ویرایشها
بگاه تحصیل پا به حریم مدرسه گذاشت بیشتر از 8 کلاس درس نخواند. این ره توشه را کوله بارش کرد و قصد سفر نمود از سرش هجرت کرد پا به دنیای بزرگتری نهاد شهر تهران.
به جهانی پا نهاد که بتواند با اندودن تجربیات در آینده ای نزدیک در ساختن این جهان و دور کردن ابرهای تیره در آبادانی و بهسازی آن قوی تر و با ایمانتر عمل نماید. در گیر و دار شناسائی دنیای جدید و ناشناخته و آلوده تهران بود که بناگاه میلی و کششی پنهانی او را به سوی ارتش کشاند. خود میدانست که آن محیط سالم نیست و ارتش طاغوت چه مقاصدی را دنبال مینماید ولی این تقدیر بود.خداوند میخواست او در مسیر تجربه اندوزی جسورانه به پیش رود و هراسی بر خود راه ندهد و او نیز با استعانت از خداوند وارد ارتش شد نخواست محیط راکد و منجمد ارتش بر روحیه اش تاثیر گذارد به امر تحصیل پرداخت.
در کنار تحصیل، خدمت در ارتش مطالعات اجتماعی سیاسی و مذهبی خود را تقویت بخشید تا زمانیکه نسیم روحبخش انقلاب اسلامی در سپیده ای مقدس از وادی نور و حق شهر قیام و خون، قم وزیدن آغاز کرد. خود را در وزش آن نسیم قرار داد خنکای جان و روح را حس کرد. در وزش نسیم سر از پا نشناخته بحرکت درآمد. با نسیم فریاد زد، اشک ریخت، گریز زده، تبسم کرد. دست بر خون [[شهید ]] ژاله کشید، پیراهن چاک زد و کفن شهیدای 19، 20، 21 بهمن نمود. ندای بلند امام را به جان شنید و در آن امام را دید و 22 بهمن و شادی، امید و پیروزی و....
با سقوط حکومت جبار شاهی و حاکمیت جمهوری اسلامی نقش و وظیفه خود را سنگین تر حس کرد و با تمامی اینان و توان از تجربیات نظامی خود برای دور نمودن ضد انقلابیون و شکوفائی انقلاب اسلامی بهره جست.
کمیته انقلاب اسلامی لویزان و اختیاریه را تشکیل داد،در پادگان و خانه های سازمانی لویزان به انجام وظیفه پرداخت. شب ها تا صبح بیدار خوابی برای حراست از انقلاب داشت تا زمانیکه در شگفتن اولین غنچه های بهار آزادی مزدوران شرق و غرب در کردستان توطئه چیدند بدون لحظهای درنگ خود را برای مقابله باضد انقلابوین داخلی به سنندج رساند، بعد ازمدتی که امنیت نسبی در منطقه ایجاد شد برای پیروزی از سنت رسول اکرم به تهران آمد و تشکیل خانواده داد، در شهریور 58 مجددا به اتفاق دیگر برادران [[سپاه ]] و ارتش وارد [[کردستان ]] شد به [[پاوه ]] رفت و در آنجا از خود فعالیت چشمگیری نشان داد. در مراجعت از منطقه [[سردشت ]] و [[بانه ]] ضد انقلابیون فرصت را غنیمت میشمردند و به خیال خام خود حمله غافلگرانه میکنند ولی او اگر چه تنی چند از یاران خود را از دست میدهد این توطئه را با قتل عام آن خائنین خنثی میسازند. عید قربان 58 به ساری منتقل میشود. در آنجا شروع به فعالیت و ادای تکلیف میکند. که جنگ تحمیلی با جمله قوای متجاوز صدام به کشور اسلامیمان آغاز میگردد و او با شنیدن خبر حمله بر آشفته میگردد. بصورتی که حتی لحظه ای درنگ را جایز نشمرد. روح نارآمش که تنها با آرامش حکومت اسلامی آرام میافت بار دیگر به تلاطم می افتد لباس رزم میپوشد و بطور داوطلب به سوی جبهه، جنوب پیش میاندازد. در لشگر 21حمزه ماموریت مبارزه با کفر بعثی مییابد در عملیات کوچک و بزرگ شرکت میکنند تا به شکستن حصر آبادان، [[آبادان]] ، که ترکشی به بدنش اصابت میکند برای معالجه به تهران فرستاده میشود.
بعد از 5 روز تاب از کف میدهد تخت و بیمارستان را رها میکند و مجددا به جبهه این کانون پر مهر و صفایش این مکانی که تنها در آنجا روح نا آرامش آرامش واقعی را
می یافت باز میگردد.
در عملیات [[فتح المبین، المبین]] ، [[بیت المقدس، المقدس]] ، [[رمضان ]] و دیگر حمله ها شرکت موثر داشت. چهره او و نام او را حتی سنگهای جنوب نیز خوب میشناختند و خود دیگر جای جای کویر را لمس کرده بود و با لحظه لحظه سنگر جبهه و جبهه ها مانوس بود و هم نفس.
بعد از مدتی برای دیدن پاره ای از دوره های آموزشی به شیراز اعزام میشود و پس از طی دوره لازم به جبهه باز میگردد.
محارست و کار مداوم در جبهه مخصوص کار بر روی مینو کاتویوشابر روی جیپ چهره او را بعنوان یکی از مبتکرین افراد و شاخص ترین فرد در این رشته پر آوازه کرد بصورتی که سرآمد این فن بود و در [[لشگر 30 گرگان ]] و لشگر 21 مورد ستایش.
این چهره نا آرام و مرد همیشگی جبهههای نبرد حق علیه باطل و این مرد خوب صمیمی مهربان باتقوا و دوست داشتنی و این فرزند دلیر و پر تلاش دارابی بعد از نزدیک به پنجسال نبرد و مبارزه در راه جمهوری اسلامی و بعد از سه سال و اندی ستیز با کفر صدامی عاقبت بخانه باز میگردد. تا با اندوختن قوتی و قوتی دیگر با ایمانی راسخ تر به جبهه دیگر پر کشد. بعد از چند روز در میان خانواده و اقوام درگاه خداحافظی (1362/11/23) رو به همسرش میکند و میگوید:
اینبار میروم تا با یاری خداوند بزرگ و دیگر همرزمانم ریشه صدام و صدامیان را بر کنیم و راه کربلای حسین (ع) را برای ملت شریف ایران باز کنیم.