rId5
==زندگی نامه==
بسمه تعالی
در یک روز سرد پائیزی در سال 65 بالاخره زمان رفتن به خدمتش فرارسید وبه همراه شهید مفقودالجسد ناصر مطلبی ومهدی پاشانی و یکی دیگر از هم ولایتها که اسم اش یادم نیست فقط فامیلش حسین زاده بود برای دیدن دوره آموزش به عجب شیر روانه شدند، همان روز اعزام فهمیدیم که بچه ها به ارتش افتاده اند و خدمت سربازی شان در ارتش خواهد بود وپس از پایان دوره آموزشی به مدت 4 روز به مرخصی آمدند وقبل ازعید 66 برای تقسیم به پادگان برگشتند بعد از تقسیم یک نامه ازرحمت الله دریافت کردیم که درآن آدرس جدید محل خدمتش را برایمان نوشته بود یکی ازهم خدمتی رحمت الله به پیرانشهر افتاده بود و حسین زاده و رحمت الله به لشکر 64 پیاده ارومیه افتاده بودند و از لشکر هم تقسیم شده وبه منطقه عملیاتی کردستان یعنی اشنویه ( آلوتا ن ) افتاده بودند، یک ماه قبل از شهادتش به مرخصی آمده بود و من و پدرم تصمیم گرفتیم تا برای رحمت الله قربانی بکشیم که من نذر کرده بودم، پانزده روز در روستا ماند و موقع رفتن انگار یکی به من می گفت که رحمت الله را خوب ببوس آخرین بار است که می بینی حتّی به خودش نیز عیان شده بود که این بار آخرین مر خصی اش است دیگر بر نمی گردد وقتی داشت می رفت با تک تک اهالی روستای سلوط که در جلوی مسجد برای بدرقه رحمت الله آمده بودند روبوسی کرد و از هر کس که در آنجا بود حلالیت طلبید رحمت الله بچه آرامی بود به همه احترام می گذاشت از بچه گرفته تا پیرمرد یکصد سا له همه تعریف اش می کردند در روز تشیع جنازه شهید تمام اهالی شرکت کردند حتی یکنفر هم غایب نبود آن روز را هیچ کس از یاد نمی برم هر لحظه جلوی چشمم ظاهر میشود آن روزها که با هم زندگی می کردیم و رحمت الله در کنارمان بود خیلی خوشبخت بودیم همیشه در همه حال با ما بود خوش بودیم خوش بود ناراحت بودیم ناراحت می شد ان زمانها که ما را فقر و نداری ما را اذیت می کرد رحمت الله از هیچ کوششی برای بهتر کردن وضعیت زندگیمان دریغ نکرد از همان پانزده سالگی که دست از تحصیل بر نداشت کمک حال پدرش بود تا موقع شهادتش حتّی موقعی که به مرخصی می آمد در امر کشاورزی به پدرش کمک می کرد پدرش که مانع می شد تا نگذارد رحمت الله اذیت شود و این چند روز که به مرخصی آمده استراحت کند ولی رحمت الله قبول نمی کرد که نمی کرد بعد از شهادت رحمت الله پدرش شکسته تر و پیر شد بعضی موقع ها به شوخی به من می گفت مادر مگر اسم قطعی بود که رحمت گذاشتید مگر من مرده ام که به من رحمت می گوید آخه در روستایمان اسم را شکسته صدا می کنند از این ناراحت بود که اسمش را کامل تلفظ نمی کردند رحمت الله را رحمت می گفتند من راضی نمی شدم به خدمت برود فرزند ارشدمان بود چند بار این جمله را برای تسکینی دل من می گفت مادر جان مگر خون من رنگینتر از خون سایر شهداست خدای ناکرده هر چه بالای بخواهد همان می شود ( منظورش از بالای خداوند است ) وقتی که رحمت الله به فیض شهادت نایل میشود به گفته پدرش صاحب مغازه که یک تبریزی بوده به روستای سلوط برای عرض تسلیت بمناسبت شهادت شهید رحمت الله و سرسلامت به خانواده محترم این شهید بزرگوار می آید ودرمنزل مشهدی رحمان در حضور چندین نفر اهالی از خصایص شهید تعریف می کند وقتی جمعه می شد وموقع استراحت کارگرها هرکس به جایی می رفت یا سینما یا به منزل اقوام یا پارک یا غیره امّا شهید عزیز وگرامی به نماز جمعه می رفته وعادت داشته قبل از غذا نمازش بجا می آورد وبعد بصرف غذا مشغول می شده بله ما افتخار می کنیم که چنین مردانی را داشته ایم و در راه میهن ومملکت اسلامی مان و پیروی از ولایت فقیه در راه اسلام و قران ووطنمان خود را فدا کرده اند خدا رحمتشان کند شهید رحمت الله وقتی که در برابر حضرت احد یت سجده شکر را بجا می آورده درحین انجام وظیفه که مشغول خواندن نماز عصر بوده که هنوز مستحبات نماز را زیر لب زمزمه می کرده در روز سی ام تیر ماه یکهزاروسیصدو شصت وشش با ذکر یاحسین در منطقه عملیاتی آلوتان ( اشنویه ) بر اثر اصابت تیر مستقیم اشرار ضد انقلاب واز خدا بی خبر کلمه شهادتین را گفته وبه فیض شهادت که آرزوی دیرینه اش بود نایل آمد وبعداز دو روز یعنی در دوم مرداد ماه یکهزار وسیصد وشصت وشش پس از تشییع پیکر پاکش در زادگاه مادریش روستای سلوط ( گلزارشهدای روستای سلوط ) به خاک سپرده شد .
منبع <ref>[http://%20%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27375 سایت شهدای ارتش]</ref>
http:==پانویس==<references //ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27375>