شهیدرجب مظاهری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۹: سطر ۹:
 
سال 1344 خورشید ی بود. زوج علی مظاهری و گلدسته مهری زندگی مشترک خود را در شهرستان اردبیل آغاز کرده و صاحب پنج فرزند شده بودند.
 
سال 1344 خورشید ی بود. زوج علی مظاهری و گلدسته مهری زندگی مشترک خود را در شهرستان اردبیل آغاز کرده و صاحب پنج فرزند شده بودند.
 
علی و همسرش بی سواد بودند.علی کارگری می کرد، عرق جبین می ریخت و روزی حلال برای زن و فرزندانش به دست می آ ورد. با این که وضعیت حالی ضعیفی داشت همیشه به خداوند توکل می نمود.  
 
علی و همسرش بی سواد بودند.علی کارگری می کرد، عرق جبین می ریخت و روزی حلال برای زن و فرزندانش به دست می آ ورد. با این که وضعیت حالی ضعیفی داشت همیشه به خداوند توکل می نمود.  
 سال 1345 با گل و سبزه و چمن هایش فرا می رسد. آوای پرندگان همه جا را پر می کند. گلدسته خانم برای ششمین فرزندشان باردار بود و پا به ماه. روزهای فرودین ماه یکی پس از دیگری سپری می شود. سی ام فروردین ماه بود. فرودین ماه داشت با طبیعت سبز بهاری وداع می کرد. درد زایمان به سراغ گلدسته خانم می آید ؛ دردی که سرانجامش خوشایند بود. نوزاد در شهرستان اردبیل چشم به جهان هستی می گشاید ؛ نوزادی که پسر بود و نهال امید و آرزو را در پدر و مادرش کاشت. نوبت می رسد که نو رسیده مسّما شود. بنابراین به اسم «رجب» مسّما می گردد. برایش به همین نام و به شماره ی 33 شناسنامه صادر می شود.
+
سال 1345 با گل و سبزه و چمن هایش فرا می رسد. آوای پرندگان همه جا را پر می کند. گلدسته خانم برای ششمین فرزندشان باردار بود و پا به ماه. روزهای فرودین ماه یکی پس از دیگری سپری می شود. سی ام فروردین ماه بود. فرودین ماه داشت با طبیعت سبز بهاری وداع می کرد. درد زایمان به سراغ گلدسته خانم می آید ؛ دردی که سرانجامش خوشایند بود. نوزاد در شهرستان اردبیل چشم به جهان هستی می گشاید ؛ نوزادی که پسر بود و نهال امید و آرزو را در پدر و مادرش کاشت. نوبت می رسد که نو رسیده مسّما شود. بنابراین به اسم «رجب» مسّما می گردد. برایش به همین نام و به شماره ی 33 شناسنامه صادر می شود.
 
رجب دوران خردسالی را در میان خانواده کانون گرم و پر مهر و محبّت خانواده و با بازی با برادران و خواهرانش پشت سر می گذارد و در سال 1351 خورشیدی طی کردن پله های کودکی را آغاز می نماید. در یکی از دبستان های اردبیل تحصیلات دوران ابتدایی را شروع می کند. وی علاقه مند درس خواندن بود. تکالیفش را به موقع انجام می داد، حتی به برادران و خواهرانش هم کمک می نمود.  
 
رجب دوران خردسالی را در میان خانواده کانون گرم و پر مهر و محبّت خانواده و با بازی با برادران و خواهرانش پشت سر می گذارد و در سال 1351 خورشیدی طی کردن پله های کودکی را آغاز می نماید. در یکی از دبستان های اردبیل تحصیلات دوران ابتدایی را شروع می کند. وی علاقه مند درس خواندن بود. تکالیفش را به موقع انجام می داد، حتی به برادران و خواهرانش هم کمک می نمود.  
 
از آنجا که وضعیت مالی خانواده ی رجب نابسامان بود. تا کلاس چهارم ابتدایی تحصیل می نماید.دیگر درس و مدرسه را رها می کند و به همراه سایر برادرانش به جای این که بر روی صندلی درس بنشیند، بر روی دار قالی می نشیند و مشغول فرش بافی می شود. رجب در سال 1357 در دوران اوج انقلاب اسلامی به عمر هفده ساله بود، پلّه های کودکی را طی کرده، پشت سر گذاشته بود و قدم در پلّه های نوجوانی نهاده بود. وی به همراه هم سن و سال هایش شب ها اعلامیه های و عکس های امام خمینی (ره) را پخش می کرد، چون که عاشق امام بود.  
 
