیار خوشحال شدم و با ایشان احوالپرسی کردم ولی به دلیل اینکه وقت خیلی کم بود وعراقیها هم تجمع در پشت پنجره ها را ممنوع می دانستند صحبتها را کوتاه کردیم و در همین وقت کم سراغ دوستان دیگر ار نیز از ایشان گرفتم و از احوال دیگران نیز جویا شدم و آقای میراندی به علت کم بودن وقت نظافت از پیش من رفت و من دیدم که یک آ قایی پایین پنجره نشسته است بنابراین به خاطر اینکه ایشان هم از تنهایی بیرون بیایند با هم دوست شدیم و من اسم ایشان را پرسیدم که گفت : علی فریدونی هستم . آقای فریدونی از من پرسیدند که آقای ترابی شما اهل کجا هستید ؟ من هم گفتم : اهل بیرجند هستم . آقای فریدونی گفت : من هم دوستی داشتم که فامیل ایشان هم ترابی بود و اتفاقاً اهل بیرجند هم بود آیا شما دوستی ، برادری و یا قومی درجبهه دارید ؟ من هم گفتم : حقیقتاً من برادری دارم که جزو نیروهای سپاهی است و اسمش هم نصرا…. است . آقای فریدونی گفت : من هم اسم ایشان را فراموش کردم ولی دوستی که ما داشتیم به گونه ای بود که هرچند وقت یک بار و در یک جای خاصی همدیگر را می دیدیم . آن موقع این بنده خدا به من نگفت که مثلاًدر جلسات اتاق فرماندهی یکدیگر را می دیدیم چونکه خود ایشان هم فرمانده بودند نمی خواست که در آنجا این مساله لو برود . من در آنجا خیلی از نصرا… تعریف کردم و از خصوصیات برادرم ار برادر فریدونی سوال کردم و دیدم که هر چه ایشان می گوید با خصوصیات برادر من نصرا… مطابقت می کرد بنابراین سوال کردم که خوب این دوستی شما چه شد ؟ برادر فریدونی گفتند : خداوند ایشان را رحمت کند ایشان شهید شدند . رمانیکه برادر فریدونی این را گفتند من یک مقداری منقلب و آشفته حال شدم و خود این بنده خدا هم متوجه شده بود که احتمال دارد با این پرس و جو هایی که من از ایشان داشته ام خصوصیات ایشان را در ذهنم تطبیق داده باشم و نمی گفتم که این حتماً اخوی من است و ایشان این مطلب را از چهره من متوجه شدند و حتی دوستانی که با من در آنجا بودند متوجه احوال من شدند و با اشاره به آن بنده خدا این موضوع را می فهمانند . من به آقای فریدونی گفتم : اگر عکسی از برادرم بیاورم شما می شناسید ؟ برادر فریدونی هم می گفتند بله اگر آن بنده خدایی که من می شناسم باشد حتماً می شناسمش بنابراین من رفتم و عکسی را که از نصرا… داشتم آوردم ولی آقای فریدونی منکر عکس شدند و گفتند : من نمی شناسم و این آن دوستی که من داشته ام نیست چونکه چهره این بنده خدا با آن که من می شناسم تفاوت دارد . البته ایشان فقط می خواست فشار روحی و روانی ما را کم کند چونکه موقعیت آنجا خودش یک فشار روحی زیادی داشت ممکن بود که مساله شهادت برادرم در این مساله مضاعف باشد . درهر صورت ذهن من از شهادت اخویم آگاه بود چونکه می دانستم برادر من کسی نبود که نسبت به من بی تفاوت باشد پس از گذشت این همه مدت نامه ای ننویسد و یا اینکه از احوال ما جویا نشود و در هر حال چیزی که من را از همه چیز بیشتر اذیت می کرد دوری از برادرم بود و دوست داشتم که ایشان را ببینم اما زمانیکه در مراسم استقبال از من پس از اسارت دیدم که برادرم نیسن شهادت ایشان بر من به یقین رسید اما دیگر چاره ای نبود و این هم راهی بود که ایشان انتخاب کرده بودند و راهی هم نبود که بگوئیم تاسف باشد بلکه ایشان واقعاً به آرزوی قلبی و دیرینه خودشان که شهادت بود رسیدند . زمانی در تهران به جایی رفته بودم و با تعدادی از دوستان همراه بودیم و از برادرم هم خواستم همراه ما به تفریح بیاید. ایشان گفت: من از تفریح و اینگونه کارها خوشم نمی آید. من تصمیم دارم به پایگاه بسیج بروم. اخلاق من با اخلاق بسیجیها بهتر هَمخوانی دارد. آنجا چیزی یاد می گیرم، به مردم کمک می کنم (در آن زمان روزهای جمعه مرتّب برای کمک به کشاورزان به ورامین و ... می رفتند و ایثارگونه به آنها کمک می کردند). من پس از شهادت نصر الله شب اربعین حسینی بود خیلی گریه کرده بودم، و شب که خوابیدم در عالم رویا دیدم که در خیابان امام رضا هستم و دارم به سمت چهار راه کوشه ای می روم، که ناگهان دیدم عده ای سرباز کفن پوش به من رسیدند، و در کنار آنها نصرالله هم هست. نصر الله من را دید و به سمت من آمد، و من هم دست در گردن ایشان انداختم و ایشان را بوسیدم، و شروع کردم به گریه کردن، و پرسیدم که شما کجا هستی و چرا نمی آیی؟ ما فکر می کردیم که شما شهید شده ای؟ نصر الله گفت:" بهتر است که شما انتظار من را نکشید، و منتظر من نباشید." ایشان آن زمان لباس رزم بر تنشان بود، حدوداً یک ربع ساعت پیش من نشستند، و گفت: "خواهرم مرا ببخش که می خواهم بروم چونکه می بایست به دوستانم که دارند می روند برسم." بنابراین از من خداحافظی کردند و رفتند. زمانیکه من در شهرستان تحصیل می کردم نصرت الله عضو رسمی سپاه شد بود آن زمان منزل ما در کنار منزل خواهر نصرت الله بود و منزل خواهر ایشان هم یک حال داشت و چند اتاق که درب آنها به حال باز می شد و داماد ایشان هم یکی از اتاقها را به دونفر دختر دانشجو اجاره داده بود . پس از مدتی که نصرت الله از جبهه برای مرخصی برگشته بود به منزل خواهرشان رفتند و پس از مدتب که من ایشان را دیدم و احوال پرسی کردیم نصرت الله گفت: حقیقتا من دیگر خوشم نمی آید که به منزل خواهرم بروم چونکه آنها یکی از اتاقهایشان را به دو دختر دانشجو اجاره داده اند و چونکه درب اتاف اینها به داخل حال یاز می شود من می ترسم که خدای ناخواسته صحنه ای پیش آید و من هم دچار گناه ناخواسته ای شوم . ایشان تا این حد مقید و در این موارد حساس بود که سعی می کرد به علت اینکه خواهرش مستاجر خانم داشت کمتر رفت و آمد کند. یکی از خصلت های بزرگ نصر الله و خصوصیت بزرگی که داشت رازداری ایشان بود یعنی در مدتی که ایشان در جبهه بودند ما می رفتیم و از ایشان سوال می کردیم و همه می پرسیدند که نصرالله شما که به جبهه می روی در آنجا چه کار می کنی و مسئولیت شما چیست؟ ولی هیچ وقت نشد که بگوید من مسئولیتم چیست و یا در آنجا چه کاره ام. فقط می گفت من می روم و از دین و میهنم دفاع می کنم و باز می گردن. زمانیکه ایشان به شهادت رسید آنزمان ما تازه فهمیدیم که ایشان فرمانده گردان بودند و زمان تشیع جنازه متوجه شدیم که تابلویی را در جلوی عزاداران حمل می کنند چونکه جنازه ایشان را نیاورده بودند و روح ایشان را نشیع کردند. در جلوی جمعیت پرده ای را گرفته بودند که بروی آن نوشته شده بود شهید نصرت الله ترابی فرمانده گردان سیف الله . آنزمان بود که ما متوجه شدیم ایشان فرمانده گردان بودند. در صورتی که با هیچ کس این مطلب را عنوان نکرده بودند. در دوران دفاع مقدس، با حضور در جبهه های جنگ تح میلی ایشان به مجرد اینکه بحث حضور فعال نیروهای مردمی در جبهه های نبرد حق علیه باطل از طرف رهبرکبیرانقلاب اسلامی اعلام شد و عملیات های بزرگی چون فتح المبین وبیت المقدس شکل گرفت، ایشان به ندای رهبر اسلامی لبیک گفت وبرای اولین مرحله به عنوان بسیجی در اواخر سال 1361و یا اوایل1362 به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد وبه طور کلی تا زمان شهادت در همان یگان رزمی ماندند و مدت های محدودی را برای استراحت یا مرخصی یا دیدار والدین به پشت بهه مراجعه می کردند و میتوان گفت: نصر ا... از پیشگامان دفاع مقدس بود واز کسانی بود که جبهه را به پشت جبهه ترجیح می داد، وتمام عمر مفیدش را در راه دفاع از انقلاب اسلامی وکشور عزیزمان فدا کرد. انگیزه ی نصرا.. از رفتن به جبهه این بود که جوانی پاک فطرت وپاک سرشتی بود و ظمیر پاکی داشت و جوانی بود که آلوده به مسایل دنیوی و آنچه که انسان را از راه الهی باز می داردنشده بود. از طرفی هم همان تفکری که از کودکی ونوجوانی بر او حاکم بود،مبارزه با ظلم وظلم ستیزی و مبارزه با هر متجاوزی طبیعتا این روحیه را در ایشان ایجاد کرده بودکه به صورت داوطلبانه در جبهه حضور پیدا کند وبه جبهه اعزام شود. منبع سایت یاران رضا HYPERLINK "http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5167" http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5167