ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

منطقه شرهانی

۲۶ بایت حذف‌شده، ‏۱۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۱
کجای این زمین باید ایستاد و به خدا زل زد. کجای این زمین به خدا نزدیک‌تر است و دستت به خدا می‌رسد؟ کجای این زمین را بگردم تا خودم را پیدا کنم و تو را دریابم؟ و... کجای این زمین را باید با چشم شخم زد؟!<ref>[http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=192028 پرتال جامع تبیان] - اینجا شرهانی است...</ref>
=== خاطرات ====== *توسل به امام زمان(عج) در تفحص ===
آن شب غلامی خاطره تعریف کرد. از اولین روزهایی که آمده بودند شرهانی، می‌گفت: قرارگاه به ما اجازه تفحص نمی‌داد. می‌گفتند امنیت ندارد. منافقین توی منطقه‌اند نمی‌شود. وقتی اصرار ما را دیدند قرار شد یک هفته موقت باشیم. اگر شهید پیدا کردیم مجوز بدهند و ما رسماً وسایلمان را بیاوریم و شروع کنیم. از یک طرف خوشحال بودیم که مانده‌ایم؛ از طرف دیگر وقت کم و منطقه وسیع و خطرناک می‌ترسیدیم نتوانیم شهیدی پیدا کنیم. هر روز از میدان‌های وسیع مین، سیم خاردارها و تله های انفجاری می‌گذشتیم. اما هر روز ناامید تر می‌شدیم. مین‌های منطقه، منافقین، عراقی‌ها از هیچ کدام آن قدر نمی‌ترسیدیم که از دست خالی برگشتن می‌ترسیدیم. روز آخر ماندمان نیمه شعبان بود. آن روز رمز حرکتمان «یا مهدی(عج)» بود. عجیب همه پریشان بودند. خورشید هم دست پاچه بود انگار. زودتر از همیشه رفت پشت ارتفاع 175 نزدیک غروب بود و لحظه وداع. باید سریع از منطقه می‌رفتیم. بچه‌ها از خود بی خود بودند. می‌گفتند دیدید قابل نبودیم. با نام «مهدی» روز نیمه شعبان کار را شروع کردیم و حالا باید برگردیم. اشک حلقه زده بود توی چشم‌هایشان. هر کس دنبال چیزی می‌گشت برای یادگار و تبرک با خودش ببرد. یکی یک مشت خاک بر می‌داشت. یکی یک تکه سیم خاردار. من هم رفتم سراغ شقایق وحشی. می‌خواستم با ریشه درش بیاورم بگذارم توی قوطی کنسرو. وقتی شقایق را آرام جدا کردم از زمین، دیدم ریشه شقایق روی جمجمه شهید سبز شده روی سجده گاهش... با فریاد «یا مهدی(عج)» بچه‌ها همه جمع شدند. آرام آرام خاک‌ها را کنار می‌زدیم. دلهره داشتیم کاش هم پلاک داشته باشد هم از لشگر باشد. پلاک که پیدا شد همه سلام دادند بر محمد(ص) و آلش. پلاک را استعلام کردیم. روی پا بند نبودیم. شهید مهدی منتظرالقائم بود از لشگر امام حسین(ع)...<ref>کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 139</ref> <ref>مستند تفحص، ص48 ـ 47</ref>
=== *هفتاد و دو نفر ===
تیر ماه 1378 بود. حوادث سیاسی و فرهنگی، مردم را دل‌تنگ شهدا کرده بود. سردار باقرزاده اکیپ‌های تفحص را جمع کرد و گفت: «مردم تماس می‌گیرند و درخواست می‌کنند مراسم تشییع شهدا بگذارید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه را عوض کند.»
