شهیداحمد نساجان: تفاوت بین نسخهها
Mirdadi9705 (بحث | مشارکتها) |
Mirdadi9705 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | شهید اØÙ…د نساجان | |
| − | + | تاریخ تولد : 1340/05/06 | |
| − | + | تاریخ شهادت : 1361/03/07 | |
| − | + | Ù…ØÙ„ شهادت : نامشخص | |
| − | + | Ù…ØÙ„ آرامگاه : البرز - کرج - امامزاده Ù…ØÙ…د | |
rId5 | rId5 | ||
| − | + | زندگی نامه | |
| − | + | شهید اØÙ…د نساجان در سال 1340 در خانواده ای مذهبی Ùˆ متعهد در ØØµØ§Ø±Ùƒ كرج دیده به جهان گشود. پس از سپری نمودن دوران Ø·Ùولیت دوران ابتدایی را در مدرسه كاوه Ùˆ دوران راهنمایی را در مدرسه مولوی با موÙقیت پشت سر نهاد Ùˆ دوران دبیرستان را نیز تمام كرد Ùˆ موÙÙ‚ به اخذ مدرك دیپلم در رشته ÛŒ اقتصاد گردید. | |
| − | + | در سال دوم دبیرستان بود كه ØØ±ÙƒØª شكوهمند امت ØØ²Ø¨ الله كه از عاشورای پانزده خرداد سال 1341 نشأت Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ بود، آغاز شد Ùˆ چون سیلی بنیان كن سر تا سر مملكت را ÙØ±Ø§ Ú¯Ø±ÙØª. او كه سال ها انتظار چنین موقعیتی را Ù…ÛŒ كشید سر از پای نشناخته Ùˆ خستگی ناپذیر در تمامی صØÙ†Ù‡ ها ØØ¶ÙˆØ±ÛŒ ÙØ¹Ø§Ù„ داشت Ùˆ پس از پیروزی انقلاب در بسیج عضو شد Ùˆ در كلاس های عقیدتی شركت Ù…ÛŒ كرد. پس از چندی به عضویت رسمی انجمن نور ØØµØ§Ø±Ùƒ درآمد. | |
| − | + | او جوانی متواضع، صبور، مؤمن، صادق، بی آلایش Ùˆ در بین دوستان عزیز بود. در یاری رساندن به دوستان Ùˆ آشنایان Ùˆ خصوصاً مردم ضعی٠از هیچ كوششی دریغ نمی كرد. از پیروان راستین مكتب اسلام Ùˆ تشیع سرخ علوی بود. از مادیات كناره گیری Ù…ÛŒ كرد Ùˆ به مسائل مادی نمی اندیشید. او مردی دوراندیش Ùˆ در كمك به دیگران پیشتاز Ùˆ در برخورد با همه یكرنگ بود. سخت ترین شرایط را تØÙ…Ù„ Ù…ÛŒ كرد Ùˆ از غیبت كردن به هر Ù†ØÙˆ جلوگیری Ù…ÛŒ نمود. | |
| − | + | با شروع جنگ تØÙ…یلی شهید اØÙ…د نساجان از جمله یاوران Ùˆ پاسداران قرآن بود كه Ø¨Ù„Ø§ÙØ§ØµÙ„Ù‡ عازم خدمت مقدس سربازی شد Ùˆ پس از پایان دوره ÛŒ آموزشی جهت یاری رساندن به لبیك گویان Ø±ÙˆØ Ø§Ù„Ù„Ù‡ به سوی جبهه های نور Ùˆ تقوی Ø´ØªØ§ÙØª Ùˆ سرانجام در تاریخ 1361/03/07 در عملیات رهایی بخش بیت المقدس در خرمشهر مورد اصابت تركش خمپاره دشمنان خوار Ùˆ زبون قرار Ú¯Ø±ÙØª Ùˆ این عار٠و زاهد Ùˆ سالك Ùˆ شاهد با خون خود ØµØØ±Ø§ÛŒ ØªÙØªÛŒØ¯Ù‡ ÛŒ جنوب را رنگین نمود. مزار این شهید گرامی در استان البرز، شهرستان کرج، امامزاده Ù…ØÙ…د واقع شده است | |
| − | + | خاطرات | |
| − | + | خاطره ای از زبان مادر شهید | |
| − | + | پسرم اØÙ…د بچه صبور، Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù‡ ØØ§Ù„ØŒ خیلی دلسوز Ùˆ مهربان بود تا این كه كم‌كم بزرگ شد. اهل مسجد بود Ùˆ من هر موقع كه امامزاده Ù…ÛŒâ€ŒØ±ÙØªÙ… او را با خودم می‌بردم. | |
