ویرایش‌ها

پاوه

۱۳۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۱ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۱۷
[[پاوه ]] شهری کوهستانی در دامنه کوههای بلند شاهو و آتش گاه در شمال غرب استان [[کرمانشاه ]] دارای باغهای سرسبز و پیشینه تاریخی به قدمت 3هزار سال ،مردمش کشاورز و دامدار و باغدارند، مسلمان و به لهجه هورامی حرف می زنند. پاوه با این لهجه به معنی ایستاده بر پاهای خود معنی می دهد.
شهر پاوه مرکز شهرستان پاوه و اورامانات به فاصله 112 کیلومتر از مرکز استان کرمانشاه و 45کیلومتری با مرز [[عراق ]] قرار دارد.
در بیستم مردادماه 1358 گروههای ضدانقلاب در روستای قوری قلعه جمع شدند و قطع نامه ای تنظیم نمودند که باید شورای شهرستان پاوه تشکیل گردد. پاسداران غیربومی در منطقه نباشند و به [[کردستان ]] خود مختاری داده شود. مردم در شهر تظاهرات کردند و در فرمانداری متحصن شدند و می‌خواستند برای تأمین امنیتشان نیروی کمکی بیاید. چند روز بعد تعداد شصت [[پاسدار ]] به فرماندهی [[اصغر وصالی ]] به پاوه اعزام و تعدادی از پاسداران سپاه کرمانشاه توسط [[هوانیروز ]] به شهر پاوه منتقل و در آن شهر مستقر گردیدند.
نیروهای ضدانقلاب با گرایش های مختلف خودشان را به قوری قلعه رساندند و شب بیست و سوم مردادماه 1358 به پاوه حمله کردند . پاسگاه ژاندارمری پاوه به فرماندهی [[ستوان یوسفی ]] تنها قرارگاه نظامی شهر بود. گروه اصغر وصالی و برخی پاسداران در خانه پاسداران بودند. ملاقادر قادری روحانی محبوب مدرسه قرآن پاوه هم در بین مدافعان بود.
به دنبال ایجاد بحران در پاوه [[شهید دکتر چمران ]] از طرف دولت و [[تیمسار فلاحی ]] فرمانده [[نیروی زمینی ارتش ]] خود را به پاوه می رساندند اول به پاسگاه و بعد زیر رگبار گلوله به خانه پاسداران می روند و آخرین اخبار را دریافت می کنند. سپس تیمسار فلاحی بعد از کسب آخرین وضعیت جهت ارائه به کرمانشاه و سپس به تهران برمیگردد.
ضد انقلاب به شهر نزدیک شده بود و بیمارستان را زیر آتش داشت. یکی از پرستاران روایت می کند به خاطر تیراندازیهای زیاد مجروح ها را از تخت پایین آوردیم و کف بیمارستان خواباندیم تا در امان باشند. صبح روز بیست و پنجم مردادماه، ضدانقلاب به بیمارستان نزدیک شدند لذا نیروهای سپاه در بیمارستان ماندند و پرستاران را به محل امنی فرستادند.
همان روز [[هواپیمای فانتومی ]] که برای شناسایی و کمک رفته بود در چهار کیلومتری شرق پاوه به کوه برخورد و هر دو خلبانش به [[شهادت ]] رسیدند. هلی کوپتر 214 که برای انتقال مجروحان زیر رگبار گلوله های ضد انقلاب در حال بلند شدن از زمین بود دچار سانحه گردید و تمام مجروحان و خدمه اش به [[شهادت ]] رسیدند. حلقه محاصره بیمارستان تنگ و تنگ تر می شد. دشمن خیلی به بیمارستان نزدیک شده بود. بچه ها چند روز مقاومت کرده بودند بدون غذا. قبل از تصرف بیمارستان تعدادی توانستند از بیمارستان بیرون بروند و بیمارستان که دست ضدانقلاب افتاد کلیه مجروحان را به شهادت رساندند.
