==خاطرات==
===* خاطره از زبان خواهر شهيد:===
خاطره ای که از شهید بزرگوار به یاد می آورم و هرگاه به آن فکر می کنم مرا به یاد نیت پاک و روح بلند آن عزیز می اندازد اين كه در زمان جنگ زندگي به سختی می گذشت. مدت ها بود که برادرم را ندیده بودم و خیلی دلم برایش تنگ شده بود. چند وقتي بود که من در فکر خرید یک قالی بودم اما مشکلاتم مجال خرید آن را نمی داد و این موضوع تا حدی مرا ناراحت کرده بود. تا این که یک شب در عالم خواب برادرم قدرت الله ديدم او گفت: خواهرم! چی شده؟ چرا این قدر نگران هستی؟ و من در عالم رویا به او گفتم: چند وقت است دلم می خواهد یک قالی بخرم اما توانایی خرید آن را ندارم. بعد از این حرف من، شهید لبخند زد و گفت: که ان شاء الله درست می شود.