| − | + | خواهرش وقتی ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ø´ را كه دعوا می‌كرد به او Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª: سودابه جان! گناه دارد خدا را خوش نمی‌آید، این ÙØ±Ø´ØªÙ‡ خداست، خیلی باید مواظبش باشی. بچه‌هایت را اذیت نكن با ملایمت با آنها ØµØØ¨Øª كن، بچه‌ها را بیرون Ù…ÛŒ برد Ùˆ برای آنها خوراكی می‌خرید Ùˆ ساكتش می‌كرد Ùˆ به مادرش Ù…ÛŒ سپرد Ùˆ به مدرسه Ù…ÛŒ Ø±ÙØª. | |
| − | + | در مدرسه همه از دستش راضی بودند. بعد كه انقلاب شد همراه من به راهپیمایی همراه می‌آمد. به درسش بسیار اهمیت Ù…ÛŒ داد Ùˆ Ù…ÛŒ Ú¯ÙØª: راهی انتخاب کردم Ú©Ù‡ باید ØªØØµÛŒÙ„اتم را تمام کنم. | |
| − | + | یک شب Ú¯ÙØª: مادر من باید مانند برادرانم به سربازی بروم. دامادمان به او Ú¯ÙØª: الان جنگ است. Ù…ÛŒ روی Ùˆ کشته Ù…ÛŒ شوی. اØÙ…د Ú¯ÙØª: ما هر کاری Ù…ÛŒ کنیم برای خودمان است. دامادمان Ú¯ÙØª: تو اگر کشته نشدی من قربانی Ù…ÛŒ دهم. اØÙ…د Ú¯ÙØª: ما خودمان را قربانی Ù…ÛŒ کنیم. | |
| − | + | خلاصه یک روز آمد Ùˆ Ú¯ÙØª Ù…ÛŒ خواهم بروم به او Ú¯ÙØªÙ…: خدا پشت پناهت مادرجان برو. یک بار به مرخصی آمد Ùˆ یک روز پیش ما ماند Ùˆ Ø±ÙØª Ùˆ بار دیگر Ùقط یک ساعت پیش ما بود. هنوز 6 ماه از سربازش نگذشته بود Ú©Ù‡ شخصی به خانه ما آمد Ùˆ Ú¯ÙØª شما ÙØ±Ø²Ù†Ø¯ÛŒ در جبهه دارید Ú¯ÙØªÙ… آری امیر است او الان در مرخصی است Ùˆ برای زیارت به مشهد Ø±ÙØªÙ‡. Ú¯ÙØª: باز هم پسری داری؟ یک Ù„ØØ¸Ù‡ یادم به اØÙ…د Ø§ÙØªØ§Ø¯. او Ú¯ÙØª: از خبری Ú©Ù‡ به شما Ù…ÛŒ دهم از دست من دلخور نباشید. اØÙ…د زخمی شده Ùˆ در بیمارستان است به او Ú¯ÙØªÙ…: راستش را بگو شهید شده؟ تو خیال Ù…ÛŒ Ú©Ù†ÛŒ من Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª Ù…ÛŒ شوم روزی خدا او را به من داد Ùˆ ØØ§Ù„ا او را پس Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ من او را 20 سال روی چشمم Ù†Ú¯Ù‡ داشتم Ùˆ ØØ§Ù„ا هم خدا او را از من Ú¯Ø±ÙØª Ú†Ù‡ اشكالی دارد؟ | |
| − | + | سپس من Ùˆ پدرش را با آمبولانس به بیلقان برد. Ú¯ÙØªÙ…: من كه خودم می‌دانم پسرم شهید شده است. چرا از همان اول به من Ù†Ú¯ÙØªÛŒØ¯ØŸ Ú¯ÙØª: ماشاء الله Ú†Ù‡ مادری! Ú¯ÙØªÙ…: ماشاءالله ندارد قربانت بروم، خدا را شكر می‌كنم. | |
| − | + | پیکر مطهر ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ù… را به Ù…ØÙ„Ù‡ آوردند Ùˆ او را تشییع کردند Ùˆ در امامزاده به خاک سپردند. من نه تنها مشکی نپوشیدم بلکه گریه هم نکردم. Ú¯ÙØªÙ… Ø±ÙØªÙ‡ پیش خدا گریه ندارد. اطرÙیان Ù…ÛŒ Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ خانم نساجان عجب طاقتی دارد! Ú¯ÙØªÙ…: این صبر را مدیون جدم هستم. | |