به علت بسته بودن راههای زمینی منتهی به پاوه تنها راه ارتباطی از طریق هوا و به وسیله بالگردهای هوانیروز آن هم زیر آتش سنگین ضدانقلاب بود و این راه هم به علت عدم تأمین کافی کار بسیار مشکلی بود. نیروهای مدافع خیلی خسته بودند. ضدانقلاب پاسگاه را محاصره کرد. نیروهای ضدانقلاب پشت دیوارها و [[سیم های خاردار ]] پاسگاه بودند اما جرأت داخل شدن نداشتند و مدافعان پاسگاه بی توجه به درخواست ضدانقلاب که از مدافعان میخواستند خود را تسلیم نمایند به دفاع از خود ادامه دادند.
شب بیست و ششم صدای [[مسلسل ]] ها و غرش خمپاره ها قطع نمی شد. نیروهای دشمن مثل سیل جلو می آمدند، عادت داشتند خانه های شهر را غارت کنند. بین مهاجمان و صاحبان خانه ها درگیری بوجود می آمد. شیون زنها و بچه ها به گوش می رسید. موج آتش سوزی لحظه به لحظه به خانه پاسداران نزدیک تر میشد. بلندگوهای ضدانقلاب به مردم می گفتند حزب اعلام کرده هرکس به ما بپیوندد در امان است فقط پاسدارها و دکتر چمران را تحویل دهید، در مقابل بلندگوهای خانه پاسداران روشن شد تا مردم در جریان قرار گیرند به آنها اعلام شد از ضد انقلاب نترسید ما خبر داریم نیروی کمکی در راه است.
ساعت شش و نیم یا هفت صبح بود رادیو دستور و پیام مهم حضرت امام خمینی(ره) فرمانده کل قوا قرائت نمود: بسم الله الرحمن الرحیم. از طرف ایران گروههای مختلف ارتش و پاسداران و مردم غیرتمند تقاضا کرده اند که من دستور بدهم به سوی پاوه رفته و غائله را ختم کنند من از آنان تشکر می کنم و به دولت و ارتش و ژاندارمری اخطار می کنم اگر با [[توپ ]] ها و [[تانکها ]] و قوای مجهز تا 24 ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود من همه را مسئول می دانم...
با فرمان امام(ره) هیجان سراسر ایران را فرا گرفت هزاران نفر پشت در ساختمان نخست وزیری داد می زدند و اسلحه می‌خواستند تا خودشان را به پاوه برسانند بقیه شهرها خصوصاً مردم غیور و شجاع کرمانشاه به همراه رزمندگان اسلام به سمت پاوه حرکت کردند. لذا جوانان خسته و مجروح دل شکسته ای که از پاوه دفاع می کردند با فرمان امام(ره) روحیه جدید گرفتند.
فرمان امام (ره) معجزه‌ای برای پایان غائله کردستان بود
از [[مریوان ]] که بازگشتم، بلافاصله کار آموزش نیروها را در پادگان ولی عصر (عج) پی گرفتم. مراحل جدید آموزش سخت و طاقت فرسا بود و با وجود این که نیروها جوان و پرانرژی بودند گاه فشار بسیار زیادی را در مراحل آموزش تحمل می‌کردند. با این حال چون آن‌ها را کاملا توجیه کرده بودم که اگر در محیط آموزشی مراحل یک عملیات واقعی را بگذرانند و با تمرینات فشرده و کاملا شبیه به یک عملیات جنگی خود را آماده کنند،
کمترین صدمه و آسیب را هنگام درگیری‌های واقعی خواهند دید و به همین دلیل با بردباری هم پای خودم عرق می‌ریختند و خود را پرورش می‌دادند. مرداد ماه بسیار گرمی بود و اوج تابستان سال 58 با ماه رمضان هم مصادف شده و این قضیه بر دیگر مشکلات آموزش می‌افزود: ولی با این حال بچه‌ها همه معتقد و با ایمانی محکم این را پرورش جسم و روح در کنار یکدیگر می‌دیدند و من از این همه اخلاص لذت می‌بردم.