از آنجا که وضعیت مالی خانواده ی رجب نابسامان بود. تا کلاس چهارم ابتدایی تحصیل می نماید.دیگر درس و مدرسه را رها می کند و به همراه سایر برادرانش به جای این که بر روی صندلی درس بنشیند، بر روی دار قالی می نشیند و مشغول فرش بافی می شود. رجب در سال 1357 در دوران اوج انقلاب اسلامی به عمر هفده ساله بود، پلّه های کودکی را طی کرده، پشت سر گذاشته بود و قدم در پلّه های نوجوانی نهاده بود. وی به همراه هم سن و سال هایش شب ها اعلامیه های و عکس های امام خمینی (ره) را پخش می کرد، چون که عاشق امام بود.  
 با این که رجب ششمین فرزند خانواده محسوب می شد. وی در میان اعضای خانواده به گونه ای رفتار می کرد که همه به او احترام می گذاشتند و او هم در اکثر کارهای خانه دستی به هم می رساند.  
+
با این که رجب ششمین فرزند خانواده محسوب می شد. وی در میان اعضای خانواده به گونه ای رفتار می کرد که همه به او احترام می گذاشتند و او هم در اکثر کارهای خانه دستی به هم می رساند.  
 رجب با شهید فتحعلی دنیا دیده و عزیز خدایی از دوران کودکی دوست بود، دوستی شان در دوران نوجوانی هم ادامه داشت با هم به مسجد و پایگاه می رفتند. رجب از لحاظ اخلاقی، خوش اخلاق و با ایمان بود. برای همین مورد توجه خویشاوندان دوستان و آشنای بود. بودن با او را غنیمت می دانستند. وی علاقه من مسایل دینی و مذهبی بود. با این که فرزند کوچک خانواده بود، ضمن این که خودش فرایض دینی اش را ادا می کرد، برادران و خواهرانش به نماز خواندن و روزه گرفتن ترغیب می کرد.  
+
رجب با شهید فتحعلی دنیا دیده و عزیز خدایی از دوران کودکی دوست بود، دوستی شان در دوران نوجوانی هم ادامه داشت با هم به مسجد و پایگاه می رفتند. رجب از لحاظ اخلاقی، خوش اخلاق و با ایمان بود. برای همین مورد توجه خویشاوندان دوستان و آشنای بود. بودن با او را غنیمت می دانستند. وی علاقه من مسایل دینی و مذهبی بود. با این که فرزند کوچک خانواده بود، ضمن این که خودش فرایض دینی اش را ادا می کرد، برادران و خواهرانش به نماز خواندن و روزه گرفتن ترغیب می کرد.  
 
روزهای، ماه ها سپری می شود تا این سال 1363 خورشیدی فرا می رسد. رجب در قلّه جوانی گام می نهد. مشغول فرش بافی بود و به آینده فکر می کرد.  
 
روزهای، ماه ها سپری می شود تا این سال 1363 خورشیدی فرا می رسد. رجب در قلّه جوانی گام می نهد. مشغول فرش بافی بود و به آینده فکر می کرد.  
 
 اواخر سال 1364 بود. چند ماهی از خدمت سربازی رجب به تأخیر افتاده بود. اوج جنگ تحمیلی بود ؛ جنگی که ناخواسته از طرف استکبار جهانی به دست صدام علیه ایران راه انداخته شده بود. ملّت ایران هم به دعوت پیر جماران لبیک گفته، فوج فوج به جبهه های حق علیه باطل می شتافتند و از میهن و ناموس خود دفاع می نمودند. رجب هم فرا رسیدن خدمت مقدس سربازی اش غنیمت دانسته، از طریق ارتش جمهوری اسلامی ایران از شهرستان اردبیل به خدمت سربازی اعزام می گردد. سه ماه دوره ی آموزش نظامی می بیند. پس از آموزش در لشگر 28 پیاده ی سنندج سازماندهی می گردد و در قابل همان لشگر به استان ایلام و منطقه ی جنگی میمک روانه می گردد و دوشادوش رزمندگان اسلام با دشمن بعثی می جنگند.  
 
