گلزار : شهدایروستایبی
==خاطرات==
• من پنج دختر داشتم و خیلی دوست داشتم که یک پسری هم خدا به من عطا کند یک شب خواب دیدم که با یک پسر زیبایی در باغی هستیم و با هم در حال قدم زدن بودیم بعد از گذشت مدتی از آن خواب خدا به ما پسری عنایت کرد که نام او را ابراهیم گذاشتیم .
• به خاطر دارم اول راهنمایی بودم که با یکی از معلمها اختلاف داشتم ایشان (ابرهیم بیدی) را به عنوان شاهد معرفی کردم و او بدون هیچ ترس و واهمه ای حقیقت را گفت و گفت: که شما مقصرید با اینکه معلم از او انتظار نداشت این حرف را گفت.