- برادر شهیدم حسن بیشتر اوقات فراغت خودش را در پایگاه بسیج می گذارند. به خاطر دارم یک شب من وحسن در پایگاه بسیج خوابیده بودیم که یکدفعه نیمه های شب متوجه صدای آب شدم. گمان کردم لوله ترکیده باشد. بلند شدم ودیدم که برادرم مشغول غسل کردن آن هم با آب سرد است که به نمازش برسد .
- روزی که تصمیم گرفته بود از حوزه علمیه سبزوار به تهران برود قبلش به زورق آباد آمد و مقداری از وسائلش را آورد تا به تهران برود و امتحان ورودی حوزه تهران را بدهد . بعد من دیدم فرشی که با خود به سبزوار برده و چراغی که آنجا داشت را با خود نیاورده . وقتی علتش را از حسن سوال کردم گفت : مادر جان در آنجا دوستی بنام حسینعلی دارم که با من در یک اتاق زندگی می کرد حال اگر فرش را می آوردم اتاقش خالی می شد و با آمدن میهمان و دوستانش خجالت می کشید و به چراغ هم احتیاج داشت و بعد از شهادتش دوستش چراغ و فرش را که نزدش امانت بود را آورد<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6852منبع سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6852>