== وقایع خاص ==
=== *حضور امام خامنهای در هویزه ===
ایشان درباره گروه علم الهدی میگوید: «دو روز پیش از آن عاشورای خونین، من، خود، در دل بیابانهای جنوبی و شرقی هویزه این عزیزان را دیدم که شجاعانه و عاشقانه به قلب عرصهی جنگ و به سوی خط تماس پیش میرفتند. تجهیزات ابتدایی، کمبودهای تدارکاتی و حتی دلسوزیها و توصیهها در همت بلند و عزم راسخ آنان فتوری پدید نمیآورد و در مؤمن، مشتاق، خونگرم و جوشانشان همهی سختیها را بر آنان هموار میکرد.<ref>کتاب ویرانههای آباد، جلد ششم از مجموعه کتاب راوی، ص 37</ref>
=== حماسه شهدای هویزه ===
==== *3 مهر 1359 ====صبح زود، زودد، چند [[هواپیمای]] عراقی تعدادی عروسک در اطراف شهر ریختند. وقتی دو نوجوان به جایی که عروسکها افتاده بود رفتند، ناگهان صدای انفجار آمد. یکی از دو نوجوان براثر انفجار عروسک تکه تکه شده بود. اسم آن جوان سقراط بود. قرار بود چند روز دیگر رخت دامادی به تن کند. اما عروسک اهدایی صدام حسین همه را در عروسی سقراط سیاهپوش کرد...<ref name="av">[http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/RahianeNoor/Hoveize.aspx سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی] - حماسه شهدای هویزه</ref>
==== *9 مهر 1359 ====
عدهای از دختران هویزه، برای آوردن آب به کنار رودخانه میروند. مزدوران عراقی نشانهگیری کرده و کوزه سفالیِ روی سر آنها را با گلوله میشکنند. دختر بچهای به نام سهام با شجاعت جلو میرود و اعتراض میکند.
نامردها چرا نمیگذارید آب ببریم؟ مگر شما شمر هستید؟! هنوز حرف سهام تمام نشده که گلولهای به پیشانیاش میخورد و خون صورتش را میپوشاند. خبر [[شهادت]] سهام، مانند صاعقه بر غیرت و وجدان مردم فرود میآید. دختر بچه شهیده را بر سر گرفته و عزاداری میکنند. جوانان سلاحهایی را که مخفی کردهاند در میآورند.<ref name="av" />
==== *آذرماه 1359 ====
در آذر 1359، پس از شکست بیش از دو گردان از نیروهای عراقی در جنوب سوسنگرد به وسیله سربازان اسلام، یک گروهان از برادران سپاه [[اهواز]] جهت محافظت و پدافند شهر هویزه، از سوسنگرد به آن شهر اعزام شدند. افراد این گروهان، پس از رسیدن به منطقه و استقرار، عهده دار حفاظت از جنوب تا جنوب غربی شهر هویزه شدند.
در چنین شرایطی 50 تا 60 نفر از برادران سپاه برای جلوگیری از پیشروی دشمن مسؤولیت مینگذاری جادهها را به عهده گرفتند. زیرا این جادهها و راههای عبور، برای دشمن به مانند رگهای حیاتی برای ادامهی تجاوز محسوب میشد. دو هفته قبل از آن که عملیات مدافعان اسلام علیه نیروهای عراقی در این منطقه انجام گیرد، بنی صدر دستور تخلیهی هویزه را از برادران [[بسیج]] و پاسدار صادر و دستور داد که در سوسنگرد مستقر شدند. این دستور بنی صدر، با مخالفت جدی شهید سید محمد حسین علم الهدی و دیگر برادران مواجه شد. بعد از آن که علم الهدی با حضرت آیت الله خامنهای تماس گرفت، دستور بنی صدر لغو شد و برادران پاسدار در هویزه باقی ماندند. یک هفته بعد، تصمیم بر آن شد که از محور هویزه و سوسنگرد حمله انجام گیرد. این عملیات را میتوان نقطهی عطف عملیات منظم برادران ارتش و سپاه دانست. بار دیگر بنی صدر، شعار جدائی ارتش از سپاه را سر داد و گفت: "سپاه نباید در این عملیات شرکت کند." برادران بسیجی و سپاه که در منطقه بوده و اغلب آنها به منطقه آشنایی داشتند، این ترفند بنی صدر را ضربه شدیدی بر پیکر عملیات میدانستند. بار دیگر، این مسأله با تلاش برادر علم الهدی و تماسهای مکرر ایشان با مسؤولان در تهران، حل شد و قرار شد که سپاه به عنوان پیاده ارتش در عملیات شرکت کند.<ref name="av" />
