شهیدسيدمحمدحسين محجوب: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «==خاطرات== ===آدم عجیب=== راه افتادیم طرف خاک ریزهایشان، برای پاک سازی. اسرائیل...» ایجاد کرد)
 
سطر ۳: سطر ۳:
 
===آدم عجیب===
 
===آدم عجیب===
  
راه افتادیم طرف خاک ریزهایشان، برای پاک سازی. اسرائیلی ها این خاکریزها را برایشان طراحی کرده بودند. ایستاده بودیم کنار کانال. بچه ها می خواستند توی میدان مین معبر بزنند. یک گلوله ی توپ خورد جلوی گردان، حسین مجروح شد. فرستادیمش عقب.
+
راه افتادیم طرف خاک ریزهایشان، برای پاک سازی. اسرائیلی ها این خاکریزها را برایشان طراحی کرده بودند. ایستاده بودیم کنار کانال. بچه ها می خواستند توی [[میدان مین]] معبر بزنند. یک گلوله ی توپ خورد جلوی [[گردان]] ، حسین مجروح شد. فرستادیمش عقب.
از کانال رد شده بودیم، دیدم با همان وضع پا به پای بچه ها می آید. بهش دستور دادم برگردد،برگشت.
+
از کانال رد شده بودیم، دیدم با همان وضع پا به پای بچه‌ها می آید. بهش دستور دادم برگردد، برگشت.
مانده بودیم توی خاکریز عراقی ها. طوفان شدیدی بود، حتی چشم هایمان را هم نمی توانستیم باز کنیم. باز سروکلش پیدا شد، از بیمارستان در رفته بود. کمک کرد بچه ها را جمع کردیم و راه را پیدا کرد. دست هامان را دادیم به هم و برگشتیم.
+
مانده بودیم توی خاکریز عراقی ها. طوفان شدیدی بود، حتی چشم‌هایمان را هم نمی توانستیم باز کنیم. باز سروکله‌اش پیدا شد، از بیمارستان در رفته بود. کمک کرد بچه ها را جمع کردیم و راه را پیدا کرد. دستهامان را دادیم به هم و برگشتیم.
رفتیم بهداری بخیه های دستش باز شده بود، زخم عفونت کرده بود، رویش پر از خون بود. اشک توی چشم های دکتر جمع شده بود، پیشانی اش را بوسید و گفت: «شما چه انسان های عجیبی هستین!».
+
رفتیم بهداری بخیه های دستش باز شده بود، زخم عفونت کرده بود، رویش پر از خون بود. اشک توی چشم های دکتر جمع شده بود، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «شما چه انسان های عجیبی هستین!».
  
 
کتاب کاش ما هم
 
کتاب کاش ما هم

نسخهٔ ‏۱۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۲۸

خاطرات

آدم عجیب

راه افتادیم طرف خاک ریزهایشان، برای پاک سازی. اسرائیلی ها این خاکریزها را برایشان طراحی کرده بودند. ایستاده بودیم کنار کانال. بچه ها می خواستند توی میدان مین معبر بزنند. یک گلوله ی توپ خورد جلوی گردان ، حسین مجروح شد. فرستادیمش عقب. از کانال رد شده بودیم، دیدم با همان وضع پا به پای بچه‌ها می آید. بهش دستور دادم برگردد، برگشت. مانده بودیم توی خاکریز عراقی ها. طوفان شدیدی بود، حتی چشم‌هایمان را هم نمی توانستیم باز کنیم. باز سروکله‌اش پیدا شد، از بیمارستان در رفته بود. کمک کرد بچه ها را جمع کردیم و راه را پیدا کرد. دستهامان را دادیم به هم و برگشتیم. رفتیم بهداری بخیه های دستش باز شده بود، زخم عفونت کرده بود، رویش پر از خون بود. اشک توی چشم های دکتر جمع شده بود، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «شما چه انسان های عجیبی هستین!».

کتاب کاش ما هم