شهید محمد ابراهیم بوزقوچانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1340/03/12 نام : محمدابراهیم‌ محل تولد : سرخس نام خانوادگی : بوزقوچان...» ایجاد کرد)
 
 
سطر ۱۸: سطر ۱۸:
  
  
rId6
 
  
  
خاطرات
+
 
 +
==خاطرات==
  
 
-    در هنگام عملیات بدر من و همرزمم محمدابراهیم شادمان خرم هم حضور داشت. ایشان درعملیات بدر راننده‌‌ی موتور دیزل 250 بودند. که برای ما از عقب مهمات می‌آورد. وقتی که برای ما در منطقه‌ی (کاسه) مهمات آورد، وقتی که مهمات را خالی می‌کردیم، متوجه شدم که بازوهایش دچار خونریزی شده است. گفتم، محمد بازویت چه شده است. تیر خورده یا ترکش؟ گفت: اصلاً متوجه نشدم. سریعاً یک پارچه آوردم و محل خونریزی را با پارچه بستم.ایشان گفت: هنگامی که در حال عبور از روی جاده‌ی خندق بودم خمپاره در نزدیکی من فرود آمد ولی من چیزی نفهمیدم. شاید همانجا ترکش خورده‌ام و با موتور خودش به اورژانس رفت .
 
-    در هنگام عملیات بدر من و همرزمم محمدابراهیم شادمان خرم هم حضور داشت. ایشان درعملیات بدر راننده‌‌ی موتور دیزل 250 بودند. که برای ما از عقب مهمات می‌آورد. وقتی که برای ما در منطقه‌ی (کاسه) مهمات آورد، وقتی که مهمات را خالی می‌کردیم، متوجه شدم که بازوهایش دچار خونریزی شده است. گفتم، محمد بازویت چه شده است. تیر خورده یا ترکش؟ گفت: اصلاً متوجه نشدم. سریعاً یک پارچه آوردم و محل خونریزی را با پارچه بستم.ایشان گفت: هنگامی که در حال عبور از روی جاده‌ی خندق بودم خمپاره در نزدیکی من فرود آمد ولی من چیزی نفهمیدم. شاید همانجا ترکش خورده‌ام و با موتور خودش به اورژانس رفت .

نسخهٔ کنونی تا ‏۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۳

تاریخ تولد : 1340/03/12

نام : محمدابراهیم‌ محل تولد : سرخس

نام خانوادگی : بوزقوچانی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/21

نام پدر : محمداسماعیل‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون‌فرمانده‌گروهان ـ ادوات

گلزار : بهشت‌نبی‌



خاطرات

- در هنگام عملیات بدر من و همرزمم محمدابراهیم شادمان خرم هم حضور داشت. ایشان درعملیات بدر راننده‌‌ی موتور دیزل 250 بودند. که برای ما از عقب مهمات می‌آورد. وقتی که برای ما در منطقه‌ی (کاسه) مهمات آورد، وقتی که مهمات را خالی می‌کردیم، متوجه شدم که بازوهایش دچار خونریزی شده است. گفتم، محمد بازویت چه شده است. تیر خورده یا ترکش؟ گفت: اصلاً متوجه نشدم. سریعاً یک پارچه آوردم و محل خونریزی را با پارچه بستم.ایشان گفت: هنگامی که در حال عبور از روی جاده‌ی خندق بودم خمپاره در نزدیکی من فرود آمد ولی من چیزی نفهمیدم. شاید همانجا ترکش خورده‌ام و با موتور خودش به اورژانس رفت .

- یک روز که به بازار رفته بودم بعد از دو ساعتی به خانه برگشتم. دیدم پدر و مادر همسرم محمد ابراهیم در خانه نشسته‌اند و گریه می‌کنند. گفتم: چه شده است؟ چرا گریه می‌کنید؟ گفتند: یکی از قوم خویشان نزدیکمان مرده است. تا درب حیاط رفتم دیدم، همسایه‌ها در حال جارو زدن هستند و عده‌ای از نزدیکانمان به خانه‌ی ما آمدند. گفتنم: به من بگویید چه شده است. گفتند به خاطر اینکه یکی از اقواممان فوت کرده گریه می‌کنیم. تا اینکه از میان صحبتها و ناله‌هایی که خواهر شوهرم می‌زد متوجه شدم که همسرم محمدابراهیم به فیض عظیم شهادت نائل آمده است. و دیگر چیزی نفهمیدم و از هوش رفتم .

منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4461