شهیدحسن پرهیزکار: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۲۴: | سطر ۲۴: | ||
در یک لحظه، به یاد گذشته ها افتادم؛ یاد روزهایی که تازه وارد بندرعباس شدیم و حسن از آنجا بر روی ناو «سهند» مأمور شد. | در یک لحظه، به یاد گذشته ها افتادم؛ یاد روزهایی که تازه وارد بندرعباس شدیم و حسن از آنجا بر روی ناو «سهند» مأمور شد. | ||
کلام او همیشه در گوشم زنگ می زد که زن یک نظامی، باید مانند شوهرش، نظامی باشد و هیچ وقت از تنهایی شکایت نکند. و من گاهی شد که روزها بدون آب و برق و در گرمای طاقت فرسا زندگی می کردم و هرگز از مشکلات شکایتی نداشتم. | کلام او همیشه در گوشم زنگ می زد که زن یک نظامی، باید مانند شوهرش، نظامی باشد و هیچ وقت از تنهایی شکایت نکند. و من گاهی شد که روزها بدون آب و برق و در گرمای طاقت فرسا زندگی می کردم و هرگز از مشکلات شکایتی نداشتم. | ||
| − | حسن مسؤول انبار مهمات ناو بود و کمتر می توانست به مرخصی بیاید. از سال 1345 که به استخدام نیروی دریایی درآمد و با گذراندن دورۀ آموشگاهی، به درجۀ مهنامی دومی رسید. ما به جنوب آمدیم و زندگیمان را شروع کردیم. همسر من، مهربان و پاک طینت و با خدا بود و سرانجام با مفقودالاثر شدنش، مایۀ سربلندی ماگردید. حسن در سال 1333 در رشت به دنیا آمده بود و به هنگام شهادت، بیست و یک سال بیشتر نداشت. | + | حسن مسؤول انبار مهمات ناو بود و کمتر می توانست به مرخصی بیاید. از سال 1345 که به استخدام نیروی دریایی درآمد و با گذراندن دورۀ آموشگاهی، به درجۀ مهنامی دومی رسید. ما به جنوب آمدیم و زندگیمان را شروع کردیم. همسر من، مهربان و پاک طینت و با خدا بود و سرانجام با مفقودالاثر شدنش، مایۀ سربلندی ماگردید. حسن در سال 1333 در رشت به دنیا آمده بود و به هنگام شهادت، بیست و یک سال بیشتر نداشت.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5250 سایت شهدای ارتش]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
نسخهٔ ۲۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۴
شهید حسن پرهیزکار تاریخ تولد :1333/10/23 تاریخ شهادت : 1367/01/29 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :گیلان - رشت - رشت (تازه اباد)
زندگی نامه
شهید حسن پرهیزکار خدیو در سال 1333 در میان خانواده ای از قشر زحمتکش جامعه که با کشاورزی زندگی خود را میگذرانند از دامن پاک مادری مسلمان که با عشق سالار شهیدان امام حسین (ع) فرزندان خود را پرورش می داد دیده به جهان گشود با حضور او در جمع خانواده صفا و محبت بیشتری کانون خانواده را فراگرفته دوران کودکی را در میان همسالان خود سپری نمود و پا به دبستان جهت فراگیری علم و دانش گذاشت اما مشکلات زندگی به او اجازه نداد بیشتر از سیکل ادامه تحصیل دهد او در میان همسالان خود به فردی مودب، پاک، با استعداد معروف و همیشه زبانزد اطرافیان بود از همان دوران با مسجد انس پیدا نمود و در مراسمات مذهبی تا هنگام شهادت حضور فعال داشتند با شروع انقلاب اسلامی شور و شوق فراوانی در شهید ایجاد شد و همیشه اعتقاد به انسجام و یکدلی ملت برای از بین بردن مشکلات داشته است دریادل شهید پرهیزکار با آغاز جنگ تحمیلی به ایران اسلامی همچون دیگر حافظان دریا از مرزهای آبی ایران دفاع می کرد و در هشت سال دفاع مقدس دایم در ماموریتهای جنگی بسر می برد و دفاع مقدس را وظیفه دایمی خود می دانست او در جنگی نابرابر با هواپیماهای امریکا که عرصه را بر نوکر صدام تنگ دیده بودند و خود مستقیماً وارد جنگ با ایران اسلامی شده بودند ناو سهند مورد اصابت تیر مستقیم موشک قرار گرفت و در تاریخ 1367/01/29 به شهادت رسید از شهید دو فرزند به یادگار مانده که در کنار مادر دلاور خود راه و رسم شهید را ادامه می دهند.
