شهید محمد باغداران کاشانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1346/01/01 نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : باغداران کاشانی...» ایجاد کرد)
 
 
سطر ۱: سطر ۱:
 
تاریخ تولد : 1346/01/01
 
تاریخ تولد : 1346/01/01
نام : محمد محل تولد : مشهد
+
 
نام خانوادگی : باغداران کاشانی‌ تاریخ شهادت : 1364/11/22
+
نام : محمد
نام پدر : محمدعلی‌ مکان شهادت :
+
 
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
محل تولد : مشهد
شغل : یگان خدمتی :
+
 
 +
نام خانوادگی : باغداران کاشانی‌
 +
 
 +
تاریخ شهادت : 1364/11/22
 +
 
 +
نام پدر : محمدعلی‌
 +
 
 +
مکان شهادت :
 +
 +
تحصیلات : نامشخص
 +
 
 +
منطقه شهادت :
 +
 +
شغل :
 +
 
 +
یگان خدمتی :  
 +
 
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
 
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
 
 +
نوع عضویت : سایر شهدا
 +
 
 +
مسئولیت : رزمنده‌
 +
 
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
  
خاطرات
+
==خاطرات==
 
• راوی سید حسن موسوی شاد: بنده به عنوان فرمانده ایشان در واحد مینی کاتیوشا بودم. آقای باغدار از حقیر درخواست نمود که به خط اول خاکریز بروم و اینجانب به ایشان گفتم وجود شما در اینجا بیشتر از خاکریز موثر می باشد. مدتی به حرف من کرد و ایستاد و باز دلش آرام نگرفت باز آمد جای حقیر و گفت : آقای موسوی بگذارید بروم خط مقدم اینجا دلم گرفته است . بنده به ایشان که از شاگردان هنرستان سید جمال بود و من هم دبیر هنرستان بودم خیلی دوست داشتم که پیش من بماند . سیمای نورانی داشت با خود می گفتم اگر برود خط شهید می شود دیدم خیلی اصرار می کند گفتم : به یک شرط می گذارم بروی خط مقدم جبهه . هنوز شرط را نگفته بودم که خیلی خوشحال شد و گفت : هر شرطی را بگوید می پذیرم . گفتم : آقای ا...یاری بی سواد است به ایشان خواندن و نوشتن بیاموز که بتواند حداقل یک نامه برای پدر و مادرش بنویسد و وقت دیگر رزمندگان را نگیرد . شرط من این است که ایشان را باسواد نمائید بعد بتوانید بروید خط مقدم جبهه. ایشان قبول کردند و ظرف یک هفته نه خود استراحت داشت و نه ا.... یاری که از بچه های فردوس بود گاهی اوقات ایشان را تنبیه می کرد و می گفت : چرا خوابیدی چرا درس نمی خوانی او را از خواب بیدار می کرد و امان به ایشان نمی داد و ظرف یک هفته ایشان را با سواد کرد .
 
• راوی سید حسن موسوی شاد: بنده به عنوان فرمانده ایشان در واحد مینی کاتیوشا بودم. آقای باغدار از حقیر درخواست نمود که به خط اول خاکریز بروم و اینجانب به ایشان گفتم وجود شما در اینجا بیشتر از خاکریز موثر می باشد. مدتی به حرف من کرد و ایستاد و باز دلش آرام نگرفت باز آمد جای حقیر و گفت : آقای موسوی بگذارید بروم خط مقدم اینجا دلم گرفته است . بنده به ایشان که از شاگردان هنرستان سید جمال بود و من هم دبیر هنرستان بودم خیلی دوست داشتم که پیش من بماند . سیمای نورانی داشت با خود می گفتم اگر برود خط شهید می شود دیدم خیلی اصرار می کند گفتم : به یک شرط می گذارم بروی خط مقدم جبهه . هنوز شرط را نگفته بودم که خیلی خوشحال شد و گفت : هر شرطی را بگوید می پذیرم . گفتم : آقای ا...یاری بی سواد است به ایشان خواندن و نوشتن بیاموز که بتواند حداقل یک نامه برای پدر و مادرش بنویسد و وقت دیگر رزمندگان را نگیرد . شرط من این است که ایشان را باسواد نمائید بعد بتوانید بروید خط مقدم جبهه. ایشان قبول کردند و ظرف یک هفته نه خود استراحت داشت و نه ا.... یاری که از بچه های فردوس بود گاهی اوقات ایشان را تنبیه می کرد و می گفت : چرا خوابیدی چرا درس نمی خوانی او را از خواب بیدار می کرد و امان به ایشان نمی داد و ظرف یک هفته ایشان را با سواد کرد .
 
منبع سایت یاران رضا
 
منبع سایت یاران رضا
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3531
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3531

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۵۶

تاریخ تولد : 1346/01/01

نام : محمد

محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : باغداران کاشانی‌

تاریخ شهادت : 1364/11/22

نام پدر : محمدعلی‌

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت :

شغل :

یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

• راوی سید حسن موسوی شاد: بنده به عنوان فرمانده ایشان در واحد مینی کاتیوشا بودم. آقای باغدار از حقیر درخواست نمود که به خط اول خاکریز بروم و اینجانب به ایشان گفتم وجود شما در اینجا بیشتر از خاکریز موثر می باشد. مدتی به حرف من کرد و ایستاد و باز دلش آرام نگرفت باز آمد جای حقیر و گفت : آقای موسوی بگذارید بروم خط مقدم اینجا دلم گرفته است . بنده به ایشان که از شاگردان هنرستان سید جمال بود و من هم دبیر هنرستان بودم خیلی دوست داشتم که پیش من بماند . سیمای نورانی داشت با خود می گفتم اگر برود خط شهید می شود دیدم خیلی اصرار می کند گفتم : به یک شرط می گذارم بروی خط مقدم جبهه . هنوز شرط را نگفته بودم که خیلی خوشحال شد و گفت : هر شرطی را بگوید می پذیرم . گفتم : آقای ا...یاری بی سواد است به ایشان خواندن و نوشتن بیاموز که بتواند حداقل یک نامه برای پدر و مادرش بنویسد و وقت دیگر رزمندگان را نگیرد . شرط من این است که ایشان را باسواد نمائید بعد بتوانید بروید خط مقدم جبهه. ایشان قبول کردند و ظرف یک هفته نه خود استراحت داشت و نه ا.... یاری که از بچه های فردوس بود گاهی اوقات ایشان را تنبیه می کرد و می گفت : چرا خوابیدی چرا درس نمی خوانی او را از خواب بیدار می کرد و امان به ایشان نمی داد و ظرف یک هفته ایشان را با سواد کرد . منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3531