شهید حمیدرضا حداد طوسی: تفاوت بین نسخهها
Mehtari9705 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «حمید رضا محل تولد : سایر نام خانوادگی : حداد طوسی تاریخ شهادت : نام پدر : اح...» ایجاد کرد) |
Ghanbari9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۴: | سطر ۱۴: | ||
• به یاد دارم قبل از انقلاب یک روز که با برادر حمید طوسی و یکی دیگر از دوستان پس از پایان جلسه آیت ا… خامنه ای داشتیم به سمت دبیرستان شبانه رفتیم آن زمان ما در دبیرستان شبانه تحصیل می کردیم چند نفر از دوستان آمدند وگفتند : بیائید به سینما برویم ما به آنها گفتیم : سینما برویم چکار کنیم ؟ یکی از آنها گفت : شما از پولش می ترسید مشکل مالی دارید یکدفعه مثل اینکه خداوند حرفی را در ذهنم جای داد گفتم : خیلی خوب حالا شما یک امتحان بکنید تا ببینیم کی از پول می ترسد ما سه نفر هر کدام سیصد تومان پول می گذاریم و شما چهار نفر هم فقط نفری 50 تومان پول بگذارید تا به یک مسجد کمک کنیم و یا برای مسجدمان کتاب بخریم ما می خواهیم پول خرج بکنیم ولی در راه درست . برادر حمید حداد طوسی یک نگاه به من کرد و پول از جیبش درآورد یعنی ایشان اولین کسی بود که برای کمک درکار خیر داد ما سه نفری پولهایمان را روی هم گذاشتیم ولی آنها پولی روی پولهای ما نگذاشتند یعنی حرفشان را پس گرفتند . برادر حمید حداد طوسی گفت : حالا که اینجوری شد و آنها هم که پولی ندادند ما می توانیم این پول را صرف کاری کنیم گفتیم : کجا خرج کنیم ؟ رأی گرفتیم و نتیجه اش این شد که پولهایمان را برای کمک به صندوقی که برای تهیه اعلامیه و پخش نوار بود بریزیم . بالاخره هم پولهایمان رادرآن صندوق ریختیم و گفتیم : این پول که از جیب ما رفته ولی در آنجا مثمر ثمرتر است . | • به یاد دارم قبل از انقلاب یک روز که با برادر حمید طوسی و یکی دیگر از دوستان پس از پایان جلسه آیت ا… خامنه ای داشتیم به سمت دبیرستان شبانه رفتیم آن زمان ما در دبیرستان شبانه تحصیل می کردیم چند نفر از دوستان آمدند وگفتند : بیائید به سینما برویم ما به آنها گفتیم : سینما برویم چکار کنیم ؟ یکی از آنها گفت : شما از پولش می ترسید مشکل مالی دارید یکدفعه مثل اینکه خداوند حرفی را در ذهنم جای داد گفتم : خیلی خوب حالا شما یک امتحان بکنید تا ببینیم کی از پول می ترسد ما سه نفر هر کدام سیصد تومان پول می گذاریم و شما چهار نفر هم فقط نفری 50 تومان پول بگذارید تا به یک مسجد کمک کنیم و یا برای مسجدمان کتاب بخریم ما می خواهیم پول خرج بکنیم ولی در راه درست . برادر حمید حداد طوسی یک نگاه به من کرد و پول از جیبش درآورد یعنی ایشان اولین کسی بود که برای کمک درکار خیر داد ما سه نفری پولهایمان را روی هم گذاشتیم ولی آنها پولی روی پولهای ما نگذاشتند یعنی حرفشان را پس گرفتند . برادر حمید حداد طوسی گفت : حالا که اینجوری شد و آنها هم که پولی ندادند ما می توانیم این پول را صرف کاری کنیم گفتیم : کجا خرج کنیم ؟ رأی گرفتیم و نتیجه اش این شد که پولهایمان را برای کمک به صندوقی که برای تهیه اعلامیه و پخش نوار بود بریزیم . بالاخره هم پولهایمان رادرآن صندوق ریختیم و گفتیم : این پول که از جیب ما رفته ولی در آنجا مثمر ثمرتر است . | ||
