- قبل از شهادت دومین فرزندم یعنى مرتضى خواب دیدم در منزلمان شلوغ است و زنهایى با چادر سیاه هستند خدابیامرز برادرم هم بود و یک بغچه یک عالمه نان آوردند برادرم نانها را گرفت و سفرهها را پهن کرد و تمام آن خانمها نشستند صبحانه خوردند چادر مشکى ام را سرم کردم و رفتم بیرون یکدفعه دیدم در کوچه تعداد زیادى چادر سیاه علم بر دوش هستند با خودم گفتم خدایا چه شده؟چه خبر است؟ ناگهان فرزندم مرتضى را دیدم که در بالاى سر جمعیت بال مىزند تا او را صدا زدم از خواب بیدار شدم به دلم الهام شد که مرتضى به شهادت رسیده و طولى نکشید که جنازهاش را آوردند .
منبع <ref>سایت یاران رضا </ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6809سایت یاران رضا] ==پانویس==<references />