ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید حمیدرضا ثروتی بی نیاز

۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۳۳
پیوند به جنگ ظفار
• به یاد دارم زمانی که طرفداران شاه به عنوان چماق به دست ها به شهر حمله کردند و مقصودشان از بین بردن حاج آقا مهمان نواز بود در آن زمان برادرم حمیدرضا در کارگاههای تولید موزاییک به کار اشتغال داشت. وقتی این موضوع را شنیده بود سریع خودش را برای یاری رساندن به نیروهای انقلابی رسانده بود . در آن موقع من و چند تن از نیروهای انقلابی در محاصره ی چماق به دست ها افتاده بودیم و برادرم به همراه عده ای دیگر سعی داشت تا محاصره را شکسته و ما را نجات دهد اما موفق به این کار نشد . به ناچار حاج آقا مهمان نواز را از روی پشت بام به منزل همسایه انتقال داده و از محل درگیری دور نمود سپس با تلاش زیاد در صورتی که مجروح شده بود توانست حلقه ی محاصره را شکسته و ما را نجات دهد . در آن درگیری هر دوی ما به شدت مجروح شده بودیم.
• برادرم حمیدرضا شب قبل از عزیمتش به جبهه به منزل ما آمد تا طبق معمول همیشه از ما خداحافظی کند ولی این دفعه با دفعات قبل خیلی تفاوت داشت و او طوری دیگر به من و بقیه نگاه می کرد . موقع خداحافظی به من گفت : خواهر جان احتمالاً دوباره مرا نخواهی دید . پس خواهشی از تو دارم و دوست دارم انجام دهی . گفتم : هر چه باشد به دیده منت قبول می کنم . گفت : شما خواهر بزرگ من هستید و باید بعد از شهادت من آرامش خودت را حفظ کنی و صبر پیشه کرده و بقیه خانواده به خصوص مادرمان را دلداری دهی. هنوز صحبت های او تمام نشده بود که اشک های من از دیده جاری گشت ولی به هر صورت که بود خودم را کنترل کردم تا ناراحت نشود . بالاخره رفت و عاشقانه و آگاهانه از این دنیا به دیار باقی شتافت.
• به یاد دارم برادرم حمیدرضا ثروتی در زمان قبل از انقلاب در پادگان مشهد یعنی لشکر 77 پیاده آن زمان مشغول خدمت بود. ایشان در اواخر سال 56 ماموریت یافته بود تا به یکی از شهرهای مرزی عمان به نام [[جنگ ظفار|ظفار ]] برود و با نیروهای انقلابی آنها به همراه اسرائیلی ها بجنگد و آنها را سرکوب کند. ولی ایشان مخالف این کار بود و منتظر فرصتی بود تا به نحوی بتواند از زیر این مسئولیت شانه خالی کند به همین دلیل وصیت نامه اش را تنظیم کرده بود و تصمیم گرفته بود که اگر نتوانست از زیر این کار در رود از ارتش فرار کند ولی به لطف خدا از دستوری رسید و گردان آنها از اعزام به جنگ [[جنگ ظفار|ظفار ]] منع شد.
• یادم هست برادرم حمیدرضا ثروتی علی رغم اینکه به منزل ما رفت و آمد زیادی داشت ولی هیچ وقت مشکلاتش را برای من که برادر بزرگ او بودم مطرح نمی کرد. یک روز که به خانه ی ما آمده بود متوجه شدم خیلی ناراحت و از چند جای صورت و دست هایش احساس درد می کند. از او سوال کردم چه شده؟ اول که جوابی نداد ولی بعد از اصرار من گفت: که وقتی برای آوردن اعلامیه به مشهد رفته بودم در راه برگشت گرفتار دار و دسته ی سلطان رضایی که از عوامل سرسپرده رژیم طاغوت بود شدیم. آنها بعد از تفتیش متوجه اعلامیه ها شدند و قصد داشتند ما را از بین ببرند ولی به کمک یکی از عوامل دادگستری که طرفدار ما بود نجات پیدا کردیم و این مجروحیت ها در اثر شکنجه آنهاست.
• در آخرین مرتبه ای که برادرم حمیدرضا قصد داشت تا به جبهه برود با من تماس گرفت و گفت : من در حال رفتن به جبهه هستم شما هم بیا تا با هم برویم این آخرین کاروان اعزامی است و تا چند وقت دیگر اعزام ندارند . در پاسخ گفتم : شما و برادر کوچکمان و برادرخانم من که عازم هستید از خانواده ی ما همین سه نفر کافی است . او گفت : اشتباه نکن در روز قیامت هر کس را در قبر خود می گذارند و حساب اعمال را خود فرد باید پس دهد . سریع حرکت کن و به خودت بیا که از کاروان جا خواهی ماند . من هم مادرم را به مشهد بردم که در کنار خانواده ام باشد و خودم نیز به همراه او به جبهه رفتم .
۱۲۰
ویرایش