خاطرات بسم رب الشهداء و الصدیفین
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
برادر من جوانی فرهنگی بود نه این که در محله مذهبی به دنیا آمده بود و در تمام اوقات فراغتش یا در مساجد بود یا در هیئت های مذهبی. عصر که می شد خودش را وقف مسجد می کرد با دوستانش جلسات قرآن بر پا می کردند و به سئوال های شرعی می پرداختند. موقع اذان مغرب که می شد در مکبری پیش قدم بود و وقتی فردی از دنیا می رفت سعی می کرد نماز وحشت را بخواند چون می گفت این نماز وحشت در واقع به خودمان بر می گردد تا اینکه روزهای جنگ حق علیه باطل فرا رسید خیلی مشتاق بود به جنگ برود. روزی که می خواست برای رفتن به جنگ اعزام شود اطرافیان گفته بودند برو ولی دختر برگردد که مادرم تعریف می کرد جواب داد: اگر کارم خیر باشد پسر بر می گردم که آخر کار خودش را کرد. برادرم فردی بود که در کارهایش نقصی نداشت تا کاری را تمام نمی کرد دست بر نمی داشت. وقتی که به جبهه اعزام شد موقعی که به مرخصی می آمد همش می گفت همسنگرهایم شهید می شوند نمی دانم چه شده که ما بی نصیبیم. تا این که مرخصی ماقبلیش که شهید شد مادرم می کرد وقتی که آمد در طول مرخصی مدام در هیاهو بود. به همه فامیلها سر زده بود. بیشتر وقتش را یا در خانه سپری می کرد یا با دوستانش در مسجد. وقتی که از او پرسیدم چی شده نکند خدمتت تمام می شود از این خوشحالی می کنی. برگشت و جواب داده بود این حرفها چیه که می زنی. به این خوشحالم که بخت به ما رو آورده، می گه پرسیدم بگو چی شد. گفت یک عملیات در پیش رو داریم اگر به لطف خداوند بتوانیم پیروز شویم انشاء الله یک وعده نماز در جوار امام حسین به نیت شما اقامه می کنم که راست می گفت و دیگر هم برنگشت. خدایا ما را با امام و شهدا محشور بفرما.منبع <ref>[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28073 سایت شهدای ارتش]</ref>
http:==پانویس==<references //ajashohada.ir/home/martyrdetails/28073>