قبل از سوم شهید نزدیک غروب بود که پسر خاله اش که با هم اعزام شده بودند ولی منطقه ی خدمتشان جدا از هم بودجهت احوالپرسی به منزل ما آمدند و خبر از شهادت شهید یوسف نداشتند. آن روز ما پرچمی را بر سر درب منزل آویزان کرده بودیم و در کنار منزل ما، منزل شهید بهرامعلی ساغری نیز پرچمی را آویزان کرده بودیم و چند اعلامیه بر سر درب آنان نصب بود. پرسیدم: علی آقا از جبهه و جنگ چه خبر؟ گفت: حقیقتش این که من از ناحیه ی دست چپم مجروح شدم ولی منزل خودمان نرفتم گفتم اول بیایم این جا، چون دائم خواب یوسف را می دیدم، مدام مرا می دید و خنده می کرد به خاطر همین گفتم شاید او هم آمده باشد مرخصی و من بتوانم او را نیز ببینم. گفتم: نه. او مرخصی نیامده است؟ او اشاره به پرچم روی درب ورودی کرد و گفت: چرا پرچم زده اید؟ گفتم: به خاطر همسایه مان که شهید شده است. و اشاره کردم به پرچم منزل همسایه مان. من چیزی در مورد شهادت یوسف به او نگفتم و او نیز چیز دیگری نپرسید، ولی احساس کردم متوجه کل جریانات شده بود ولی سکوت کرده بود. او پس از مزخصی و استراحت پزشکی خود مجدداً عازم جبهه ها شدند و طولی نکشید که خبر شهادت او را نیز آوردند.
<ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/20020 سایت شهدای ارتش]</ref>
منبع: سایت شهدای ارتش==پانویس==http: <references //www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/20020>