#تغییر_مسیر [[پرونده:حسین خرازی 02.jpg|200px|thumb|left|شهید حسین خرازی]] == زندگینامه ==روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یکی از محلههای مستضعف نشین [[شهر اصفهان|اصفهان]] به نام «کوی کلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران کودکی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسه ای که معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اکثر اوقات پس از تکالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تکبیر میگفت. حسین در دوران فراگیری دانش کلاسیک لحظه ای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و کتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران [[خدمت مقدس سربازی|سربازی]] به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سرکوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولی او از این سفر به معصیت یاد کرد و حتی نمازش را تمام میخواند. از همان روزهای اول [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] در کمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای [[کردستان]] قامت به لباس پاسداری آراست و لحظه ای آرام نگرفت. یک سال صادقانه در این مناطق خدمت کرد و مأموریتهای محوله او را راهی گنبد نمود. با شروع [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ تحمیلی]] به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقیها]] در منطقه [[دارخوین]] مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امکانات تدارکاتی بسیار کم استقامت کرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی [[بستان]] [[لشگر چهارده امام حسین علیهالسلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ امام حسین (ع)]] را رسمیت داد که بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادتها و جانفشانیها، به [[لشگر چهارده امام حسین علیهالسلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشگر امام حسین (ع)]] ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی میرفت و تدبیر فرماندهیاش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در [[عملیات والفجر 3]] و [[عملیات والفجر 4|والفجر 4]] خود او شب تا صبح در عملیات خاک ریزش شرکت داشت و در تمامی عملیاتها پیش قدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت میکرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت کم نظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و در آموزش نظامی و تربیت نیروهای کارآمد اهتمام میورزید. حساسیت فوقالعاده و دقت زیادی در مصرف بیتالمال و اجرای دستورات الهی داشت. از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی کاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال 1365) در سایر موارد هر سال یک بار به مرخصی میآمد و پس از دیدار با خانواده شهدا و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت مینشست و در اسرع وقت به جبهه باز میگشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 ترکش میهمان پیکر او شد و در [[عملیات خیبر]] دست راستش را به خدا هدیه کرد. اما او با آنکه یک دست نداشت برای تامین و تدارکات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مینمود. در [[عملیات کربلای 5]] زمانی که در اوج آتش توپخانه [[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]]، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپاره ای این سردار بزرگ را در روز جمعه هشتم اسفند ماه 1365 در سن 29 سالگی در منطقه [[شلمچه]] به سربازان شهید [[لشگر چهارده امام حسین علیهالسلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشگر امام حسین (ع)]] پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه [[شهادت]]، زائر کربلا گشت و بنا به سفارش خودش در گلزار شهدای اصفهان و در میان یاران بسیجیاش میهمان خاک شد. مهدی تنها یادگار اوست. <ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=196 وبگاه صبح www.sobh.org]</ref> == نگارخانهی تصاویر ==<gallery>پرونده:حسین خرازی 01.jpgپرونده:حسین خرازی 02.jpgپرونده:حسین خرازی 03.jpgپرونده:حسین خرازی 04.jpgپرونده:حسین خرازی 05.jpgپرونده:حسین خرازی 06.jpgپرونده:حسین خرازی 07.jpgپرونده:حسین خرازی 08.jpgپرونده:حسین خرازی 09.JPGپرونده:حسین خرازی 10.jpgپرونده:حسین خرازی 11.JPGپرونده:حسین خرازی 12.jpg</gallery> == نگارخانهی ویدئو ==[http://www.aparat.com/v/qdMRL زندگینامه و سخنان شهید - مشاهده در آپارات] == سخنان [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|امام خامنه ای]] در مورد شهید ==بسمالله الرحمن الرحیم سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت، برادر شهید، حاج حسین خرازی به لقاءالله شتافت و با ذخیرهای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانهروزی برای خدا و نبردی بیامان با دشمنان خدا، در