==== *15 دی 1359 ====
روز آغاز عملیات بود. برای این عملیات دو تیپ از [[لشگر 16 زرهی]] قزوین و یک تیپ از لشگر 92 زرهی اهواز در نظر گرفته شده بود، که دو گردان از نیروهای سپاه و عدهای هم از نیروهای جنگهای نامنظم ([[شهید چمران]]) نیروهای ارتش را یاری میدادند. از جمله هدفهای این عملیات، پاکسازی شمال و جنوب کرخه کور از وجود نیروهای متجاوز ارتش عراق و آزاد سازی پادگان حمید و منطقهی جفیر بود. نتایج عملیات در این روز موفقیت آمیز بود. اما هنوز عقبههای اصلی دشمن در پادگان حمید و سه راهی جفیر آسیب ندیده بود. رزمندگان اسلام، پس از تصرف مرزهای کرخه و حاج بدر، قصد پیشروی به سوی پادگان حمید را داشتند. اما بنا به دلایلی، مانند نرسیدن مهمات، قرار بر این شد که ادامهی عملیات در 16 دی ماه انجام شود.<ref name="av" />
==== *16 دی 1359 ====
برادران سپاه در جلو تانکهای ارتش مستقر شده و منتظر دریافت رمز حمله بودند، که رفت و آمد تانکهای دشمن زیاد شد و پس از آن، هواپیماهای دشمن جهت بمباران ظاهر شدند. از طرف دیگر نیروهای اسلام زیر آتش توپخانه، [[کاتیوشا]] و [[خمپاره]] قرار گرفتند. با شناخت دقیقی که عراقیها از منطقه داشتند، موجب شهادت عدهای از رزمندگان اسلام گردید. لشگر 9 مکانیزه ارتش عراق دست به عملیات زده بود و چون نیروهای خودی انتظار این حمله را نداشتند، فرماندهی دستور عقب نشینی به طول 500 متر را به صورت تاکتیکی صادر کرد. این دستور باعث شد که تانکها عقب نشینی کنند و عراقیها با این تصور که نیروهای اسلام شکست خورده و فرار کردهاند، وارد منطقه شدند.
قدمگاه حضرت عباس(ع)
'''==فواصل'''==
* بیمارستان امام رضا علیه السلام 35 کیلومتر
* شهدای هویزه 25 کیلومتر
== خاطرات ==
=== *شهادت حسین ===
قامت حسین از میان دود و گرد و غبار، پشت خاکریز پیدا شد. یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد. پیدا بود که از همه افرادِ گروه، اکنون فقط حسین زنده مانده است. حسین از جا بلند شد و خود را به خاکریز دیگر رساند. غیر از گلولهای که در آرپیجی بود، یک گلوله دیگر هم داشت. دوباره پیشروی تانکها شروع شد. به قصد تصرف خاکریز پیش میآمدند. حسین پشت خاکریز خوابیده بود. تانک به چند متری خاکریز که رسید، حسین گلولهاش را شلیک کرد. دود غلیظی از تانک بلند شد. چهار تانک دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رها کرد. سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند و محل استقرار حسین را دود و گرد و خاک پوشاند، گرد و خاک که فرو نشست توانستیم اول آرپیجی و سپس حسین را ببینیم. جسد حسین به پشت، روی ته ماندهی خاکریز افتاده و چفیه بلند گردنش، صورت او را کاملاً پوشانده بود.
