او مقطع ابتدائی را به پایان رسانید اما امکانی برای ادامه تحصیل وجود نداشت وبا همین مدرک، دریافت که دیگر وقت آن رسبده است که پا جای پای پدر گذاشته و دو شادوش او به کار کشاورزی بپردازد و به اقتصاد فلک زده خانواده کمک کند. بنا به گفته پدر،((او در مسائل دام و دامپروری تجربه زیادی کسب کرده بود.او در همین سن تقریبا بیشتر کارهای دام ها را از جمله شستن و چراندن و حتی پشم چینی را به تنهایی انجام می داد او در همین سن مودب و سر به زیر بود و بیشتر مثل آدم های بزرگ و پخته رفتار می کرد و به بزرگ تر ها احترام می گذاشت و به آدم های مسن احترام و ارادت خاصی داشت بارها دیده شده بود که به این گونه آدم ها چه در کار کشاورزی و غیر کشاورزی یاری می رسانید )).
او در نوجوانی وجوانی برای بهبود اوضاع اقتصاذی خانواده بسیار کار می کرد و آن را نوعی سرگرمی می دانست و از نتایج مادی آن برای خانواده وسایل زندگی می خرید.
آغاز جوانی اش مقارن با پیروزی انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی بودبا این که در یک آبادی دورافتاده زندگی می کرد و خبرها به آن جا دیر می رسید کمتر در معرض رسانه های گروهی قرار داشت ولی خیلی زود با فرهنگ انقلاب اخت پیدا کرد و برای حضور در جبهه به تب و تاب افتاد با آن که تعداد دوستانش از همان بچه های قلیل هم سن و سال کودکی اش تجاوز نمی کرد با تشویق ان ها مسجد ابادی اش را با برگزاری دعا و نماز جماعت زنده نگه می داشت و در سایر مراسمات دینی و مذهبی در روشنگری اهالی در مسجد نقش به سزایی داشت.او با این که به همه ائمه اطهار عشق می ورزید ولی به امام رضا(ع)علاقه خاصی داشت و در هر فرصت مناسبی به پابوس آقا می رفت و او حتی یک بار در ده سالگی مادرش را نیز به پا بوس امام رضا برده بود علاقه اش به [[امام خمینی ]] (ره)نیز بسیار زیاد بود و هر بار که وارد اتاق می شد عکس ایشان را یا می بوسید و یا بر آن دست می کشید و به صورتش می مالید و صلوات می گفت. او اکثر شب ها را برای عبادت در امام زاده یا مسجد آبادی می گذرانید و حتی بارها اتفاق افتاده بود که در آن مکان ها تا صبح عبادت می کرد.بازتاب جنگ در همان اوایل،ذهنش را به خود مشغول کرده بود ولی وابستگی خانواده به او، به خصوص در بعد کار و کمک به والدین فرصتی را به او نمی داد تا خودش را محک بزند البته شهامت و شجاعت در او موج می زد ولی جبر زندگی ان ها را مهار کرده بود و فرصت دها را سال به سال از او سلب می کرد در این بابت مادرش می گوید:حتی من شاهد بودم که یک شب در پایان نماز دعا می کردکهکبار خدایا جنگ را زود به پایان نرسان تا من نیز بتوانم خودم را به جبهه برسانم. و من اعتراض کردم وگفتم: این چه دعایی است پسر جان.پس تکلیف این جوانان مردم چیستکه هر روز دارند [[شهید ]] می شوند؟و او خندید و گفت: پس تکلیف من چه می شود که نمی توانم [[شهید ]] بشوم اگر ان دنیا آقا(امام خمینی)یقه ام را گرفت و گفت:تو در ان زمان چه می کردی؟چه جواب بدهم.
و بنا به گفته مادر از این اتفاقات دیالوگی با حضور او در خانواده بسیار بود ولی تا قبل از سربازی فرصتی نصیبش نشد تا به ندای امامش لبیک بگوید. در آن ماهی که او روز به روز به زمان سربازی اش نزدیک می شد از شادی در پوست خود نمی گنجید و شدت آن هیجان به گونه ای بود که هر کس از پس پرده خبری نداشت فکر می کرد تا چند روز دیگر این جوان لباس دامادی خواهد پوشید.او در چند روز قبل از رفتن با حرف هایش، زمبنه همه چیز حتی شهادتش را نیز برایمان فراهم کرد. وبا دلگرمی هایش روحیه ما را در پذیرش هر اتفاقی اماده ساخت. او البته بیشتر این حرف ها را با خواهر بزرگ و پدر و برادر کوچک تر از خودش می زد و پند و اندرزهای مادر به گونه ای بود که چندان ذهنیت را خراب نمی کرد.البته حرف های دیگران نیز چندان از روی احساس نبود و بیشتر با منطق و واقعیت های موجود در حال و آینده منطبق بود.
فتح اله وقتی به سربازی رفت از سختی های جنگ چیزی نمی نوشت و اگر هم برای درد دل چیزهایی بیان می کرد تاکید می کرد که آن را برای مادر قرائت نکنند.او با این سیاست نگرانی ها را از خانواده دور می کرد و با [[لشکر 21 پیاده حمزه سیدالشهدا ]] به نبرد خود با نیروهای بعثی می پرداخت. مادر مدعی بود آخرین باری که به مرخصی آمده بود من موقع رفتن پاهایش را حنا گذاشتم و او را با قداست تمام آماده شهادت کردم..[[سر پل ذهاب ]] آخرین جبهه ای بود که برای آخرین باردر مورخه 1366/12/29 در آنجا برای همیشه با دنیای جهاد و جنگ خداحافظی کرد.او بعد از 6 ماه جنگ و نبرد در اثر اصابت ترکش های خمپاره به بدنش جان به جان آفرین تسلیم کرد و در یک روز کاملا برفی او را در زادگاهش تشییع و به خاک سپردند.شهید فتح اله هلالی اولین و اخرین شهید آبادی گلوزان است که به نیابت از اهالی ان جا در جنگ شرکت کرد و به درجه رفیع [[شهادت ]] نائل امد.
منبع سایت شهدای ارتش
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28678