بدون این که وقت را از دست بدهم تا حکم ماموریت را برایم صادر کنند به سرعت عده‌ای از بهترین و کارآزموده‌ترین افراد را انتخاب کرده و خیلی خلاصه جریان را با آن‌ها در میان گذاشتم. یک مینی بوس به ما دادند تا با آن خود را به منطقه برسانیم. ساعت 2 بعدازظهر همان روز به کرمانشاه رسیدیم و بلافاصله به طرف سپاه کرمانشاه حرکت کردیم. وقتی حکم را به نگهبان نشان دادیم در را گشود و با مینی بوس وارد محوطه پایگاه سپاه شدیم. هوای گرمی با گشودن در مینی بوس مثل موج به صورتمان سیلی زد. گرمای ظهر تابستان و تابش آفتاب در لباس نظامی و پوتین کمی آزار دهنده بود. البته باید گفت که هوای کرمانشاه ازتهران کمی بهتر بود.
بلافاصله [[خواهر دباغ ]] فرمانده سپاه همدان به استقبالمان آمد و در حالی که ما را به ساختمان هدایت می‌کرد پس از احوالپرسی از وضعیت پاوه جویا شدم. نگران و هراسان بود و خبر داد که شهر کاملا در محاصره نیروهای ضد انقلاب قرار گرفته و آنها به بیمارستان شهر که عده‌ای از پاسداران محافظت از آن را بر عهده داشتند و پادگان و پاسگاه حمله کرده و افراد بسیاری را محاصره کرده‌اند. بسیاری از اهالی نیز از شهر بیرون آمده و در اطراف سرگردان بودند.
کلا اخبار و اطلاعات او نشان می داد که فاجعه ای در پاوه روی داده و اگر دیر بجنبیم هر لحظه ابعاد آن گسترش خواهد یافت.
افرادی را در کنار جاده گذاشته بودند تا از رهگذرانی که از سمت پاوه می‌آمدند آخرین اخبار را دریافت کرده و بلافاصله به ما برسانند. تا آن لحظه دریافته بودیم که در آن شرایط بحرانی صبح همان روز از نخست وزیری به شهید چمران ماموریت داده بودند تا برای خاتمه دادن به محاصره پاوه وارد عمل شود و او با تیمسار فلاحی و سه نفر از پاسداران نخست وزیری ساعت 5 بعد از ظهر روز 25 مرداد ماه با یک فروند هلی کوپتر 214 عازم پاوه شده و در نزدیکی پاسگاه ژاندارمری که قسمت شمال غربی پاوه قرار داشت فرود می‌آیند و با هم رزمان خود به سرعت در زیر بارش گلوله های دشمن خود را به دژ محکم ژاندارمری رسانده و درمحاصره قرار می‌گیرند. گویا تیمسار فلاحی و خلبان و خدکه هلی کوپتر از شدت آتش دشمن پاوه را ترک کرده و برای آوردن کمک باز می‌گردند. خبر می‌رسید که شهید چمران با حفظ پاسگاه و دادن روحیه و نمایش دلاوری، نقش برجسته ای در جلوگیری از سقوط پاسگاه ایفا می‌کند و تا هنگامی که ما به یاری آن‌ها بشتابیم او به حق ناجی پاسگاه و دلاور مرد مقاوم در حلقه محاصره دشمنان بود و با دلیری وصف ناپذیری به مبارزه و مقاومت و روحیه دادن به دیگران می‌پرداخت. به سرعت طرح یک عملیات برای نجات محاصره شدگان را ریختیم. در همان لحظات خبر رسید که شهید اصغر وصالی با 60 نفر از پاسداران همراه برای یاری به محاصره شدگان از مریوان عازم پاوه شده و نهایتا آن‌ها نیز بعد از مدت‌ها مبارزه جانانه با دشمن نهایتا در حلقه محاصره افتادند و به شدت در معرض خطر قرار گرفته بودند.
