بعد از جنگ تکلیف خود دید به خدمت مقدس سربازی برود و ثبت نام کرد یک ماه زودتر از وقت خود داوطلبانه به خدمت رفت. بعد از دوران آموزشی به مرخصی آمد و در منزل عنوان کرد که می خواهد به جبهه برود، از پدر و مادر خود اجازه خواست و آنها موافقت کردند و او به جبهه رفت. چندین بار که به مرخصی آمد می گفت: آنجا دنیای دیگر است، معجزه را در آنجا می شود دید.
او به قدری آرام و خوب شده بود که هر وقت به مرخصی می آمد دست و صورت پدرش را می بوسید و می گفت: پدرجان! سربازی و جبهه آدم را می سازد و الان من قدر شما را میدانم، در کودکی شما را ناراحت کردم، مرا ببخشید. سری آخر که به مرخصی آمده بود خواب دید و آگاه شده بود. از همه، پدر، مادر، برادرانش، خواهرانش و تعدادی از فامیل حلالیت خواست و می گفت: [[شلمچه]]، عین کربلاست. ما در آتش و خون هستیم، این دفعه، آخرین دیدار من با شماست، دیگر من را نمی بینید، من [[شهید]] خواهم شد، بعد از یک هفته که به جبهه جنگ رفته بود خبر [[شهادت]] او رسید و به دیار حق شتافت.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41291 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
<references />