او هم رفت، دید که آنجا تعداد زیادی از تانکهای دشمن صف کشیدهاند. به خوبی میدانست که اگر صدایی از او بشنوند، دردم او را به گلوله خواهند بست، اما به هر حال دستور بود و او موظف بود تا از فرمان استادش اطاعت کند. بنابراین همان گونه که دکتر دستور داده بود رگباری بست و برگشت. دکتر به او گفت: یادت باشه، عزیز! رگبار که میبندی، طرف عصبانی میشود. کسی هم که عصبانی بشود، دیگر نمیتواند خوب بجنگد!
مرد متفاوت
قانع نمی شدم مثل ميليون ها مردم ازدواج کنم، زندگی کنم و... به دنبال مردی مثل چمران می گشتم، يک روح بزرگ، آزاد از دنيا و متعلقاتش...
اما اين چيزها به چشم فاميلم و پدر و مادرم نمی آمد و حق داشتند بگويند: "نه"!
ظاهر مصطفی را می ديدند و او از مال دنيا هيچ چيز نداشت.
آقای صدر به آنها گفت: "من ضامن مصطفی هستم. اگر دخترم بزرگ بود، دخترم را تقديمش می کردم".
اين حرف البته آنها را تحت تأثير قرار داد اما اختلاف به قوت خودش باقی بود...
نيمه پنهان ماه، ص۱۹
شهادت