بعد از دریافت این خبر با واقع بینی به این نتیجه رسیدیم که اگر ما هم بدون یک طرح درست و ابزار کافی دست به حمله بزنیم سرنوشتی چون دکتر چمران و شهید وصالی خواهیم یافت. دوباره خبر فاجعه بار دیگری رسید که یک هواپیمای جنگنده در ارتفاعات مشرف به شهر سقوط کرده و خلبان آن [[علیرضا نوژه ]] به شهادت رسیده بود. بعدها نام پایگاه هوایی همدان که اعزام کننده آن هواپیما بود به نام این شهید مزین شد.
این اخبار ما را به شدت ناراحت و نگران کرده بود و بعد از مدت‌ها بحث و بررسی و مرور راه های وصول به شهر و کارشناسی منطقه، متفقا به این نتیجه رسیدیم باید امکانات مناسب خصوصا سلاح‌های سنگین مثل خمپاره انداز 120 میلی متری و تیربارهای سبک و سنگین و توپ‌های 106 میلی متری و ... تهیه کرده و با ستونی قدرتمند راهی پاوه شویم.
در همین حال دوباره خبر رسید که هلی کوپتری که برای حمل مجروحان به بیمارستان پاوه نزدیک شده بود نیز مورد اصابت آتشبارهای ضد انقلاب قرار گرفته و سقوط کرده است.
خلبان این بالگرد [[شهید مهدوی کلایی ]] از روستای ملک کیای قائم شهر و کمک خلبان آن [[شهید محمد رضا وجدانی ]] به شهادت رسیده بودند. این اخبار ما را وا می‌داشت تا به سرعت وارد عمل شویم. من در استفاده از سلاح‌های سنگین تخصص کافی داشتم و سال‌ها کار با انواع و اقسام سلاح‌های سنگین، تجربه بالایی به من بخشیده بود. بنابراین از ابوشریف درخواست کردم تا به عنوان فرمانده کل عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نامه ای بنویسد تا از لشکر 81 کرمانشاه که انواع سلاح‌های سنگین را داشت این ادوات را دریافت کنیم و با قدرت و سرعت بعد از نماز صبح وارد عمل شویم.
در حال بررسی این طرح بودیم که یکی از نگهبانان خانمی که به شدت پریشان و آشفته بود و ترس از تمام وجودش می‌بارید به اتاق راهنمایی کرد. او پرستار بیمارستان پاوه بود که از مهلکه جان به در برده بود. از اطلاعاتی که داد فهمیدیم ضد انقلاب، 25 پاسدار محافظ بیمارستان را که همگی جزو بهترین نیروهای سپاه بودند به شهادت رسانده و پیکرهای پاکشان در بیمارستان به همراه عده ای از مجروحین که قبلا با بدترین وضعیت شهید شده بودند در گوشه و کنار پراکنده رها شده است. او گفت که تا وقتی مقاومت می‌کردند و هنوز چند نفر از آن‌ها زنده بودند چند شهیدشان را به خاک سپرده بودند ولی با یورش صدها نفر یکی یکی به شهادت رسیده و اجساد پاکشان که برخی با زشت‌ترین شکنجه‌ها به معبود پیوسته بودند در گوشه و کنار سلاخی شده برای تضعیف روحیه مقاومان در معرض دید قرار داشت. فقط دو پاسدار توانسته بودند خود را نجات دهند که یکی از آنها به احتمال بسیار با اوصافی که می‌کرد یکی از پاسداران دستمال سرخ همراه با شهید اصغر وصالی بود. بعدها از قول اصغر وصالی شرح دلاوری یکی از پاسداران به نام طاهر قاسم نیا را شنیدم. او نیز از دوستان من در گارد جاویدان بود که از نظر ایمان، تقوا، قدرت بدنی و آموزش نظامی انسان کم نظیری بود و از