 اواخر سال 1364 بود. چند ماهی از خدمت سربازی رجب به تأخیر افتاده بود. اوج جنگ تحمیلی بود ؛ جنگی که ناخواسته از طرف استکبار جهانی به دست صدام علیه ایران راه انداخته شده بود. ملّت ایران هم به دعوت پیر جماران لبیک گفته، فوج فوج به جبهه های حق علیه باطل می شتافتند و از میهن و ناموس خود دفاع می نمودند. رجب هم فرا رسیدن خدمت مقدس سربازی اش غنیمت دانسته، از طریق ارتش جمهوری اسلامی ایران از شهرستان اردبیل به خدمت سربازی اعزام می گردد. سه ماه دوره ی آموزش نظامی می بیند. پس از آموزش در لشگر 28 پیاده ی سنندج سازماندهی می گردد و در قابل همان لشگر به استان ایلام و منطقه ی جنگی میمک روانه می گردد و دوشادوش رزمندگان اسلام با دشمن بعثی می جنگند.  
 سال 1365 سپری می گردد. سال 1366 فرا می رسد. چهار ماه از سال 1366 هم می گذرد. چهاردهم مرداد ماه بود. رجب مظاهری، این جوان بیست و یک ساله، عروسی ناکرده و ناکام که همیشه احترام به بزرگترها و کمک به همنوع را به خانواده اش و به دیران سفارش می کرد، در تاریخ 1366/05/14 طی درگیری با نیروهای بعثی عراق در منطقه ی جنگی میمک دعوت حق را لبیک گفته، به فیض شهادت ایل می آید و مفقودالجسد می گردد. پیکرش هنوز هم که هنوز است در زیر خاک میمک، دیار غربت را تحمّل می کند و خانواده اش را چشم انتظار گذاشته است که...  
+
سال 1365 سپری می گردد. سال 1366 فرا می رسد. چهار ماه از سال 1366 هم می گذرد. چهاردهم مرداد ماه بود. رجب مظاهری، این جوان بیست و یک ساله، عروسی ناکرده و ناکام که همیشه احترام به بزرگترها و کمک به همنوع را به خانواده اش و به دیران سفارش می کرد، در تاریخ 1366/05/14 طی درگیری با نیروهای بعثی عراق در منطقه ی جنگی میمک دعوت حق را لبیک گفته، به فیض شهادت ایل می آید و مفقودالجسد می گردد. پیکرش هنوز هم که هنوز است در زیر خاک میمک، دیار غربت را تحمّل می کند و خانواده اش را چشم انتظار گذاشته است که...  
  
  
 
منبع
 
منبع
 
سایت شهدای ارتش
 
سایت شهدای ارتش
HYPERLINK "http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25390" http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25390
+
HYPERLINK "http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25390" http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25390

نسخهٔ ‏۱۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۳

شهید رجب مظاهری تاریخ تولد :1345/01/30�تاریخ شهادت : 1366/05/14 محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :نامشخص