• به یاد دارم در سالهای 54-53 که یک مقداری فضا آرام تر بود نیروهای امنیتی ساواک چند نفر از دوستان ما را گرفته و بازداشت نموده بودند . یک جلسه ای داشتیم که چند تا از بچه های آن جلسه را هم نیروهای ساواک گرفته و از آنها باز جویی کرده بودند برادرحمید حداد طوسی که از افراد این جلسه بود خیلی روی مسائل امنیتی و نظم حساس بود به خاطر اینکه این جلسات ادامه پیدا کند و قرار گذاشته بودیم که هیچکس حق ندارد حتی دو نفری وارد جلسه شود و باید با فاصله زمانی حداقل 6-5 دقیقه افراد وارد شوند برادران اهل جلسه این موضوع را رعایت می کردند تا اینکه یک روز که جلسه درمنزل ما که واقع درحاشیه خیابان رسالت (میدان بار) بود دو نفر از براردان که یکی شان طلبه ودیگری از بچه های بازاری بود با هم وارد منزل ما شدند برادرحمید حداد طوسی که از بالای منزل این صحنه را دیده بود آمد و به آنها گفت : مگر قرارمان این نبود که ورود مان با دیگری حداقل 6-5 دقیقه فاصله داشته باشد ؟ که این بنده خدای طلبه به ایشان گفت : تقصیر با من بود از سر چهار راه که با هم می آمدیم ایشان یک موضوعی را مطرح نمود و من قرارمان را فراموش کردم . | • به یاد دارم در سالهای 54-53 که یک مقداری فضا آرام تر بود نیروهای امنیتی ساواک چند نفر از دوستان ما را گرفته و بازداشت نموده بودند . یک جلسه ای داشتیم که چند تا از بچه های آن جلسه را هم نیروهای ساواک گرفته و از آنها باز جویی کرده بودند برادرحمید حداد طوسی که از افراد این جلسه بود خیلی روی مسائل امنیتی و نظم حساس بود به خاطر اینکه این جلسات ادامه پیدا کند و قرار گذاشته بودیم که هیچکس حق ندارد حتی دو نفری وارد جلسه شود و باید با فاصله زمانی حداقل 6-5 دقیقه افراد وارد شوند برادران اهل جلسه این موضوع را رعایت می کردند تا اینکه یک روز که جلسه درمنزل ما که واقع درحاشیه خیابان رسالت (میدان بار) بود دو نفر از براردان که یکی شان طلبه ودیگری از بچه های بازاری بود با هم وارد منزل ما شدند برادرحمید حداد طوسی که از بالای منزل این صحنه را دیده بود آمد و به آنها گفت : مگر قرارمان این نبود که ورود مان با دیگری حداقل 6-5 دقیقه فاصله داشته باشد ؟ که این بنده خدای طلبه به ایشان گفت : تقصیر با من بود از سر چهار راه که با هم می آمدیم ایشان یک موضوعی را مطرح نمود و من قرارمان را فراموش کردم . | ||
| − | + | <ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6581 سایت شهدای یاران رضا]</ref> | |
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6581 | + | |
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ ۹ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۴
حمید رضا محل تولد : سایر نام خانوادگی : حداد طوسی تاریخ شهادت : نام پدر : احمد مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان
خاطرات