قبل انقلاب به مبارزه پرداخت و بلافاصله پس از پیروزی انقلاب با من به سپاه آمد و زیر نظر من مربی عده‌ای از پاسداران شد. شهید وصالی در مورد او و حماسه‌سازی‌اش در پاوه در یک نوار صوتی بعد از صحبت در مورد فجایع بیمارستان عینا چنین گفته است: احمد انصاری به اتفاق 7 نفر زخمی که مهماتشان در بیمارستان تمام شده بود. این‌ها با دست خالی به طرف اون‌ها حمله کردن، متاسفانه اون‌ها گرفتن‌شون و همه رو درجا اعدام کردن و زخمی‌هایی که هر کدوم چند گلوله به بدنشون خورده بود و سرسختانه مبارزه می‌کردن و حاضر نبودن زودتر از برادرهای دیگرشون بذارن برادرهاشون شهید بشه و این‌ها زنده باشن، این‌ها ایستادن جنگیدن که بعد این‌ها رو به وضع فجیعی کشتن، زنده بودن گرفتنشون با سر نیزه با کارد با خنجرهایی که کمرهاشون بود به وسیله این‌ها، این‌ها رو می‌کشتن، حتی گلوی بعضی از برادرها رو هم بریدن، سرشون رو بریدن که خود من صحنه رو دقیقا یادم می‌آید که این‌ها چطور وحشیانه بالای سر این‌ها می‌رفتن و بدترین اعمال رو، روشون انجام می‌دادن و یکی از بچه‌هایی از همین دستمال سرخ‌ها که بیش از 18 سال سن نداشت و کوچک‌ترین‌ها بود و چند گلوله به بدنش خورده بود و زخمی بود، بعد خودش رو مخفی کرده بود ساعت 4 بعدازظهر پیداش کردن و چند روز این رو به اسارت برده بودند و اصلا معجزه بود زنده برگشتن اون، تنها کسی بود که تو دست دشمن رفت و زنده برگشت. قاسم طاهرنیا، یک درجه دار گارد جاویدان بود، دارای کمربند مشکی در کاراته و مربی آموزش ورزش‌های رزمی در سپاه، این از اون کسانی بود که ایمان خالصانه به انقلاب آورده بود، قیافه‌ای داشت سیاه با موهای فری دقیقا عین بلال حبشی این موذن پیغمبر بود، قیافه اون و یاد اون رو تداعی می‌کرد. این [[قاسم طاهرنیا، طاهرنیا]]، چنان تاکتیک خاصی در جنگ استفاده می‌کرد منی که مسئول اون ها بودم و فرمانده عملیاتی‌شون بودم و در کار خودم سابقه نظامی داشتم حسرت می‌خوردم به این شیوه جنگی این، این طوری اسلحه‌اش رو شلیک می‌کرد که یک صدای موسیقی ازش بیرون می‌اومد و این بسیار مشکله و اون شهید شد و این ستون، این حلقه محاصره رو شکافت تو بیمارستان و فرار کرد و چند نفر رو هم با خودش آورد بیرون و موفق شد جون چند نفر رو حدود 10 نفر رو نجات بده ولی به خاطر این که یکی از برادرهای شهید تیر خورده افتاده بود و فریاد زده بود برادر قاسم من تیر خوردم. با یک جهش عظیم با این که تیری خورده بود تو پاش از یک ارتفاع بلندی می‌پره خودش رو می‌اندازه روی این که در همین پرش بود که دشمن سوراخ سوراخش می‌کنه که شهید می شه در حالی که اون می‌تونسته راحت برگرده، این‌ها چیه؟ جز این که کربلا رو تداعی می‌کنه و شهامت‌ها و از خودگذشتگی‌ها، در این جا بهتره یادی هم از برادر قهرمان‌مون که اتکای عجیبی به خدا داشت و ما انتظار نداشتیم که از افراد دولت مسئولین اجرایی کسی در اونجا باشه. ولی دکتر چمران با شجاعت تمام به ما پیوست و تا آخرین لحظه مقاومت کرد.