=== *غیرتکده ===
هویزه با نام شهید علم الهدی عجین است؛ با خاطرات نبرد نابرابر عدهای محدود در مقابل لشگر تانکها و به خون غلتیدنهای جوانان مومن. [[محمدحسین قدوسی]]، فرزند شهید قدوسی و نوه علامه طباطبایی بود. به سینهاش تیر خورده بود و داشت دست و پا میزد. رفتم کمکش کنم که دیدم دارد با خون سینهاش وضو میگیرد... مبهوت مانده بودم. گفت کمکم کن به حالت سجده بروم. پیشانیاش را بر خاک گذاشت و پر کشید. محمد را دیدم که ناگهان بلند شد و از خاکریز بالا رفت. گفتم کجا؟ گفت: خدمه تانک دارد میسوزد. گفتم: خودت زدی. گفت: تکلیف من زدن تانک بود، اما حالا میبینم یک انسان دارد میسوزد و تکلیف من نجات اوست!<ref>[http://www.rahiyannoor.ir/index.aspx?siteid=4&pageid=644 پایگاه موسسه طلایه داران نور آفاق - راهیان نور] - غيرتكده</ref>
=== *چرا غذا نمیدهید! ===
یک سرباز عراقی میگوید: «در محلهای که ما مستقر بودیم، یک پیرزن و پیرمرد باقی مانده بودند و روزی یک بار برای گرفتن غذا نزد ما میآمدند. یک روز که به مقر آمده بودند یکی از افسران ضد اطلاعات وارد مقر شد و آن دو را دید. پرسید: «چرا به اینها غذا نمیدهید؟» از مقر یک گالن نفت آورد و روی پیرزن خالی کرد. بعد کبریت زد. پیرزن در آتش میسوخت، جیغ میکشید و سرانجام بر زمین افتاد و ذره ذره سوخت. پیرمرد ضجه میزد. ستوان او را کشانکشان تا رودخانه برد. دست و پایش را با سیم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. آخرین بار پیرمرد را دیدم که چند بار در رودخانه بالا و پایین رفت و بعد ناپدید شد.» با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا، [[عملیات بیتالمقدس]] با رمز «یا علی بن ابی طالب» شروع شد و روز هجدهم اردیبهشت ۶۱، رزمندگان اسلام دشمن را مجبور به عقب نشینی کردند. هویزه خیلی خوشحال شد که به دامان سرزمین ایران بازگشت و امروز هویزه خوشحال است که در آغوش خود پیکر قطعه قطعه شده حماسه آفرینانی چون علم الهدی را دارد که اجسادشان را پس از هفده ماه از زیر آوار بیرون کشیدند.
=== *خدایا این شهدای ما را قبول کن ===
پس از شهادت برادران در هویزه به دلیل وظیفه شرعی که باید اخبار را خدمت امام بدهیم، خدمتشان رسیدیم و ضمن گزارشی از آبادان، هویزه و غرب گفتیم که البته در این جریانات شماری از برادران ما شهید شدهاند. ما در جریان هویزه برادران بسیار خوبی را از دست دادیم. از جمله برادر حسین علم الهدی که من از پیش از انقلاب با ایشان آشنایی داشتم. ایشان فرد صادق و با تقوایی بود. زحمت بسیاری برای اسلام کشید. بیخوابی بسیار داشت و از نظر فقهی و فلسفی هم اطلاعاتی وسیع داشت و در حقیقت ایشان، سرمایهای برای خوزستان و ستونی بود برای گسترش مکتب در خوزستان. وقتی این سخنان را گفتم امام شروع کرد به اشک ریختن. در اینجا من ناراحت شدم که چرا امام را ناراحت کردم. امام با حال ناراحتی دستهایشان را بلند کرده و دعا کردند: "خدایا این شهدای ما را قبول کن!" من به قدری تحت تأثیر این حالت امام قرار گرفتم که همیشه این خاطره در نظرم هست و هیچ گاه از یادم نمیرود.<ref name="mardak">[http://mardak.parsfa.com/post-280432.html وبلاگ مردی رفته] - در اين چند روز با خاك انس گرفتهام، بوي خاك گرفتهام!</ref>
=== *دستنوشتهای از شهید علم الهدی ===
من در سنگر هستم، در این خانه محقر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردی زمستان و گرمای خون، در این خانهی ساکن پر جوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین. کوچکی قبر و عظمت آسمان. امشب پاس دارم. ساعت یک و سی و نه دقیقه، چه شب با شکوهی است. من به یاد انس علی ابن ابیطالب با تاریکی شب و تنهایی او میافتم. او با آسمان پر ستاره سخن میگفت، سر، در چاه نخلستان میکرد و میگریست. در همین تاریکی شب علی بر میخواست و به نخلستان میرفت. فاطمه وضو میگرفت، پیامبر به سجده میرفت و حسن و حسین به عبادت میپرداختند.