• به یاد دارم روز قبل که به ما اطلاع دادند عملیات طریق القدس (فتح شبستان) در پیش است برادر حمید حداد طوسی اصلاً آرام و قرار نداشت خیلی تلاوت قرآن کرد و خیلی خدا را یاد نمود و احساس می شد که آنجا از خدا آرزوی شهادت کرد . حالات بسیار خوبی داشت که نمی توانم تشریح کنم ولی آنچه از چهره شان هویدا بود همان عشق به لقاءا… بود . ایشان همان شب وقتی داشت لباس مقدس پاسداری را به تن می کرد گفت : امیدوارم این لباسی که من و شما می پوشیم لباس شهادت باشد . من و ایشان به اتفاق شهید میرزایی به عنوان مسئول در گروه تخریب بودیم که شبهای گذشته می رفتیم که میدان مین جلوی خاکریز دشمن را خنثی نماییم ولی متاسفانه به دلایلی نتوانستیم این کار را انجام دهیم . موقع عملیات که شد ما سه نفر قرار گذاشتیم که از روی میدان مین رد شویم که میدان مین منفجر شود و برادرها بتوانند از آنجا عبور نمایند چون تا شب عملیات معبر توسط گروه تخریب باز نشده بود . قرار شد افراد به ستون حرکت کنند . شهید میرزایی جلو و بنده پشت سر ایشان و برادر حمید حداد طوسی و بقیه برادرها پشت سر ما حرکت می کردیم . از میدان مین من و شهید میرزایی عبور کردیم یعنی شهید میرزایی آن طرف خط و من در بالای خط الراس خاکریز بودم که یک دفعه صدای انفجاری شنیده شد و ترکش هایی به سمت ما آمد که مجروح شدیم . به پشت سر که نگاه کردم دیدم از جایی که برادر حمید حداد طوسی و دو سه نفر دیگر در حرکت بودند گرد و خاک زیادی بر اثر انفجار مین برپا شده و برادر حمید حداد طوسی در اثر انفجار مین همانجا افتخار بزرگ شهادت نصیبشان شد . با شهادت ایشان و چند نفر دیگر از برادران معبر باز شد و بقیه برادران با گذشتن از کنار اجساد ایشان عملیات را ادامه دادند تا بالاخره شبستان در آن عملیات آزاد شد . • یک شب که فرزندم حمید با دو تن از دوستانش برای پخش اعلامیه به خیابان رفته بودند سربازان رژیم به آنها مشکوک می شوند به همین خاطر جیب دوستان حمید را می گردند و چیزی پیدا نمی کنند . اما جیبهای لباس حمید را نمی گذارند وقتی حمید به منزل آمد به ما گفت : خیلی شانس آوردیم که سربازان جیب مرا نگشتند چون من اعلامیه داشتم . • جلسه ای داشتیم و قرار بود که دراتمام این جلسات به عنوان شام نان وپنیر به اهل جلسه داده شود یک شب که این جلسه درمنزل ما برگزار شد مادرم بدون اینکه با من هماهنگی کرده باشد برای جلسه آبگوشت درست کرده بود البته نان و پنیر نیز بود آن شب آقای حمید حداد طوسی گفت : من فقط نان و پنیر می خورم چون شرط گذاشتیم که دراین جلسات فقط نان و پنیر بخوریم من به ایشان گفتم : پدر و مادرها دوست دارند که برای دوستان بچه هایشان شام خوبی تهیه کنند ولی ایشان فقط نان و پنیر خوردند و آن شب به تبعیت از ایشان همه برادران اهل جلسه فقط نان و پنیر خوردند . • به یاد دارم یکروز برادر حمید حدادطوسی به من گفت : نصیری می خواهم به جبهه بروم شما که ارتباطتان با آقای گرمه ای بیشتر است یک مقداری برای ما چانه بزن - سردار گرمه ای آن زمان مسئول سازماندهی بسیج بودند من به آقای حداد طوسی گفتم: اگر بشود چانه زد خوب برای خودم می زنم اگر قبول بکنند ولی بعید می دانم که برادرگرمه ای قبول بکنند ایشان گفت : خیلی سخت است ولی این کار را بکن من رفتم و به آقای گرمه ای گفتم که جریان اینطوری است وایشان می خواهد با نیروهایش (بچه هایش ) به جبهه برود به بچه ها یش قول داده ام و آنها هم علاقه دارند که با ایشان به جبهه بروند آقای گرمه ای گفتند : محال است چه کسی می خواهد بعد از ایشان مسئولیت اینجا را به عهده بگیرد ؟ شما کسی را ندارید گفتم : من که کسی را ندارم روز بعد برادرحمید طوسی را درحال گریه کردن نزد آقای گرمه ای دیدم ایشان به آقای گرمه ای می گفت : به هر شکلی هست من باید به جبهه بروم من به ایشان گفتم : الان جذب نیرو اهمیتش بیشتر از رفتن به جبهه است و… ولی ایشان به من مجال ادامه صحبت ندادو درحالی که گریه می کردگفت : همه اینهایی را که شما می گویید را من هم می دانم ولی دست خودم نیست باید به جبهه بروم بالاخره این قضیه گذشت و من نمی دانم چه شد که آقای گرمه ای رضایت دادند که ایشان به جبهه رفت 15-10 روز بیشتر از رفتن ایشان به جبهه نگذشته بود که خبر ناگواری شنیدم و آن خبر شهادت ایشان بود . • به یاد دارم قبل از انقلاب یک روز که با برادر حمید طوسی و یکی دیگر از دوستان پس از پایان جلسه آیت ا… خامنه ای داشتیم به سمت دبیرستان شبانه رفتیم آن زمان ما در دبیرستان شبانه تحصیل می کردیم چند نفر از دوستان آمدند وگفتند : بیائید به سینما برویم ما به آنها گفتیم : سینما برویم چکار کنیم ؟ یکی از آنها گفت : شما از پولش می ترسید مشکل مالی دارید یکدفعه مثل اینکه خداوند حرفی را در ذهنم جای داد گفتم : خیلی خوب حالا شما یک امتحان بکنید تا ببینیم کی از پول می ترسد ما سه نفر هر کدام سیصد تومان پول می گذاریم و شما چهار نفر هم فقط نفری 50 تومان پول بگذارید تا به یک مسجد کمک کنیم و یا برای مسجدمان کتاب بخریم ما می خواهیم پول خرج بکنیم ولی در راه درست . برادر حمید حداد طوسی یک نگاه به من کرد و پول از جیبش درآورد یعنی ایشان اولین کسی بود که برای کمک درکار خیر داد ما سه نفری پولهایمان را روی هم گذاشتیم ولی آنها پولی روی پولهای ما نگذاشتند یعنی حرفشان را پس گرفتند . برادر حمید حداد طوسی گفت : حالا که اینجوری شد و آنها هم که پولی ندادند ما می توانیم این پول را صرف کاری کنیم گفتیم : کجا خرج کنیم ؟ رأی گرفتیم و نتیجه اش این شد که پولهایمان را برای کمک به صندوقی که برای تهیه اعلامیه و پخش نوار بود بریزیم . بالاخره هم پولهایمان رادرآن صندوق ریختیم و گفتیم : این پول که از جیب ما رفته ولی در آنجا مثمر ثمرتر است . • به یاد دارم در سالهای 54-53 که یک مقداری فضا آرام تر بود نیروهای امنیتی ساواک چند نفر از دوستان ما را گرفته و بازداشت نموده بودند . یک جلسه ای داشتیم که چند تا از بچه های آن جلسه را هم نیروهای ساواک گرفته و از آنها باز جویی کرده بودند برادرحمید حداد طوسی که از افراد این جلسه بود خیلی روی مسائل امنیتی و نظم حساس بود به خاطر اینکه این جلسات ادامه پیدا کند و قرار گذاشته بودیم که هیچکس حق ندارد حتی دو نفری وارد جلسه شود و باید با فاصله زمانی حداقل 6-5 دقیقه افراد وارد شوند برادران اهل جلسه این موضوع را رعایت می کردند تا اینکه یک روز که جلسه درمنزل ما که واقع درحاشیه خیابان رسالت (میدان بار) بود دو نفر از براردان که یکی شان طلبه ودیگری از بچه های بازاری بود با هم وارد منزل ما شدند برادرحمید حداد طوسی که از بالای منزل این صحنه را دیده بود آمد و به آنها گفت : مگر قرارمان این نبود که ورود مان با دیگری حداقل 6-5 دقیقه فاصله داشته باشد ؟ که این بنده خدای طلبه به ایشان گفت : تقصیر با من بود از سر چهار راه که با هم می آمدیم ایشان یک موضوعی را مطرح نمود و من قرارمان را فراموش کردم . [۱]