ویرایشها
[[شهیده ]] [[حاجیه منور کفائی زاده ]] متولد [[1310 ]] در حج ابراهیمی که سال [1366 به عمل آورد، نشان داد آنچه را که به سه فرزند شهیدشان آموختند، خود نیز عارفانه، بدان عمل کردند .
*روایت
2 هکتار زمین شد 10 هکتار، سبزیکاری، پنبه کاری، صیفی کاری باروکوج را برداشتیم و از یاغچی آباد رفتیم مامازن، منور سبب خیر بود، برکت زندگیم بود، آرامش دل بود، هم برای من، هم برای اهالی محل، نذری داشتند، منور خانم دختر عروس کنند، منور خانم جهاز و سیسمونی جور کنند، منور خانم پای دیگ سیدالشهداء کی فرمان بده، منور خانم سمنو پزون، منور خانم، شله زرد، منور خانم. هیزمهای دیگ نذری را با دست جابجا می کرد، دست توی آبجوش می کرد، شبهای عزیز جوری بود که دستش نمی سوخت همه دیده بودند.
دلش اما سر [[شهادت ]] حسن سوخت. بی تابی کردم نه، همه دیده بودند آرام بود. حسن که شهید شد، منور، بچه های حسن را سرپرستی کرد، وحید، پسر بزرگ حسن را، خودش تر و خشک کرد. نمی دانم این مادربزرگ و نوه، چی، پچ پچ می کردند. عین دو تا کفتر، بق بقو می کردند. مثل هم شده بودند و من نفهمیدم. موقع مراسمِ حسن، خسته بودم کلافه شده بودم. تا چهل روز هم، بگو بیشتر، خونه رفت و آمد داشت یه روز وحید گفت:«آقا جان چرا اخم کردی؟
بابام، بخاطر همین مردم جونش را داد، مردم را دوست داشت...» منور به حرفهای وحید گوش می داد. می خندید. راست می گفت حسن مردم را دوست داشت، مثل مادرش بود، وحید هم مثل مادربزرگش حسن که شهید شد، پائیز داشت می رسید، بعد جنگ شروع شد. آن وقت هم پائیز رسید. پائیز برای کشاورز یعنی بیکاری، یک گوشه نشستن و سینه آفتاب چپق چاق کردن. اما غصه مگر گذاشت آدم را زیرو رو می کند، غصه که داشته باشی همه چیز سخت و تلخ است همه چیز برای آدم عوض می شود، انقلاب می کند. قبل از انقلاب منور به بچه ها یاد می داد چطور از دست گاردی ها فرار کنند.
توی همان مامازن « یک مسجد امیرالمؤمنین بود و یک منور و 6 تا پسرش که راهپیمایی را شروع می کردند، آدم های شاه هیچ کاری نمی توانند بکنند» بریا من دلگرمی بود. یه شب توی مسجد جمع شدیم شعار دادیم گفتند چند تا [[جیپ ]] محاصره مون کرده اند، فوری همه متفرق شدیم، هرکس رفت خانه خودش، منور و پسرها که به خانه رسیدند منور گفت:«ای داد بیدار، در مسجد را باز گذاشتیم، خانه خداست نکند سگی، حیوانی برود داخل...
مجید گفت: من می رم می بندم و زود می یام. حسن گفت: نه داداش تو بمان من می روم. علی گفت: من خوب می دوم، تندی می رم و برمی گردم. ولی الله گفت: من برم بهتر است.