یک بار دیگر حسین را در خواب دیدم که لباس سفیدی بر تن دارد و با دوچرخه اش در باغ در حال دور زدن است. در همین حین به من می گفت: «بابا، من این قدر اینجا راحت هستم، می خواهم فردا به اینجا بیایم، تو هم بیا»، گفتم: «من حالا وقت ندارم، تو حالا بگرد». حسین گفت: «اینجا خیلی خوب است، می خواهم یکی از درختها را برای شما بیاورم». من به شوخی به او گفتم: «ما که جا نداریم ».
حسین محبت زیادی نسبت به ما داشت. هیچ وقت نمی گذاشت که ما ناراحت شویم. هر وقت که به خانه می آمد و می دید ما یک مقدار خاطرمان از هم مکدر شده سریع شروع می کرد به صحبت کردن از این طرف و آن طرف و فکر ما را از آن موضوع منحرف می کرد. سعی داشت که همیشه در سلامت و شادی باشیم.» <ref>منبع سایت نویدشاهد</ref>
منبع:سایت نویدشاهد==پانویس==<references/>