شهید چمران بارها به من برای انتخاب چنین افرادی برای سپاه تبریک گفته بود. این‌ها پهلوانان و قهرمانانی بودند که می‌توانستند فقط به کار آموزش بپردازند، ولی ترجیح دادند خود در ماموریت ها شرکت کرده و آموزش‌هایشان را عملا به اجرا بگذارند و شهادت را آگاهانه در آغوش کشند، 5 روز در هفته‌نامه پاسداران ارگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در تاریخ 31 مرداد سال 1385 مصادف با 28 رمضان 1399، شماره 11 که ویژه‌نامه به یاد پاسداران شهید پاوه چاپ شده بود عکس قاسم طاهرنیا را دیدم که با وجود این که گلوله به پایش اصابت کرده بود به گفته پرستاران خود با ملحفه جلوی خونریزی را گرفته و چنان جانانه دفاع کرد و آنقدر ضدانقلاب را به هلاکت رسانده بود که وقتی پیکر او را می‌یابند یک خشاب تیر بر سینه بی‌جانش خالی می‌کنند.
باری او با گریه و اندوه بسیاری خبر شهادت پرستار همکارش [[فوزیه شیردل ]] را هم داد. وضع روحی مساعدی نداشت و گویا با آمبولانس بیمارستان خود را از محاصره نجات داده و یکی از پاسداران کم سن و سال را که به شدت زخمی شده بود را با پوشاندن لباس پرستاری با خود به روانسر آورده بود. فهمیدیم که قتل و عام پاسداران بیمارستان پاوه سه شبانه‌روز گذشته به وقوع پیوسته. چنان منقلب و ناراحت بودیم که گاه می‌خواستیم بدون برنامه وارد عمل شده و با پیروی از احساسات خود را به دل حادثه بزنیم، ولی تجربه و عقل نهیب می‌زد که باید برای نجات بازماندگان و افرادی که به امید یاری مقاومت می‌کنند، دقیق و حساب شده عمل کنیم هر چند اگر تا فردا به یاری این دلاوران نمی‌شتافتیم، شهادت همگی حتمی بود.
نامه تهیه ملزومات و سلاح‌های سنگین را از ابوشریف گرفتم و به همراه یکی از نیروها به سرعت راهی کرمانشاه شدم. دائم به دکتر چمران و اصغر وصالی و پاسدارانی که در بدترین وضعیت هنوز مقاومت می‌کردند فکر می‌کردم و از این که تنها امید آنان پس از خداوند به یاری و پشتیبانی ما بود خود را در استرس و فشار شدید روحی و روانی می‌دیدم ولی منطق حکم می‌کرد که با خونسردی و آرامش و صلابت همچون مولایمان علی (ع) و رهبرمان امام خمینی(ره) با ناکامی‌ها و فجایع روبه‌رو شوم.
هنوز اذان صبح را نگفته بودند که موج افرادی که بنا به فرمان امام (ره) برای ادای تکلیف آمده به ساحل ایمانی روانسر برخورد کردند. افرادی را مامور کردیم تا نیروهای تازه رسیده را سازماندهی کنند. درمیان افرادی که می‌آمدند، یک گروه از ارتشیان با سلاح‌های سنگین دقیقا از همان نوعی که مورد نیاز ما بود رسیدند. به سرعت جلو رفتم و از آن‌ها پرسیدم که آیا می‌توانید از این سلاح‌ها استفاده کنید. بیشتر آن‌ها فقط به فرمان امام(ره) با ابزارهایی که در اختیارشان بود آمده بودند و من از آن‌ها خواستم که با من همکاری کنند و اطمینان دادم که متخصص در استفاده از این سلاح‌ها هستم.
