== روایتگری و متن ادبی ==
=== *دوکوهه یعنی... ===
اینجا شمال اندیمشک است. مهمترین پادگان در شمال خوزستان. پادگان عقبهی یگانها. عمل کننده در عملیات فتحالمبین. پادگان اختصاصی لشگر 27 محمد رسول الله (ص). از دور که نگاه میکنی ساختمانهایی را میبینی که کنار هم ایستادهاند. شانه به شانهی هم با غرور و سرافرازی در برابر دشمن، آماده باش و گوش به فرمان. پوتین به پا و اسلحه بر دوش.
دوکوهه! من خوب میدانم آسمانی و عرشی شدن کار سختی نیست، ولی من همیشه کارهای سهل و آسان را سخت میپندارم و این یعنی همان زندگی مردابی و راکد. دوکوهه! من چشمهایم را توی حوض کنار حسینیه شستشو میدهم تا دنیا را بهتر ببینم، نفس عمیق میکشم تا ریههایم از بوی تنت پر میشود. دوکوهه! قطار دارد میرسد و من باید بروم، نمیدانم کجای این داستان پیاده میشوم، نمیدانم آیا تو تا آخر داستان با من هستی یا نه؟! چه باشی و چه نباشی من هر روز تو را در ذهنم مرور میکنم، و چشمهایت را به خاطر میسپارم. دوکوهه! میخواستم سالها پیش بیایم، ولی «همیشه برای به تو رسیدن زود دیر میشود ». خداحافظ و به امید دیدار.<ref>کتاب سفر به سرزمین نور ص 32-39</ref>
=== *متن شهید آوینی راجع به دوکوهه ===
با من سخن بگو دوکوهه ...
امسال عید هم گروهی از بچهها آمدهاند تا دوکوهه از غصه دق نکند. «...تو را دوست دارم ای دوکوهه، تو را دوست دارم که بوی بهشت میدهی، تو را دوست دارم که دامنت برای یک بار هم آلوده نشد، تو را دوست دارم که به بودنم هستی دادی، تو را دوست دارم که تو با حسینم آشنا کردی، تو را دوست دارم که زندگی را تو برایم تفسیر کردی.» این همه مغموم مباش دوکوهه، امام رفت، اما راه او باقی است. دیر نیست آن روز که روح تو عالم را تسخیر کند و نام تو و خاک تو و پرچمهایت، مظهر عدالت خواهی شوند. دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی(عج) باشی؟ پس منتظر باش... .<ref>[http://www.aviny.com/article/aviny/Chapters/Matnefilm/part_7/01.aspx سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی]</ref>
=== *شعر معروف دوکوهه ===
{|
|-
== موقعیتها ==
* دو ساختمان پنج طبقه دیگر به نامهای ذوالفقار و القارعه * حسینیه حاج همت: نامگذاری حسینیه دوکوهه و افتتاح آن به نام سردار خیبر حاج ابراهیم همت در سال 63 توسط فرماندة جدید لشگر 27 حضرت رسول، حاج عباس کریمی، صورت گرفت.* مزار شهدای گمنام* ساختمان گردانهای کمیل، مقداد و انصار، مالک اشتر، حبیب ابن مظاهر، و عمار * حسینیه شهدای تخریب* میدان صبحگاه
== خاطرات ==
=== *همدلی با یاران ===
ساعت یک و نیم شب با شهید همت از منطقه به دوکوهه آمدیم. آن جا ما با حضور چند نفر از دوستان، جلسهای داشتیم. قبل از شروع جلسه به یکی از بچهها گفتم: «ما شام نخوردهایم». او چند دقیقهای از حاج همت اجازه خواست و به مقر رفت و بعد از مدتی با دو ظرف باقالی پلو و قوطی کنسرو ماهی بازگشت. حاج همت وقتی خواست شام را بخورد به آن دوستمان گفت: «بچهها شام چی داشتند؟» او گفت: «همین غذا را، آنها هم باقالی پلو خوردند». حاجی گفت: «تن ماهی هم؟». گفت: «کنسرو تن ماهی را فردا ناهار به آنها میدهیم». حاجی هم قوطی کنسرو را کنار گذاشت و فقط باقالی پلو خورد و گفت: «دوست ندارم غذای من با بسیجیها فرق داشته باشد».
چشم انتظار بودم ببینم که چه وقت خستگی از پا درش میآورد و یک شب خوابش میبرد؛ اما به این حرفها نرسید. دم دمای صبح، داشت تجدید وضو میکرد، یک [[خمپاره]] تکی وسط آن سکوت از راه رسید و او را به آرامش ابدی فرو برد. <ref>کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 118</ref> <ref>با راویان نور 3، ص139-138</ref>
=== *عشق به شهادت ===
یکی از بچههای با صفای گردان بود که هر روز بعد از نماز صبح، زیارت عاشورا میخواند تا خدا دعایش را اجابت کند و [[شهید]] شود. میگفت: «نذر کردهام که چهل روز زیارت عاشورا بخوانم تا شهید شوم. اگر در این عملیات شهید نشوم. باز از فردا شروع میکنم. این قدر چهل روز میخوانم تا شهید شوم». اما روز چهلم کار فیصله پیدا کرد و دعایش مستجاب شد و به دور دوم نکشید.<ref>کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 118</ref>