ویرایش‌ها

شهید قاسم محمدرضایی

۱۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۲۳
شهید قاسم محمدرضایی
 
تاریخ تولد :1346/06/18
 
تاریخ شهادت : 1367/03/29
 
محل شهادت : نامشخص
 
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
==زندگینامه==
بسم الله الرحمن الرحیم
شهید قاسم محمد رضایی، احترام به بزرگتر را وظيفه خود می دانست، نماز خود را اول وقت می خواند، اوقات فراغت خود را در باشگاه كاراته سپری می كرد، بیشتر وقت ها و در ایام سال به سر كار می رفت و تمامی حقوق خود را به مادرش می داد، بسیار مهربان و خوش برخورد بود. روزهای تعطیل وقت خود را با خواهر و برادرش به بازی و سرگرم كردن آنها مي گذراند. حتی روزهایی را هم كه از منطقه به مرخصی می آمد یا سر كار می رفت و یا به مسجد، و خود را در كارهای خیر شریك می كرد. بیشتر از خاطرات جبهه و دوستانش یا برنامه هایی كه در آنجا انجام می دادند برای خانواده تعریف می كرد، خانواده اش پس از روزها و ساعت ها انتظار براي اتمام سربازي قاسم و برپايي مراسم عقد و عروسي اش، خبر شهادت وي را شنيدند، از شهرستان به تهران آمده و به سردخانه رفته و قاسم را شناسايي مي كنند.
ویژگی بارز اخلاقی: بسیار مهربان و خونگرم بود و تمام سعی و تلاشش بر این بود كه جوانان را راهنمايي و نصيحت كند، به آنها می گفت: پیرو خط امامشان باشند. آرزوی دیدار امام را داشت كه قسمتش نشد.
==وصیتنامه==
فرازهایی از وصیت نامه
مادرم، جنازه من را از محل تولدم تشییع كنید و برای من خرج زیادی نكنید. مادرم، از شما می خواهم كه برای من به هیچ وجه گریه نكنید و خواهر و برادرم را نصیحت كنید كه از قرآن و خط امام پیروی كنند. همه از خداییم و به سوی خدا می رویم. دنیا ارزش ندارد، نمازتان را اول وقت بخوانید. پدرجان من را حلا ل كنید و برایم دعا كنید تا با امام حسین(ع) دیدار كنم. در اوایل انقلاب كه حضرت امام خمینی به حوزه علمیه (فيضيه) قم تشریف آورده بودند چندین بار به آنجا رفتم ولی موفق نشدم از نزدیك با ایشان دیدار كنم، ولی در خواب چهره نورانی این امام عزیز را دیدم و با ایشان صحبت كردم و به آرزوی دیرینه ام به این شكل رسیدم. در آخر از شما می خواهم كه امام را دعا كنید. خداوند روح شهدا را با امام حسین(ع) محشور كند.
==خاطرات==
خاطره مادر شهید:
در خواب دیدم كه شهیدی را تشییع جنازه می كنیم و حسین جان حسين جان می گوييم. فردای آن شب حضرت امام به خوابم آمد و من جلوي ايشان سیب گذاشتم. سیب را به چهار قسمت تقسیم كردند و یك قسمت آن را به پسرم قاسم دادند و سه قسمت دیگر را در بشقاب گذاشتند. موقع رفتن من به دنبال ایشان رفتم و گفتم آقا وضعیت ما را دیدید؟ گفت: آری دیدم. آمده بودم كه به وضعیت شما رسیدگی كنم و فردای آن شب خبر شهادت فرزندم را آوردند.
۲٬۸۰۰
ویرایش