ویرایش‌ها

شهید مصطفی ردانی‌ پور

۷۷۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۴۰
/* خاطرات */
تکان نمی خورد. حمام پیران شهر نزدیک منطقه بود. دوتایی رفته بودیم که زود هم برگردیم. مانده بود زیر دوش آب. بیرون هم نمی آمد.
یک هو برگشت طرفم، گفت« از خدا خواسته م جنازه ام گم بشه. نه عراقی ها پیدایش کنند، نه ایرانی ها. »<ref>کتاب یادیاران</ref>
 
*تازه داماد
 
ماشین آمده بود دم در،دنبالش.پوتین هایش را واکس زده بودم. ساکش را بسته بودم.
تازه سه روز بود که مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم را با پشت دست پاک می کردم.
مادر آمد. گریه می کرد.
– مادر حالا زود نبود بری؟آخه تازه روز سومه.
علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد.
خودش هم گریه ش گرفته بود.دستم راگذاشت توی دست مادر،نگاهش را دزدید.سرش راانداخت پایین و گفت «دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی.»
 
<ref>یادگاران، جلد ۸ ص ۹۲</ref>
== عملیات‌های مرتبط ==
۱۶۶
ویرایش