داخل اتاق فریاد کشید «یا اباالفضل» صدای شلیک چند گلوله آمد. شوکه شدم، چون حسن بدون اسلحه رفت و این نشانه ی تیراندازی به سمت حسن بود.
چند لحظه بعد صدای انفجار نارنجک ها آمد صدا زدم: حسن؟ حسن؟ ولی جواب نمی داد؛ گریه ام گرفت گفتم حسن داداش؟ باز جواب نداد.
رفتم داخل اتاق. یکی از بچه ها من را کنار زد و رفت جلو. زیر بغل حسن را گرفت و روی زمین کشید و به داخل هال آورد. حسن اول تیر خورده بود بعد با شجاعت تمام نارنجک ها را به سمت آنها پرتاب کرده بود، وقتی حسن را عقب می کشید جنازه های تکفیری ها روی زمین ریخته بود.<ref>منبع سایت نویدشاهد</ref>
منبع:سایت نویدشاهد==پانویس==<references/>