شهید یوسف [[شهیدیوسف یوسفی]]
[[تاریخ تولد : 1341/01/10 ]] [[تاریخ شهادت : 1361/07/09]]
محل شهادت : نامشخص
زندگی در روستا سختی های خاص خود را داشت و البته در سایه تلاش پدر و توجهات مادر خانواده به فرزندان مشکلی احساس نمی گردید. یوسف در کنار برادران و خواهران خود بازی می کرد و بزرگ می شد و البته با پسر دایی اش صابر، جابر، و فیروز خدادای بیشتر انس و الفت داشت.
طولی نکشید که آنها با ترک روستا به اردبیل مهاجرت کرده و در محله صاحب الزمان (ع) ساکن شدند. دوران ابتدایی را ایشان در همان محل به تحصیل علم پرداخت و با موفقیت دوران ابتدایی را به پایان رسانید. تلاش خانواده باعث شد که از لحاظ اقتصادی مشکل خاصی نداشته باشند و این موضوع زمینه را برای ادامه تحصیل یوسف فراهم می ساخت. تا این که دوران راهنمایی را هم در مدرسه شهید قمیصی اردبیل با علاقه و اشتیاق خواند. چون پدر در فصل کشاورزی و دامداری در روستا ساکن می شد، یوسف نیز به کمک به پدر و مادرش در امورات مربوط به کار کشاورزی کمک می کرد.
دوران نوجوانی یوسف مصادف شد با انقلاب اسلامی ایران به رهبری [[حضرت امام خمینی(ره) ]] که این موضوع باعث روی آوردن یوسف به [[انقلاب ]] شد و با عشق و علاقه طرفدار حضرت امام و آرمان های ایشان شد.با اختصاص اوقات فراغت خود به حضور در پایگاه محله و [[مسجد ]] و حضور در عزاداری های سرور و سالار شهیدان به شخصت انقلابی و جهت گیری های سیاسی و اجتماعی اش سمت و سو بخشید و با دفاع از [[ولایت فقیه ]] و رهبری حضرت امام خمینی (ره) به تبلیغ انقلاب و ترویج آن پرداخت. رابطه صمیمانه با دوستان و اهالی محله و خواهران و برادرانش و آشنایان، او را در میان مردم به چهره ای قابل قبول و محبوب تبدل کرد.تداوم جنگ تحمیلی و [[شهادت ]] جوانان بسیاری باعث شد که در خود احساس دین و وظیفه نسبت به وطن و انقلاب خویش نماید. به همین خاطر ضمن حضور در برنامه های مذهبی و اسلامی و ترغیب جوانان به حضور در جبهه های حق علیه باطل و روی آوردن به قرآن و آموزش های عقیدتی، آماده حضور در خطوط مقدم نبرد شد.
در طی همین مدت با خانم خوش آواز پرنیا ازدواج کرد. داماد 17 ساله و عروس 14 ساله به مدت 11 ماه در کنار هم زندگی مشترکی داشتند. در این مدت اندک مهربانی و مردمی بودن و انقلابی بودن و حضور پرشور در عزاداری های سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع) توسط یوسف برای همیشه در ذهن عروس 14 ساله به یادگار ماند. عاقبت یوسف برای پاسخ دادن به وحشی گری های دشمن متجاور به جبهه رفت و در مدتی که به مرخصی می آمد، دایماً در فکر جبهه و دوستان رزمنده اش بود.
گویی که شوق اشتیاق شهادت، لطف و صفای رزمندگان و فضای معنوی و بی نظیر جبهه جای خود را در دل یوسف روز به روز محکمتر می کرد. به طوری که عاقبت یوسف در حالی که در پست نگهبانی خود در [[سومار ]] مشغول نگهبانی بود، در اثر درگیری با دشمن و بر اثر اصابت ترکش در تاریخ 1360/07/13 زندگی مادی و پست ما را ترک و به جهان ابدی سفر کرد.شهادت او باعث تحریک و ترغیب جوانان بسیاری برای مبارزه با دشمن شد. به طوری که مردم با افتخار و سربلندی پیکر مطهرش را در قبرستان عمومی روستای جمایران به خاک سپردند و جوانی 19 ساله که می توانست دست پدر و مادرش را بگیرد و آرزوهای عروس جوانی را برآورده سازد، به خاطر تجاوز و زیاده طلبی دشمن پلید، ردای شهادت بر تن کرد و داغ هجران او بر دل دوستانداران [[شهید ]] باقی گذاشت.
پدر شهید می گوید: «تازه اعمال حج را به پایان رسانده بودم و به هتل برگشته بودم و مشغول استراحت بودمک مردی به خوابم آمد و گفت: آیا همه اعمالت را به جای آورده ای؟ »
به آن مرد که روحانی بود گفتم: « بله همه اعمالم را انجام داده ام. اما از شهدا شرمنده ام که نتوانستم به جای آنها نیز اعمال انجام دهم.» مرد در حالی که باغی با صفا را نشانم می داد گفت: شهدا از همه بعد از انجام اعمال خود، آنجا جمع شده اند و نیازی به اعمال ندارند. از خواب پریدم و خوابم را به همراهان تعریف کردم. همگی به حال شهدا و به سعادت ابدی آنها اشک شوق و حسرت ریختیم.