دسته دسته نیروهای داوطلب به روانسر می‌رسید. نماز صبح را که خواندیم تعداد افراد آنقدر زیاد شده بود که فقط به افراد ارتشی و سپاهی اجازه عملیات دادیم و مردم عادی را برای احتیاط به کرمانشاه بازگرداندیم تا افراد را سازماندهی کنیم. آفتاب نیز همچون امید رزمندگان اسلام بالا آمد و شعاع‌های طلایی خود را بر قله‌ها و بلندی‌ها انداخت. کریم امامی به همراه عده ای از پاسداران برای تامین منطقه روانسر ماند. ابوشریف مسئولیت نیروهای سپاه را به عهده من گذاشت و خود برای سرکشی به اطراف و نقاط مختلف با عده‌ای راهی شد. دوستان مربی خودم محمدرضا ابراهیمی، علی اشرف امیری، فرج الله مهدوی‌نیا و صاحب علی رسولی و محمد حسین نقدی را در روانسر مامور کنترل اوضاع کردم. نیروهای ارتشی نیز با فرماندهی یکی از افسران رده بالای داوطلب در یک ستون به همراه ما به حرکت درآمدند. من در یک [[نفربر پی‌ ام‌ پی ]] ارتشی که یک [[[خمپاره‌انداز 120م.م ]] در آن جاسازی شده بود و [[تیربار گرینف ]] که خود پشت آن قرار گرفتم جلوی ستون به حرکت درآمدم و ستون قدرتمند داوطلب مرکب از ارتشیان و سپاه به سوی پاوه به دنبال نفربر پی ‌ام‌ پی به راه افتادند. هر نقطه مشکوکی را که می‌دیدم با خمپاره 120 م.م که شعاع ترکش آن 400 متر است می‌کوبیدم و در طول حرکت دائما ارتفاعات را با تیر بار مورد هدف قرار می‌دادم.
بقیه ستون هم چنین می‌کرد و حرکت چنین ستونی با این همه صلابت و قدرت، رعب و هراسی در دل اشرار انداخته بود، طرفه که هم زمان با ما از لشکر یک مرکز امیر خلبان محمد کریم عابدی با یک فروند [[هلی‌کوپتر شونک ]] و 50 نفر از نیروهای زبده لشکر 21 حمزه با حمایت سه هلی‌کوپتر کبرا به خلبانی [[شهید شیرودی ]]] ، [[شهید کشوری ]] و [[شهید پیشگاه هادیان ]] نیز برای شکست حصر پاوه به حرکت درآمده بودند که هنگامی که ما به شهر رسیدیم آنان نیز به ارتفاعات مشرف به شهر مستقر بودند و علاوه بر هلی‌برن نیروها، هلی‌کوپترهای کبرا ارتفاعات صعب العبور را به رگبار بسته و ضدانقلاب را به وحشت افکندند. شهیدشیرودی
باری، قبل از رسیدن به پاوه به پاسگاه ژاندارمری قوری قلعه رسیدیم. در آنجا عده بسیاری از کردهای روستا و اطراف و اکناف به استقبالمان آمدند. همه آن‌ها تقریبا مسلح بودند. در این هنگام یکی از پیشمرگان کرد مسلح به من گفت که بیشتر این افراد ضدانقلابیانی هستند که از وحشت خود را در قالب مردم معمولی جا زده‌اند. به سرعت دستور دادم همه را محاصره کرده و خلع سلاح کنند. در حال جمع کردن انواع سلاح‌های سبک بودیم که دو فروند هلی‌کوپتر در کنار جاده فرود آمدند. اولین نفری که هلی‌کوپتر پیاده شد تیمسار شهید فلاحی بود که قبلا در ماموریت اول مریوان با او آشنا و دوست شده بودم. در آن شرایط حضور او بسیار شادی‌بخش بود. جلو آمد و من جریان و وقایع را کاملا با او مطرح کردم و در مورد افراد خلع سلاح شده توضیحات لازم را دادم، پس از بررسی اوضاع سوار بر هلی‌کوپتر شد و رفت.
۸۰۰
ویرایش