مالك تازه کشاورزی را یاد گرفته بود، درست در سن 13 سالگی پدرش را از دست داد و مسئولیت خانواده بر دوشش گذاشته شد و او هم با تلاش های شبانه روزی اش می کوشید تا خانواده کمبود ی احساس نکنند. با خانواده اش مهربان و صمیمی بود؛ به آنها محبت می کرد و علاوه بر کارهایی که در بیرون انجام می داد در کارهای خانه به مادرش کمک می نمود تا در نبود پدرش زیاد سختی نکشد.
اوقات فراغتش بیشتر به کار کردن می گذشت؛ شب ها به مسجد می رفت و در فعالیت ههای مذهبی مشارکت می نمود؛ در ماه محرم در خدمت عزاداران بود و عاشقانه خدمت می نمود؛ با وجود سن کمی که داشت مسئولیت بیشتری بر دوشش بود اما با توکل بر خدا همه مشکلات را حل کرد و روح و جانش را آماده کرده بود تا تقدیم پروردگارش گرداند.
ای مذهبی مشارکت می نمود؛ در ماه محرم در خدمت عزاداران بود اين [[شهيد]] گرامي با خانم ربابه آقا احمدی عقد نمود و عاشقانه خدمت می نمود؛ با وجود سن کمی تصمیم داشت که داشت مسئولیت بیشتری بر دوشش بود بعد از سربازی زندگي خود را شروع کند اما با توکل بر خدا همه مشکلات سرنوشت چیز دیگری را حل کرد رقم زده بود. قبل از پيروزيانقلاب او نيز همراه و روح همگام مردم به مبارزه علیه رژیم دست نشانده پرداخت و جانش را آماده کرده بود تا تقدیم پروردگارش گرداندبه همراه دوستانش در تظاهرات به صورت گسترده شرکت می کرد.
اين شهيد گرامي با خانم ربابه آقا احمدی عقد نمود و تصمیم داشت حمله عراق به کشور عزیزمان به فرمان [[امام خمینی]] رضوان الله تعالی در حالی که بعد از زمان سربازی زندگي خود را شروع کند اما سرنوشت چیز دیگری را رقم زده اش بود. قبل از پيروزيانقلاب او نيز همراه لبیک گفت و همگام مردم به مبارزه علیه رژیم دست نشانده پرداخت عازم جبهه و جهاد شد و به همراه دوستانش در تظاهرات جبهه نیز تمام اوقات در خدمت رزمندگان بود به صورت گسترده شرکت طوری كه غلام رضا کیشی زاده دوست گرامی شهید نقل می کردکند كه مالک مرد با ایمان و با تقوا، و عاشق جنگ و جبهه، و آرزویش [[شهادت]] بود به گفته هم سنگرانش زمانی که آنها دیده بانی می دادند محل دیده بانی اش منطقه ای در تیر رس دشمن بود.
با حمله عراق به کشور عزیزمان به فرمان امام خمینی رضوان الله تعالی در حالی که زمان سربازی اش بود لبیک گفت و عازم جبهه و جهاد شد و در جبهه نیز تمام اوقات در خدمت رزمندگان بود به طوری كه غلام رضا کیشی زاده دوست گرامی شهید نقل می کند كه مالک مرد با ایمان و با تقوا، و عاشق جنگ و جبهه، و آرزویش شهادت بود به گفته هم سنگرانش زمانی که آنها دیده بانی می دادند محل دیده بانی اش منطقه ای در تیر رس دشمن بود. دوستانش می گفتند آب تمام شده است یعنی هر روز باید پایین تر از سنگرشان می رفتند و آب می آوردند آن روز بچه ها خسته بودند و هیچ کس نای رفتن نداشت؛ مالک فداكار داوطلب شد که آب بیاورد، همه خوشحال بودیم وقتی می رفت دشمن متوجه شده بود همه ما منتظر بودیم اما وقتی می خواست برگردد با قمقمه آبی که در درستش بود زیر گلوله دشمن در تاریخ 1363/01/20در منطقه [[شرهانی ]] به [[شهادت ]] رسید.
منبع:سایت شهدای ارتش