==زندگینامه==
سردار شهید«خدابخش بخشی» در دومین روز از مرداد ماه سال 1340 هجریشمسی در روستای کوهستانی «رَزَگ» از بخش بایگ شهرستان تربتحیدریه به دنیا آمد. وی پس از آن که تحصیلات دورهی ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند، ترک تحصیل کرد و به کار قالیبافی پرداخت. او در کنار کار قالیبافی، کمک به پدر در بادامستانهای «رزگ» را هم تجربه کرد.
دورة سربازی «خدابخش» در نیروی هوایی گذشت و یک سال بعد با دخترداییاش ازدواج کرد. پس از پایان دورهی سربازی بهروستای «رزگ» بازگشت اما در سال 1362 به استخدام سپاه پاسداران تربت حیدریه در آمد و مسؤولیت ناحیهی ظفربخش بایگ را به عهده گرفت. او که در بسیج نیروها و اعزام آنان به جبهههای جنگ بسیار تلاش کرد بالاخره در تیرماه سال 1362، بعد از اعزام به جبهه، فرماندهی یک گروهان رزمی را در لشگر پنج نصر به عهده گرفت. «خدابخش» پس از هشت ماه حضور در جبهه به تربت حیدریه بازگشت ودر مسؤولیت قبلی به انجام وظیفه پرداخت.
==خاطرات==
اهمیت بیتالمال
نزدیکیهای غروب بود که با موتور بسیج خسته از کار روزانه، غبارآلوده به خانه برگشت. وقتی موتور را بر پایه استوار میکرد، برای استقبالش بهحیاط آمدم سلام و خسته نباشید گفتم. خدابخش به گرمی جواب سلامم را داد. بعد بیآن که منتظر صحبت من باشد گفت: «کمکم باید فکر خرید یک موتور برای خودمان باشیم.» با تعجب گفتم: «موتور! شما که موتوردارید» او بیدرنگ گفت: «موتور که مال من نیست؛ از بیتالمال است. موتور را برای کارهای بسیج دادهاند امّا بعضی وقتها مجبورم دنبال کاری بروم که ربطی به کار بسیج ندارد؛ کار شخصی است. آن وقت مدیون خون شهدا میشوم.» حق را به او دادم و برای نوشیدن یک استکان چای داغ دعوتاش کردم.
==وصیت نامه==
انَّ حزباللّهِ هُمُ الغالبون. «به درستی که گروه خدا غالب است.»
ما وارثانمکتب سرخ شهادتیم. با درود و سلام به پیشگاه خداوند بزرگ و امام زمان(عج) و با درود و سلام بر نایب بر حقش پیر جماران - امامخمینی - وصیتنامه خود را مینویسم، چون بر هر مسلمانی واجب است کهوصیتنامهی خود را بنویسد. اول چند تا دعا میکنم. خدایا به جلال و شوکتت سوگند که مرا در هدفم که همان راه الله است ثابت قدم دار و اگر میخواهی لطفی کنی که من شهید شوم شهید در راه تو باشم. خدایا مرا تا آن لحظات شهادت به خودم وامگذار.