خاطرات
شهید ناوبان سوم حسن پرهیزکار او تنها کسی بود که می توانست از حسن خبر دهد و بگوید چگونه به شهادت رسید و لحظات آخر عمرش چه می کرد. هنگامی که وارد بیمارستان شدم و سراغ اتاق او را گرفتم، مرا با احترام خاصی، کنار تخت او بردند. پرسنل بیمارستان برای مجروحان ناو «سهند» احترام خاصی قائل بودند و هر کدام از آنها را فرماندۀ بزرگی به حساب می آوردند که در راه حفظ میهن، این گونه سراپا زخم برداشته اند. او با دیدن من سلام کرد و من با دستپاچگی، سلامش را پاسخ گفتم و هنگامی که نگاهم به پیکر سراسر زخمی و باند پیچی شده اش افتاد، زدم زیر گریه. دست خودم نبود. او دلداریم داد: خواهر، شما باید صبور باشید و به چنین شوهری افتخار کنید. حسن آقا واقعاً لیاقت شهادت را داشت و باید شهید می شد. و بعد در حالی که دستی به سر پسرم که در کنار من ایستاده بود می کشید، گفت: «آفرین پسر خوب، اسم شما چیه؟» پسرم که سعی می کرد همچون یک نظامی غرورش را حفظ کند، با صدای محکم و آرامی پاسخ داد: «حامد. » بارک الله! حامد آقا، پسر خوب! اسم خواهر کوچولوت چیه؟ هنگامه. به به! چه اسم قشنگی! بیا جلو ببینم هنگامه خانم! و دخترم در حالی که سرش را پایین انداخته بود، آمد کنار تخت ایستاد و دست گرم همکار پدرش را بر سر خود احساس کرد. او در حالی که چشمهایش را به سقف دوخته بود، شروع کرد به صحبت: والله بعد اینکه «سهند» مورد حمله قرار گرفت، حسن بیش از همه سعی می کرد تا هر چه می تواند به مجروحان کمک کند. وقتی که از کنار من رد می شد و صدای «سوختم سوختم» مرا شنید، در همان شرایط، کنارم نشست. چشمهایم را که آسیب دیده بودند، به زحمت باز کردم و گفتم: «حسن جان آب!» و او چند لحظه بعد، در حالی که سرم را به دامن گرفته بود، ظرف آب را بر لبانم گذاشت و بعد گفت: «من می روم داخل ناو، به بقیه کمک کنم. » من دیگر او را ندیدم؛ چون موشکی دیگر به ناو اصابت کرد و همه چیز تمام شد. خوشا به حال همۀ شان که این طور شهید شدند! در یک لحظه، به یاد گذشته ها افتادم؛ یاد روزهایی که تازه وارد بندرعباس شدیم و حسن از آنجا بر روی ناو «سهند» مأمور شد. کلام او همیشه در گوشم زنگ می زد که زن یک نظامی، باید مانند شوهرش، نظامی باشد و هیچ وقت از تنهایی شکایت نکند. و من گاهی شد که روزها بدون آب و برق و در گرمای طاقت فرسا زندگی می کردم و هرگز از مشکلات شکایتی نداشتم. حسن مسؤول انبار مهمات ناو بود و کمتر می توانست به مرخصی بیاید. از سال 1345 که به استخدام نیروی دریایی درآمد و با گذراندن دورۀ آموشگاهی، به درجۀ مهنامی دومی رسید. ما به جنوب آمدیم و زندگیمان را شروع کردیم. همسر من، مهربان و پاک طینت و با خدا بود و سرانجام با مفقودالاثر شدنش، مایۀ سربلندی ماگردید. حسن در سال 1333 در رشت به دنیا آمده بود و به هنگام شهادت، بیست و یک سال بیشتر نداشت.[۱]