rId4
زندگی نامه
«بسم الله الرحمن الرحيم»
وقتي وقتی كه بميرم پس از مدتى كه ناقوس مرگ با صداى شوم و تلخش بر بالاى سر من طنين مى افكند و به بهشتيان پيام دهد كه موجودى اين جهان را ترك گفته است تا در دل مدفون گردد.بر مرگ من گريه مكن، نه حتى وقتي كه اين اشعار مرا مي خوانى، از دستى كه آنها را نوشته ياد مكن آفتاب زندگى ما هنوز سر بر ؟؟؟ غروب مي می كند و تاريكى مرگ به آهستگى نزديك مي شود میشود اكنون از اين خورشيد فروزان بر پيشانى سوزان ما به جز شعاعى فروزان و پريده رنگى كه همچون واپسين دم مختصرى، غمگين است نمي تابدنمیتابد.سلام بر مرگ نجات بخش آسمانى ؟؟؟ دربار ابديت. هرگز بازوان ترجيح قهر و كين مسلح نگشته، هرگز ديدگان تر، برق آسا و خون خوار و ستيزهگر ندرخشيده، هرگز پيشانى تو نشان ستم و خيانت در خود نداشته است تو پيكى هستى كه خداى مهربانت براى ابلاغ مهر و اميد به سوى جهانيان فرستاده، تو راهنمايى هستى كه موجودات جهان را از جاده ظلمانى زندگى دور مي كنى میكنى و به سوى سرچشمه نور و صفاى ابدى پيش مي برى، میبرى، هرگز وظيفه تو نابود گرى نيست.تو آزادى بخش نوع بشر هستى هنگامي كه ديدگان خسته من از ديدار روشنايى فرو مي ماند قدرت بيكران تو فرا مى رسد و آنها را بر روى آفتابى درخشندهتر و با عظمتتر مىگشايد فرشته اميد بال و پر زنان دستم را مي گيرد و از تنگناى تيره و بدنامى مسخره آميز و مرموز، رهبرى مي كندمیكند.پس بيا بيا و بندهايى كه مرا با اين تن ناتوان پيوند مي دهند میدهند بگشاى.دريچهاى بر اين زندان تاريك كه ازهر سوى مرا در بر گرفته است بگشاى بيا و بال هاى سبكت را به من ببخش تا به سوى سر چشمه نور و صفا پرواز كنم براى چه دير مي كنى؟ میكنى؟ هر چند زودتر از اين وادى تيره كه دنيايش مىنامند به در روم و به سوى عالمى مجهول، بدان جايى كه سر آغاز و سرانجام من است بشتابم.
كه هستم؟
از كجا آمدهام ؟
براى چه در اين جهان به بند افتادهام ؟
كه بايد باشم، و كجا بايد بروم؟
آخر من مي ميرم میميرم و هنوز تولد را ندانستم! نيست مي شوم میشوم و هنوز به هستى پى نبردهام!روح من از اعتماد و اميد آكنده است، بدين جهت است كه اكنون در آغاز جوانى با دلى آكنده از درد و غم با يأس عميق و اندوهى بى پايان سر بر بستر مرگ مىگذارم، هنوز لبخند مىزنم مي ميرم میميرم و با شادمانى بر چهره زندگى تبسم مي كنم در نوك مژگان من قطره اشكى كه يادگار آخرين وداع ماست مي درخشد میدرخشد و با اين همه از خردمندى همچون كودكان مى گريم؟زيرا اندكى بيش به حضور من در آستان تا عظمت خداوندى باقى نمانده است، همه جا هر آغازى با انجامى همراه است همه چيز از مبدأ سرچشمه مي گيرد و به سوى سنت هايى نا معلوم مىشتابد و همه چيز روزى پاى به وجود مي گذارد میگذارد و روزى ديگر عدم مى پويد ... بدين ترتيب انسان از گهواره تا گور در ميان امواج درياى يأس و بىخبرى دست و پا مىزند و عاقبت از پاى در مىافتد و هنگامى كه قدم در منزلگه گور مىنهد مبهوتانه از خود مى پرسد پس براى چه به دنيا آمدهام؟ براى چه؟ براى مردن! براى نابود شدن! ولى اكنون كه پا به هستى گذاردهاى بايد يقين بدانى كه وجودت لازم بوده است، هنگامي كه دوران زندگى سر مي رسد و جسمى كه زمانى در حركت بوده است جاودانه در گورى تنگ مسكن مى گزيند، آيا روح همچون عبارتى تيره بر زمين مى نشيند و محو مىشود؟ مانند امواج دريا به سوى سرچشمه اى بزرگ و درخشان مى شتابد.اى انسان پس از آن كه آخرين آه تو از سينه تفنگت به در آمد و با چشمى اشكبار با آنان كه زمانى دوست مى داشتى وداع جاويدان گفتى و ديدگان خويش را براى هميشه بر هم بگذارى آيا مىتوانى باز مهر كسى را در دل داشته باشى؟ افسوس كه در اين باره از هيچ كسى به جز او سخنى بر زبان نمي رانىنمیرانى! و سؤالى نمى توانى كرد. «والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»
« عليرضا يزدى
منبع سایت شهدای ارتش
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/29310