تعداد شهدای کشف شده توی معراج، کمتر از ده شهید بود. سردار باقرزاده گفت: «بروید توی مناطق به شهدا التماس کنید و بگویید شما همگی فدایی ولایت هستید. اگه صلاح می‌دانید به یاری رهبرتان برخیزید.»چند روزی گذشت. سردار تماس گرفت و آخرین وضعیت را از من پرسید. گفتم چیزی پیدا نشد. پرسید: «به شهدا گفتید؟» گفتم: «سردار! بچه‌ها دارند زحمت خودشون رو می‌کشند.» گفت: «همان چیزی که گفتم عمل کنید!» شب بود که با برادران علی شرفی و روح الله زوله مهیا می‌شدیم فردا به سمت هورالعظیم حرکت کنیم. صبح حدود ساعت 30:10 به منطقه شط العلی، محور عملیاتی بدر و خیبر رسیدیم. برای رفع تکلیف، جملات سردار را بازگو کردم. نهار را خوردیم و برگشتیم. عصر بود رسیدیم اهواز. به ستاد اعلام شده بود در شلمچه تعدادی شهید پیدا شده. از خوشحالی بال درآوردم. خودم را رساندم شلمچه. 16 شهید پیدا شده بود. شهدا را آوردم پادگان. چند ساعتی بیشتر توی پادگان نبودم که گفتند از هور تماس گرفتند که شهید پیدا شد. دیگر توی پوست خودم نمی‌گنجیدم. شده بودند 19 شهید. چند روزی گذشت و از شرهانی و فکّه، هر روز خبر خوشی می‌رسید. نماز مغرب و عشا را خوانده بودیم و مشغول خوردن شام بودیم که سردار تماس گرفت: چه خبر؟ گفتم شهدا خود را رساندند. درهای رحمت خدا باز شد. گفت: فردا صبح شهدا را به سمت تهران حرکت بده. گفتم سردار! چند روز دیگه اجازه بدید. تأکید کرد که حتماً فردا صبح حرکت کنیم و از تعداد شهدا پرسید. گفتم هنوز شمارش نکرده‌ام و همین طور که گوشی را با کتفم نگه داشته بودم، شروع کردم به شمردن: «16 تا فکّه؛ 18 تا شرهانی... جمعاً شد 72 شهید... سردار گفت: الله اکبر! روز عاشورا هم 72 نفر پای ولایت ایستادند. سعی کردم به بهانه ای معطل کنم تا تعداد شهدا بیشتر شود. اما دستور همان بود؛ 72 شهید به نیابت از 72 شهید عاشورا در پاسداری از حریم ولایت، تشییع شدند.
راوی: محمد احمدیان<ref>کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 140</ref><ref>نشریه امتداد شماره 18‌، ص24</ref>
=== *محرم راز ===
خیلی راه رفته بودیم. هر شیء مشکوکی را که می‌دیدیم، سریعاً به طرفش رفته و محل را تا چند متر اطرافش زیر و رو می‌کردیم. با سر نیزه یا بیل و کلنگ. اما هیچ اثری پیدا نمی‌کردیم. دیگر بچه‌ها خسته شده بود. دست‌ها هم تاول زده بود و تاول‌ها هم ترکیده و خاک هم که روی زخم تاول‌ها می‌ریخت، می‌سوخت.
راوی: محمد احمدیان<ref>کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 142 </ref><ref>نشریه امتداد شماره 18‌، ص22</ref>
=== *ملائک آن شهید را برده بودند ===
... روز پنجشنبه بود مثل همیشه بعد از نماز صبح بلافاصله بچه‌ها آماده شدند تا پای کار برویم. فردا روز ولادت آقا امام رضا(ع) بود و چون روز جمعه بود، احتمال این که کار را تعطیل کنیم وجود داشت. گفتیم رمز حرکت آن روز، نام مبارک آقا علی بن موسی‌الرضا(ع) باشد تا عیدی را شب ولادت بگیریم. تا چم هندی که کار می‌کردیم، باید نزدیک به 22 کیلومتر می‌رفتیم. احساس کردم بچه‌ها از نظر روحیه، گرفته‌اند. دنبال سوژه ای می‌گشتم تا بچه‌ها را از این حال و هوا بیرون بیاورم. زمزمه ای گرفتم که نمی‌دانم از کجا به ذهنم آمد: «بگو یا علی، غم‌ها تو از یاد ببر / بگو یا علی، بهشت و یک جا بخر» بچه‌ها هم این ذکر را گرفتند و خنده بود که بر لب بچه‌ها نشست، به محل کار رسیدیم. یکی از بچه‌ها با بیل مشغول به کار شد و ما هم قرار شد داخل شیارها را کاوش کنیم، یکی از برادران هم مثل اینکه سوزنش گیر کرده باشد، یک بند مشغول خواندن آن ذکر بود. مزد ذکر آن روزمان و عیدی اربابمان، پیکر مطهر سه شهید بود که به مقر برگشتیم. یکی از برادران را برای رفتن به خانه‌اش در دهلران، به سه راه شهید خرازی رساندم و خودم رفتم مخابرات عین خوش تا به حاجی تلفن کنم و بگویم سه شهید با هویت کامل کشف شده است که اتفاقی جالب افتاد؛ مسئول بسیج عین خوش مرا دید و گفت: نذر کرده‌ام پنج کبوتر به تو بدهم که در مقر، کبوترِ حریم شهدا بشوند. وقتی وارد مقر شدم حال عجیبی داشتم. سه شهید، پنج کبوتر و شعر قربون کبوترای حرمت... <ref>کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 143</ref><ref>نشریه امتداد شماره 13، ص41</ref>
۱٬۴۲۱
ویرایش