- آخرین باری که محمدحسین می خواست به جبهه برود گفت: من با دوستانم جلوی پمپ بنزین قرار دارم. گفتم: من برای بدرقه ات می آیم. گفت: نه همین جا خداحافظی کنید. گفتم: من طاقت نمی آورم باید تا پای ماشین همراهت بیایم. خلاصه یک ظرف شیرینی برای فقرا آماده کردم و آینه و قرآن در سینی گذاشتم و به پدرش دادم و گفتم؛ قرآن را بالا بگیرد تا محمد حسین رد شود. همین که پدرش سینی را بلند کرد آینه افتاد و شکست. محمدحسین گفت: ناراحت نشوید، شکستنی خوب است، که به دل من افتاد این دفعه محمدحسین شهید می شود .
- یک روز حاج آقا رفته بود سر آب. چون نوبت آبمان بود و من تنها در خانه بودم بلند شدم و به خانه همسایه مان رفتم. نزدیکی های ظهر بود که آن جا خوابم برد در خواب دیدم که زنی نورانی به طرفم می آید، وقتی رسید گفت: من زن پسرتان محمدحسین هستم. گفتم: ولی پسر من که شهید شده و زنی ندارد. گفت : پسرتان الان در حیاط خانه تان نشسته بروید ببینید. من بلند شدم و به طرف خانمان آمدم وقتی در را باز کردم دیدم محمد حسین لب حوض نشسته، جلو رفتم و دستم را به زانویش زدم و گفتم مادر جان کجائی؟ چرا به ما سر نمی زنی. گفت : مادر من همیشه جویای حال شما و پدر هستم اما شما مرا نمی بینید. بعد قرآنی را از جیبش در آورد و شروع به خواندن قرآن کرد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205353 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5353>