آسمان [[شهادت]] پرواز کرد و به آسمان رحمت الهی فرود آمد. او که در طول 6 سال جنگ قلههایی از شرف و افتخار را فتح کرده بود اینک به قله رفیع شهادت دست یافته است و او که هل من ناصر ینصرنی زمان را با همه وجود لبیک گفته بود اکنون به زیارت مولایش امام حسین (ع) نائل است و او که در جمع یاران [[لشگر چهارده امام حسین علیهالسلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشگر سرافراز امام حسین (ع)]] عاشقانه به سوی دیار محبوب میتاخت، پیش از دیگر یاران، به منزل رسیده و به فوز دیدار نائل است. آری، او پاداش جهاد صادقانه خود را کنون گرفته و با نوشیدن جام [[شهادت]]، سبکبال در جمع شهدا و صالحین درآمده است. زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبهای که در این وادی قدم زدهاند، صفحه درخشندهای از تاریخ این ملت است. ملتی که در راه اجرای احکام خدا و حاکمیت دین خدا و دفاع از مستضعفین و نبرد با مستکبرین، عزیزترین سرمایه خود را نثار میکند و جوانان سرافرازش، پشت پا به همه دلبستگیهای مادی زده، پای در میدان فداکاری نهاده و با همه توان مبارزه میکنند و جان بر سر این کار میگذارند. چنین ملتی بر همه موانع فائق خواهد آمد و همه دشمنان را به زانو در خواهد آورد. ما پس از [[هشت سال دفاع مقدس]] همهجانبه و 6 سال تحمل جنگ تحمیلی، نشانههای این فرجام مبارک را مشاهده میکنیم و یقیناً نصرت الهی در انتظار این ملت مؤمن در مبارزه ایثارگر است... سید علی خامنهای 10/12/1365 <ref name="shahed">نرم افزار شاهد</ref> == آثار =='''سخن و وصیتنامه شهید''' خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام: ـ ما لشگر امام حسینیم، حسینوار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین (ع) را در آغوش بگیریم کلامی و دعایی جز این نباید داشته باشیم: «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.» ـ اگر در پیروزیها خودمان را دخیل بدانیم این حجاب است برای ما، این شاید انکار خداست. ـ اگر برای خدا جنگ میکنید احتیاج ندارد به من و دیگری گزارش کنید. گزارش را نگه دارید برای قیامت. اگر کار برای خداست گفتنش برای چه؟ ـ در مشکلات است که انسانها آزمایش میشوند. صبر پیشه کنید که دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم. ـ هر چه که میکشیم و هر چه که بر سرمان میآید از نافرمانی خداست و همه ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد. ـ سهلانگاری و سستی در اعمال عبادی تأثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد. ـ همه ما مکلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارساییها بنا به فرمان [[حضرت آیتاللهالعظمی امامخمینی(قدساللهنفسهالزکیه)|رهبری]]، [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ]] را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی میجنگیم نه به قصد پیروزی تنها. ـ مطبوعات ما جنگ را درشت مینویسد، درست نمینویسد. ـ مسئله من تنها جنگ است و در همان جا هم مسئله من حل میشود. ـ همواره سعیمان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگهداریم و شهدا را به عنوان یک الگو در نظر داشته باشیم که شهدا راهشان راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند که در این راه شهید شدند. ـ من علاقمندم که با بیآلایشی تمام، همیشه در میان بسیجیها باشم و به درد دل آنها برسم. وصیتنامه اول: ... از مردم میخواهم که پشتیبان [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت فقیه]] باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول میخواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا کنند و از خدا میخواهم که ادامهدهنده راه آنها باشم. آنهایی که با بودنشان و زندگیشان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزب الهی میخواهم که در مقابل آن افرادی که نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف کنند والان در کشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بیحجابی زدهاند در مقابل آنها ایستادگی کنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید. وصیتنامه دوم: استغفرالله، خدایا امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سؤال نکیر و منکر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس. خدایا دل شکسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را میدانم و بس. و بر تو توکل دارم. خدایا تا زمان عملیات، فاصله زیادی نیست، خدایا به قول [[حضرت آیتاللهالعظمی امامخمینی(قدساللهنفسهالزکیه)|امام خمینی [ره]]]، تو فرمانده کل قوا هستی، خودت رزمندگان را پیروز گردان، شر مدام کافر را از سر مسلمین بکن. خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم. خدایا! تو خود توبه مرا قبول کن و از فیض عظمای [[شهادت]] نصیب و بهرهمندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... میدانم در امر بیتالمال امانتدار خوبی نبودم و ممکن است زیادهروی کرده باشم، خلاصه