زندگینامه

باسمه تعالی سال 1344 خورشید ی بود. زوج علی مظاهری و گلدسته مهری زندگی مشترک خود را در شهرستان اردبیل آغاز کرده و صاحب پنج فرزند شده بودند. علی و همسرش بی سواد بودند.علی کارگری می کرد، عرق جبین می ریخت و روزی حلال برای زن و فرزندانش به دست می آ ورد. با این که وضعیت حالی ضعیفی داشت همیشه به خداوند توکل می نمود. سال 1345 با گل و سبزه و چمن هایش فرا می رسد. آوای پرندگان همه جا را پر می کند. گلدسته خانم برای ششمین فرزندشان باردار بود و پا به ماه. روزهای فرودین ماه یکی پس از دیگری سپری می شود. سی ام فروردین ماه بود. فرودین ماه داشت با طبیعت سبز بهاری وداع می کرد. درد زایمان به سراغ گلدسته خانم می آید ؛ دردی که سرانجامش خوشایند بود. نوزاد در شهرستان اردبیل چشم به جهان هستی می گشاید ؛ نوزادی که پسر بود و نهال امید و آرزو را در پدر و مادرش کاشت. نوبت می رسد که نو رسیده مسّما شود. بنابراین به اسم «رجب» مسّما می گردد. برایش به همین نام و به شماره ی 33 شناسنامه صادر می شود. رجب دوران خردسالی را در میان خانواده کانون گرم و پر مهر و محبّت خانواده و با بازی با برادران و خواهرانش پشت سر می گذارد و در سال 1351 خورشیدی طی کردن پله های کودکی را آغاز می نماید. در یکی از دبستان های اردبیل تحصیلات دوران ابتدایی را شروع می کند. وی علاقه مند درس خواندن بود. تکالیفش را به موقع انجام می داد، حتی به برادران و خواهرانش هم کمک می نمود. از آنجا که وضعیت مالی خانواده ی رجب نابسامان بود. تا کلاس چهارم ابتدایی تحصیل می نماید.دیگر درس و مدرسه را رها می کند و به همراه سایر برادرانش به جای این که بر روی صندلی درس بنشیند، بر روی دار قالی می نشیند و مشغول فرش بافی می شود. رجب در سال 1357 در دوران اوج انقلاب اسلامی به عمر هفده ساله بود، پلّه های کودکی را طی کرده، پشت سر گذاشته بود و قدم در پلّه های نوجوانی نهاده بود. وی به همراه هم سن و سال هایش شب ها اعلامیه های و عکس های امام خمینی (ره) را پخش می کرد، چون که عاشق امام بود. با این که رجب ششمین فرزند خانواده محسوب می شد. وی در میان اعضای خانواده به گونه ای رفتار می کرد که همه به او احترام می گذاشتند و او هم در اکثر کارهای خانه دستی به هم می رساند. رجب با شهید فتحعلی دنیا دیده و عزیز خدایی از دوران کودکی دوست بود، دوستی شان در دوران نوجوانی هم ادامه داشت با هم به مسجد و پایگاه می رفتند. رجب از لحاظ اخلاقی، خوش اخلاق و با ایمان بود. برای همین مورد توجه خویشاوندان دوستان و آشنای بود. بودن با او را غنیمت می دانستند. وی علاقه من مسایل دینی و مذهبی بود. با این که فرزند کوچک خانواده بود، ضمن این که خودش فرایض دینی اش را ادا می کرد، برادران و خواهرانش به نماز خواندن و روزه گرفتن ترغیب می کرد. روزهای، ماه ها سپری می شود تا این سال 1363 خورشیدی فرا می رسد. رجب در قلّه جوانی گام می نهد. مشغول فرش بافی بود و به آینده فکر می کرد.  اواخر سال 1364 بود. چند ماهی از خدمت سربازی رجب به تأخیر افتاده بود. اوج جنگ تحمیلی بود ؛ جنگی که ناخواسته از طرف استکبار جهانی به دست صدام علیه ایران راه انداخته شده بود. ملّت ایران هم به دعوت پیر جماران لبیک گفته، فوج فوج به جبهه های حق علیه باطل می شتافتند و از میهن و ناموس خود دفاع می نمودند. رجب هم فرا رسیدن خدمت مقدس سربازی اش غنیمت دانسته، از طریق ارتش جمهوری اسلامی ایران از شهرستان اردبیل به خدمت سربازی اعزام می گردد. سه ماه دوره ی آموزش نظامی می بیند. پس از آموزش در لشگر 28 پیاده ی سنندج سازماندهی می گردد و در قابل همان لشگر به استان ایلام و منطقه ی جنگی میمک روانه می گردد و دوشادوش رزمندگان اسلام با دشمن بعثی می جنگند. سال 1365 سپری می گردد. سال 1366 فرا می رسد. چهار ماه از سال 1366 هم می گذرد. چهاردهم مرداد ماه بود. رجب مظاهری، این جوان بیست و یک ساله، عروسی ناکرده و ناکام که همیشه احترام به بزرگترها و کمک به همنوع را به خانواده اش و به دیران سفارش می کرد، در تاریخ 1366/05/14 طی درگیری با نیروهای بعثی عراق در منطقه ی جنگی میمک دعوت حق را لبیک گفته، به فیض شهادت ایل می آید و مفقودالجسد می گردد. پیکرش هنوز هم که هنوز است در زیر خاک میمک، دیار غربت را تحمّل می کند و خانواده اش را چشم انتظار گذاشته است که...  


منبع سایت شهدای ارتش HYPERLINK "http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25390" http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25390