| − | + | اØÙ…د تازه شهید شده بود چند تا خانم نزد من آمدند Ùˆ Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ خوش به ØØ§Ù„ت Ú†Ù‡ پسر خوبی داشتی. Ú¯ÙØªÙ…: چطور؟ Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ اØÙ…د شب ها با دو سه Ù†ÙØ± از خانه ها قند، شکر، چایی جمع می‌كرد Ùˆ بین Ùقرا تقسیم می‌كرد. <ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27550%20%20 سایت شهدای ارتش]</ref> | |
| − | == | + | ==پانویس== |
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۶
شهید اØÙ…د نساجان
تاریخ تولد : 1340/05/06 تاریخ شهادت : 1361/03/07
Ù…ØÙ„ شهادت : نامشخص Ù…ØÙ„ آرامگاه : البرز - کرج - امامزاده Ù…ØÙ…د
rId5
زندگی نامه
شهید اØÙ…د نساجان در سال 1340 در خانواده ای مذهبی Ùˆ متعهد در ØØµØ§Ø±Ùƒ كرج دیده به جهان گشود. پس از سپری نمودن دوران Ø·Ùولیت دوران ابتدایی را در مدرسه كاوه Ùˆ دوران راهنمایی را در مدرسه مولوی با موÙقیت پشت سر نهاد Ùˆ دوران دبیرستان را نیز تمام كرد Ùˆ موÙÙ‚ به اخذ مدرك دیپلم در رشته ÛŒ اقتصاد گردید. در سال دوم دبیرستان بود كه ØØ±ÙƒØª شكوهمند امت ØØ²Ø¨ الله كه از عاشورای پانزده خرداد سال 1341 نشأت Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ بود، آغاز شد Ùˆ چون سیلی بنیان كن سر تا سر مملكت را ÙØ±Ø§ Ú¯Ø±ÙØª. او كه سال ها انتظار چنین موقعیتی را Ù…ÛŒ كشید سر از پای نشناخته Ùˆ خستگی ناپذیر در تمامی صØÙ†Ù‡ ها ØØ¶ÙˆØ±ÛŒ ÙØ¹Ø§Ù„ داشت Ùˆ پس از پیروزی انقلاب در بسیج عضو شد Ùˆ در كلاس های عقیدتی شركت Ù…ÛŒ كرد. پس از چندی به عضویت رسمی انجمن نور ØØµØ§Ø±Ùƒ درآمد. او جوانی متواضع، صبور، مؤمن، صادق، بی آلایش Ùˆ در بین دوستان عزیز بود. در یاری رساندن به دوستان Ùˆ آشنایان Ùˆ خصوصاً مردم ضعی٠از هیچ كوششی دریغ نمی كرد. از پیروان راستین مكتب اسلام Ùˆ تشیع سرخ علوی بود. از مادیات كناره گیری Ù…ÛŒ كرد Ùˆ به مسائل مادی نمی اندیشید. او مردی دوراندیش Ùˆ در كمك به دیگران پیشتاز Ùˆ در برخورد با همه یكرنگ بود. سخت ترین شرایط را تØÙ…Ù„ Ù…ÛŒ كرد Ùˆ از غیبت كردن به هر Ù†ØÙˆ جلوگیری Ù…ÛŒ نمود. با شروع جنگ تØÙ…یلی شهید اØÙ…د نساجان از جمله یاوران Ùˆ پاسداران قرآن بود كه Ø¨Ù„Ø§ÙØ§ØµÙ„Ù‡ عازم خدمت مقدس سربازی شد Ùˆ پس از پایان دوره ÛŒ آموزشی جهت یاری رساندن به لبیك گویان Ø±ÙˆØ Ø§Ù„Ù„Ù‡ به سوی جبهه های نور Ùˆ تقوی Ø´ØªØ§ÙØª Ùˆ سرانجام در تاریخ 1361/03/07 در عملیات رهایی بخش بیت المقدس در خرمشهر مورد اصابت تركش خمپاره دشمنان خوار Ùˆ زبون قرار Ú¯Ø±ÙØª Ùˆ این عار٠و زاهد Ùˆ سالك Ùˆ شاهد با خون خود ØµØØ±Ø§ÛŒ ØªÙØªÛŒØ¯Ù‡ ÛŒ جنوب را رنگین نمود. مزار این شهید گرامی در استان البرز، شهرستان کرج، امامزاده Ù…ØÙ…د واقع شده است خاطرات
