• آخرین دیدار من با پدرم زمانی بود که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود. من برای بدرقه ایشان پای ماشین رفتم و چون در آن زمان هنوز سن زیادی نداشتم گریه می کردم. پدرم مرا دلداری می داد و می گفت: انشاءالله دشمنان را از پای در می آورم و بر می گردم و به برادر بزرگترم سفارش می کرد که مواظب مادرم و خواهر کوچکم باشد. زمانی که می خواست برود برای ما دعا می کرد.
• . آخرین باری که می خواستیم با هم به مرخصی بیاییم. فرمانده مان امد و گفت: سه نفر را داوطلب می خواهیم برای سنگری در مقابل دشمن قرار داشت. نباید آن سنگر خالی باشد در غیر این صورت دشمن پیشروی می کند و این منطقه ا می گیرد. از سه نفر داوطلبی که می خواستند یکی از آنها سید عباس بود که داوطلبانه خود را معرفی کرد ما هر چه اصرار کردیم که ما می خواهیم به مرخصی برویم شم هم بیا برویم اما او قبول نکرد و ماند و در همان سنگر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و شهید شد
منبع سایت یاران رضا<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7200|سایت شهدای یاران رضا]]</ref> ==پانویس==<references />