برایم رد مظالم کنید و آمرزش بخواهید. والسلام حسین خرازی ـ 1/10/1365 <ref name="shahed" /> == خاطرات ==در [[عملیات خیبر]]، [[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]] منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود. حسین در اوج درگیری به محلی رسید که [[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]] آتش بسیار زیادی روی آن نقطه میریخت. او به یاری رزمندگان شتافت که ناگهان خمپارهای در کنارش به فریاد نشست و او را از جا کند و با ورود جراحتی عمیق بر پیکر خستهاش، دست راست او قطع گردید. در آن غوغای وانفسا، همهمهای بر پا شد. «خرازی مجروح شده! امیدی بر زنده ماندنش نیست.» همه چیز مهیا گردید و پیکر زخم خورده او به بیمارستان یزد انتقال یافت. پس از بهبودی، رازی را برای مادرش بازگو کرد که هرگز به کس دیگری نگفت: «حالم هر لحظه وخیمتر میشد تا اینکه یک شب، بین خواب و بیداری، یکی از ملائک مقرب درگاه الهی به سراغم آمد و پرسید: «حسین! آیا آماده رفتن هستی، یا قصد زنده ماندن داری؟» من گفتم: «فعلاً میل ماندن دارم تا با آخرین توان، به مبارزه در راه دین خدا ادامه دهم.» به همین جهت او تا لحظه آخر، عنان اختیار بر گرفت و هرگز از وظیفهاش غافل نماند. <ref name="shahed" /> همین طور حسین را نگاه میکرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده [[لشگر چهارده امام حسین علیهالسلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ]] است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود. حسین آمد، نشست روبه رویش. گفت «آزادت میکنم بری.» به من گفت «بهش بگو.» ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده. حسین گفت «بگو بره [[خرمشهر]]، به دوستاش به گه راه فراری نیس، تسلیم شن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمیکنیم.» خودش بلند شد دستهای او را باز کرد. افسر عراقی میآمد؛ پشت سرش هزار هزار [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی]] با زیر پیراهنهای سفید که بالای سرشان تکان میداند. <ref>یادگاران، ج 7 کتاب خرازی، ص 7</ref> دور تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندمها از بین رفته. بگید بچهها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین.» <ref>یادگاران، ج 7 کتاب خرازی، ص 9</ref> گفتند حسین خرازی را آوردهاند بیمارستان. رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت «دستت چی شده؟» دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش گفتم «هیچی حاج آقا! یه ترکش کوچیک خرده، شکسته.» خندید. گفت «چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده.» <ref>یادگاران، ج 7 کتاب خرازی، ص 18</ref> جاده میرسید به خط بچههای [[لشگر بیست و پنج کربلای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشگر بیست و پنج]]. فکر میکردم «اینا چی جوری از این جادهی درب و داغون می رن و میان؟» دو طرف جاده پر بود از تویوتاهای تو گل مانده یا خمپاره خورده. حسین رفت طرف یکیشون. یک چیزی از روی زمین برداشت، نشانمان داد «ببین. قبلاً کمپوت بوده.» پرت کرد آن طرف. گفت «همین امشب دستگاه میآری، این جاده رو صاف میکنی، درستش میکنی.» باز گفت «نگی جادهی [[لشگر چهارده امام حسین علیهالسلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشگر]] ما نیست یا او نا خودشون مهندسی دارندها. درستش کن؛ انگار جادهی [[لشگر چهارده امام حسین علیهالسلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشگر]] خودمون باشه.» <ref>یادگاران، ج 7 کتاب خرازی، ص 27</ref> گفت «اتوبوس خوبه. با اتوبوس میریم.» میخواستیم برویم مرخصی، اصفهان. گفتم «با اتوبوس؟ تو این گرما؟» گفت «گرما؟ پس این بسیجیها چی کار میکنن؟ من یه دفعه باهاشون از [[جزیره فاو|فاو]] اومد شهرک، هلاک شدم. اینا چی بگن؟ با همون اتوبوس میبرمت که حالت جا باید. بچههای [[لشگر چهارده امام حسین علیهالسلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشگر]] هم می بینندمون، کاری داشتند میگن.» <ref>یادگاران، ج 7 کتاب خرازی، ص 33</ref> بعد خواندن عقد، [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] یک پول مختصری به شان داد، بروند مشهد، ماه عسل. پول را داده بود به احمد آقا. گفته بود «[[هشت سال دفاع مقدس|جنگ]] تموم بشه، زیارت هم میریم.» با خانمش دوتایی رفتند [[اهواز]]. <ref>یادگاران، ج 7 کتاب خرازی، ص 36</ref> == منبع ==<references /> == ردهها =={{ترتیبپیشفرض:خرازی - حسین}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]][[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]][[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]][[رده: شهدای عملیاتهای زمینی 8 سال دفاع مقدس]][[رده: شهدای عملیات کربلا 5]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای جنوب غرب کشور]][[رده: شهدای استان اصفهان]][[رده: شهدای شهرستان اصفهان (استان اصفهان)دهکردی]]