خاطره ای از زبان مادر شهید پسرم اØÙ…د بچه صبور، Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù‡ ØØ§Ù„ØŒ خیلی دلسوز Ùˆ مهربان بود تا این كه كم‌كم بزرگ شد. اهل مسجد بود Ùˆ من هر موقع كه امامزاده Ù…ÛŒâ€ŒØ±ÙØªÙ… او را با خودم می‌بردم. خواهرش وقتی ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ø´ را كه دعوا می‌كرد به او Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª: سودابه جان! گناه دارد خدا را خوش نمی‌آید، این ÙØ±Ø´ØªÙ‡ خداست، خیلی باید مواظبش باشی. بچه‌هایت را اذیت نكن با ملایمت با آنها ØµØØ¨Øª كن، بچه‌ها را بیرون Ù…ÛŒ برد Ùˆ برای آنها خوراكی می‌خرید Ùˆ ساكتش می‌كرد Ùˆ به مادرش Ù…ÛŒ سپرد Ùˆ به مدرسه Ù…ÛŒ Ø±ÙØª. در مدرسه همه از دستش راضی بودند. بعد كه انقلاب شد همراه من به راهپیمایی همراه می‌آمد. به درسش بسیار اهمیت Ù…ÛŒ داد Ùˆ Ù…ÛŒ Ú¯ÙØª: راهی انتخاب کردم Ú©Ù‡ باید ØªØØµÛŒÙ„اتم را تمام کنم. یک شب Ú¯ÙØª: مادر من باید مانند برادرانم به سربازی بروم. دامادمان به او Ú¯ÙØª: الان جنگ است. Ù…ÛŒ روی Ùˆ کشته Ù…ÛŒ شوی. اØÙ…د Ú¯ÙØª: ما هر کاری Ù…ÛŒ کنیم برای خودمان است. دامادمان Ú¯ÙØª: تو اگر کشته نشدی من قربانی Ù…ÛŒ دهم. اØÙ…د Ú¯ÙØª: ما خودمان را قربانی Ù…ÛŒ کنیم. خلاصه یک روز آمد Ùˆ Ú¯ÙØª Ù…ÛŒ خواهم بروم به او Ú¯ÙØªÙ…: خدا پشت پناهت مادرجان برو. یک بار به مرخصی آمد Ùˆ یک روز پیش ما ماند Ùˆ Ø±ÙØª Ùˆ بار دیگر Ùقط یک ساعت پیش ما بود. هنوز 6 ماه از سربازش نگذشته بود Ú©Ù‡ شخصی به خانه ما آمد Ùˆ Ú¯ÙØª شما ÙØ±Ø²Ù†Ø¯ÛŒ در جبهه دارید Ú¯ÙØªÙ… آری امیر است او الان در مرخصی است Ùˆ برای زیارت به مشهد Ø±ÙØªÙ‡. Ú¯ÙØª: باز هم پسری داری؟ یک Ù„ØØ¸Ù‡ یادم به اØÙ…د Ø§ÙØªØ§Ø¯. او Ú¯ÙØª: از خبری Ú©Ù‡ به شما Ù…ÛŒ دهم از دست من دلخور نباشید. اØÙ…د زخمی شده Ùˆ در بیمارستان است به او Ú¯ÙØªÙ…: راستش را بگو شهید شده؟ تو خیال Ù…ÛŒ Ú©Ù†ÛŒ من Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª Ù…ÛŒ شوم روزی خدا او را به من داد Ùˆ ØØ§Ù„ا او را پس Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ من او را 20 سال روی چشمم Ù†Ú¯Ù‡ داشتم Ùˆ ØØ§Ù„ا هم خدا او را از من Ú¯Ø±ÙØª Ú†Ù‡ اشكالی دارد؟ سپس من Ùˆ پدرش را با آمبولانس به بیلقان برد. Ú¯ÙØªÙ…: من كه خودم می‌دانم پسرم شهید شده است. چرا از همان اول به من Ù†Ú¯ÙØªÛŒØ¯ØŸ Ú¯ÙØª: ماشاء الله Ú†Ù‡ مادری! Ú¯ÙØªÙ…: ماشاءالله ندارد قربانت بروم، خدا را شكر می‌كنم. پیکر مطهر ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ù… را به Ù…ØÙ„Ù‡ آوردند Ùˆ او را تشییع کردند Ùˆ در امامزاده به خاک سپردند. من نه تنها مشکی نپوشیدم بلکه گریه هم نکردم. Ú¯ÙØªÙ… Ø±ÙØªÙ‡ پیش خدا گریه ندارد. اطرÙیان Ù…ÛŒ Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ خانم نساجان عجب طاقتی دارد! Ú¯ÙØªÙ…: این صبر را مدیون جدم هستم. اØÙ…د تازه شهید شده بود چند تا خانم نزد من آمدند Ùˆ Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ خوش به ØØ§Ù„ت Ú†Ù‡ پسر خوبی داشتی. Ú¯ÙØªÙ…: چطور؟ Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ اØÙ…د شب ها با دو سه Ù†ÙØ± از خانه ها قند، شکر، چایی جمع می‌كرد Ùˆ بین Ùقرا تقسیم می‌كرد. [۱]